۱۲ پاسخ

یعنی نمی‌خوای عروسات خواهر شوهر داشته باشند🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😂😂😂😂😂

برعکس پسر من از همون اولش اذیتم میکرد.روزا ساعت ۵ پا میشد.تا میومدم کارامو کنم بیدار میشد.یه روز دلش درد میