دیروز تو خانه بازی یه پسر بچه قدش کلی از بچه ی دوسال و یازده ماهم من بلندتر و تپلی به مامانش گفتم چندوقتشه گفت دوسال و پنج ماه انقدرم روان حرف میزد دختربزرگم بهش گفت میشه بری اونورمنم بشینم عین یه ادم بیست ساله موقع دعوا گفت برو بابا پس اونوقت من کجا بشینم بچه جون؟ اصلا هیچ جوره بهش نمیخورد دوسال و پنج ماهش باشه میخورد پنج سالش باشه بعد مامانش بیخیال یه وری نشسته بود سرش تو گوشی بود این بچهم این بستنیای الکی خانه بازیو تاحلقش میکرد تو دهنش تندتند از شکلاتای روی میز برمیداشت مامانش میگفت هرچی برداشت اخر حساب میکنم دوتاابمیوه برداشت خورد تو اون تایم یکی اخریرو نمیدونم چجوری خالی مرد رو لباسش مامانش یه لباس اضافه هم براش برنداشته بود کلا بیخیال و راحت بود بعد من میرم بیرون برای دختر شش سالمم بیرون میریم اب و لباس احیانابرمیدارم حتی تو کل خانه بازیدنبال بچم میوفتم یه بار همین پسره داشت ته یه تابلو که مثل سیخ بودو میکرد تو چشم کوچیکم که نزدیک سه سالشه شوهرم نمیذاره بیشتر از یه تعدادی تو روز بچها شیرینی جات و شکلات بخورن البته میخورنا اما مثلا نه مثل این پسر بچه تو یه ساعت بیست تا صبح تا شب درگیرم که با بچهام بازی کنم سرکله بزنم میوه پوست میکنم نمیخورن همش سرپا دنبالشونم غذای بیرون نمیگیرم مثلا مثل دیروز که میخواستیم بچهارو ببریم بیرون من اول غذامو میذارم بعد میام بیرون که اومدیم شامشون حاضر باشه بعد سه سالهم یازده کیلو قد نود شش ساله م ۱۶کیلو خواهرمم بیخیاله کلا اسباب بازیارو جمع کرده انداخته انبار میگه من پا ندارم هرروز جمع کنم ولی من دلم نمیاد میگم خریدیم تا بچه اندبازی کنن هرروز یه عالمه میریزن میپاشن من جمع میکنم اینکه میگن هرکسی تلاش کنه نتیجه تلاششو میبینه چرت به نظرم

۷ پاسخ

بعضی ژنتیکی درشت هست. بعد بزرگتر که میشن ناراحت اون وضعیت هستن. مثلا دلشون میخواد لاغر و خوش اندام باشن یا قدشون معمول باشه
خانواده ی پدری امیر اینجوری بودن. دخترها حسرت کفش پاشنه بلند داشتن یا دائم درگیر رژیم بودن.
ادب و معرفت و شعور توی زندگی همیشه به کار انسان میاد. بچه ی مسئولیت پذیر، با اعتماد بنفس، پر تلاش.
شما هم تو سال‌های آینده نتیجه ی تلاشت رو میبینی . مثل بقیه ی مامانهای پر تلاش و زحمتکش و فهمیده♥️

واقعا منم متنفرم از این مادرهایی ک‌ تو خانه بازی اصلا ب روشون نمیارن بچه دارن و باید صاحب باشن . منم کل تایم دنبال بچه هام هستم یا چشم ب بچه هاست از دیدم ی لحظه خارج نشن کار خطرناک نکنند

من باید چی بگم که تاحالا یک بارم پای بچه هابه خانه بازی نخورده؟
بگم مادر بدیم؟
بچه لاغره مادربدیم؟
بچه بعدغذاست مادر بعدیم؟
توروخدا بیایین لاعقل اینجا ازخودمون تعریف کنیم من افسرده میشم میام اینجا که انرژی بگیرم بع خدا هم میگیرم ولی بعضی وقتها مثل این نوشته ها ناراحتم میکنه😭😭

مادر کافی باش نه مادر کامل

عزیزم این چیزایی که نوشتی مشخصه مادر بسیار خوب و با مسئولیتی هستی....بچه چاق میخوای چیکار...هرکس به پدر و مادر خودش میره..ژنتیک حرف اول رو میزنه...بچه چاق باشه خدای نکرده دیابت میگیره...همین که سالمن خدارو شکر...
تو بهترینی ....چرا خودتو اذیت میکنی

ببین همیشه مادرای اینجوری بچه هاشو خپل ورودارن مثل همین
شایدم الکی گفته دوسالشه

من نتیجه برعکس داده کارم خیلی حالم بده اینهمه خودمو میکشم تهشم اونی که ریلکس و راحت و بیخیال زندگی میکنه نتیجه ش بهتره.... البته بگم خودم پنجاه کیلو قد ۱۵۸شوهرم ۶۰کیلو قد۱۶۸کلا ریزیم خیلی ناراحتم ولی میگم بچهام بخصوص پسرم مسخره میکنن اذیت میکنن گاهی فکرمیکنم من لیاقت نداشتم نمیدونستم چجوری بچه بزرگ کنم مادرخوبی نیستم خداروشکر بابت جفتشووون فقط از خودم ناراحتم 😭

سوال های مرتبط

مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
پیرو تاپیک قبلی،بماند که چقد اون پسره امیرعباس به بچه من نه گفته و گفته نمیام و مامانم نمیذاره، یه روز یکی از همکلاسی های پسرم اومده بود دم خونه مون با پسرم بازی کنه، بعد پسر منم دیگه رفته پیش دوستش، این امیرعباس هم بهش برخورده و رفته به مامانش گفته پویان بیشتر با امیرعلی همکلاسیش هستش تا من،بعد که همکلاسی پسرم میره، پسرم همین امیرعباس همسایه مونو صدا میکنه ولی مامانش نمیذاره بیاد میگه اون موقع که رفتی با همکلاسیت فکر الانو میکردی 🙄🙄 اینارو امروز مامانش خودش بهم گفت، نگا توروخدا چیارو یاد بچه شون میدن و کینه و دشمنی رو، بعد اون پسره اینقد به حرف مامانش گوش میده که حد نداره ولی بچه من مارو به هیچی حساب میکنه، من وقت نکردم همون لحظه جوابشو بدم چون بچه نوزادم تو خونه بود و تنها، حالا به نظرتون به مامانش بگم ازت ناراحت شدم که بچه تو شیر میکنی که سمت بچه من نیاد چون یه بار بهش گفته همکلاسیم اومده، اینهمه خودتو و بچه ت به پسر من نه گفتین و گفته نمیاد، میدونید عادت کردن از بس بچه ساده من رفته سمتشون و صداشون میکنه،
بگم به مادره یا نه اصلا اهمیت ندم و به روی خودم نیارم؟
متاسفانه هر چی به بچه م میگم نرو سمتش، صداش نکن انگار به دیوار میگم
مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
سلام میشه لطفا یه راهنمایی کنید و کار درست چیه؟ یه همسایه داریم پسرش یه سال و نیم از پسر من بزرگتره، مغازه شون و خونه مادربزرگ مادری این پسر بچه روبروی خونه ماست و خونه خودشون کوچه کناری خونه ماست، بعد اون به خاطر مغازه شون خب هر روز دم در مغاره شون و خونه مادربزرگشه،بعد اون دورش شلوغه و پسر دایی دختر دایی دختر خاله و پسرخاله و کلی هستن دورش، مادرشم همش تو کوچه ست و باهمه سلام و علیک، پسر منم 24ی لای در وایمیسته که اون پسره که اسمش امیر عباسه رو ببینه و هی پشت سر هم صداش میکنه که بیاد باهاش بازی کنه، البته فک کنم اینکه پسر من تنهاست بی تاثیر نیست و من و باباش هم کلی باهاش وقت میگذرونیم و بازی می‌کنیم ولی اصلا بیخیال اون پسره نمیشه و هی میره امیرعباس امیرعباس صداش میکنه، اونم گاهی میاد باهاش بازی میکنه وقتایی که دورش خلوت باشه و گاهی هم میگه نه نمیام و نمیدونم مامانم نمیذاره و این، بعد پسرم گریه میکنه که نمیاد باهام بازی کنه، هر چی هم میگم دیگه صداش نکن ولش کن وقتی نمیاد و نمی‌ذارن چرا هی صدا میکنی ولی این بچه من اصلا و ابدا حرفمونو گوش نمیده و یه ذره رفتارای اونا روش تاثیر نمیذاره و بی عاره، خیلی این موضوع اذیتم میکنه که اینقد این پسر من آویزون اونه و هیچی از جانب اون بچه و مادرش بهش برنمیخوره، باباش از سرکار میاد دنبالش اون ساعتا که بیا ببرمت پارک، ببرمت بیرون و یا پیش خودم، ولی بودن و موندن و منت کشی اون پسره رو ترجیح میده
مامان گل پسرم ❤ مامان گل پسرم ❤ ۶ سالگی
سلام
بچه ی من از همون ۵ ۶ ماهگی از پوشک بدش میومد
یعنی بزور باید میگرفتمش پوشکش میکردم
یعنی از این بچه ها نبود که پوشکشو ترجیح بده و باهاش کنار بیاد و ....
با شورتم مشکل داشت
منم هیچ وقت مجبورش نکردم بپوشه
تا این سنم مهد و خانه کودک و ....نرفته
فقط خونه ی خودم و مادرم و جایی که مطمئن بودم ازشون
خونه همسایه و ...نه
امسال بچم رفته پیش دبستانی
و همچنان عادت به شورت نداره
امروز رفته بودم بازار یه چن تا شورت میخواستم براش بگیرم
دوستم پرسید این سایزی میپوشه ؟
یه کلام گفتم نمیپوشه که دستم نیست


فروشنده شروع کرد به صحبت با یه لحن بدکه من نمیفهمم یعنی به بچه ااشون یاد نمیدن من همش از چشم مادر میبینم
من اصلا درک نمیکنم
من ۱۷ سال با بچه ها کار کردم من فرهنگی هستم
الان میفهمی چه اتفایی میوفته
گفتی میشه مگه ؟ گفت این دست درازیا ...
گفتم مگه گاو صندوقه
وقتی یه محیط مشکل داشته باشه تربیت خراب باشه اصلا این شورته مهم نیس که
گفت نه بالاخره یه لایه بیشتر محافظه
گفتم شما یه فروشنده ای کارتو انجام بده
گفت نه من فرهنگیم ۱۷ سال ..
گفتم مگه من از شما نظر خواستم
فک کردی ما بیسوادیم
چقد پرو ان مردم
تو اگه فرهنگی بود روش برخورد و اموزشت افتضاح بود
مامان زهرا💖 مامان زهرا💖 ۶ سالگی
مامانا من یه جاری دارم باهاش خوبم نمیخوام یه چیز بگم دلخوری پیش بیاد
یه مشکل داره خیلی بی ملاحظه است اصلا مریض باشن رعایت نمیکنن میرن اینطرف اون طرف
معتقده هر چی بشینی تو خونه بچه خوب نمیشه باید ببریش بیرون تا مریضیش خوب بشه و بارها خودم ازش شنیدم که میگه از مریضی نمی‌ترسم
من زهرا آلرژی داره اگر مریض بشه باید انقدر دکتر ببرم یعنی ۲ ۳ ماه طول میکشه بچم ضعیفه از بس مریض میشه بعدم اصلا اسپری که میخواد تا خوب بشه پیدا نمیشه دارو هم نیس
پنج شنبه این جاریم زنگ زد بیاید بریم بیرون گفتم نه تولد خواهرمه بعد پیام داد اگر میاین جمعه بریم ما امشب نمیریم شوهرم گفت بگو باشه
اون شب رفتیم نگو بچه ش مریض بوده تب و اسهال
زهرا صبحش بیدارشد دیدم دماغش گرفته امروزم که کلا مریضه
واقعا چه رفتاری باید با همچین آدما داشت
من بدبختانه از اینها دورم زیادن قبلا دختر خالم بود حالااین
دلم میخواد منم یه بار برم بچه هاشون مریض کنم تا بفهمن چه حالی داره ولی دلم نمیاد 😒
مامان عشقام مامان عشقام ۶ سالگی
فرزندپروری پیش دبستانی پوشک بچه استامینوفن

میگم دم صبح خواب میدیدم که دوتا ببرو یه پلنگ تو کوچه ی خونه ی مامان بزرگمن من دارم از پنجره میبینم خیلی خیلی ترسیدم بدوبدو بچهامو کردم تو اتاق اومدم جفت در خونه که رو به بالکن حیاط خونه مامان بزرگمو از پایین انداختم اخه دوتاشو باز میکنن اکثرا من یکیشو بستم که بتونم درو قفل کنم بعد رفتم داد بزنم به مامانمو خواهرم که تو حیاط داشتم یه عالمه نمیدونم رخت و لباس بود فرش بود چی بود میشستن بگم بیان بالا ببر تو کوچست دیدم چندتا ببرو پلنگم توحیاط پیش اینان جیغ زدم گفتم بیایید بالااااا خندیدن بهم گفتن اینااموزش دیده اند کاری ندارن بعد خیلی راحت خواهرم و مامانمو بچهاش اومدن بالا خواهرم گفت وای چقدر خسته شدم دراز کشید خوابید من اما باز میترسیدم فکرکردم همه بالااند درو محکم قفل کردم تا ببرا برن یهو از شیشه دیدم پسر کوچیکه اجیم پیش ببراست ترسیده بدو بدو میکنه بیاد بالا داد زدم به خواهرم گفتم برو بچتو بیار باز خندید گفت نترس هی میخواستم برم بیارمش یکیشون جلودر بود میترسیدم بیاد تو بعد دیدم بچه خواهرم از پله هاافتاد پایین من پایین نمیدیدم اما دیدم ببرو پلنگا یه دفعه همشون حمله کردن همونجایی که افتاده بود انقدر جییییغ زدمو تو خواب ترسیده بودم بیدارشدم خیس عرق بودم زدم نت نوشته دشمن الان میگم نکنه یکی میاد که دشمنمونه امامامانموخواهرم فکرمیکنن دوسته شما به خواب و تعبیرش چقدر اعتقاددارید فرزندپروری فرزندپروری پیش دبستانی استامینوفن پوشک نی نی بچه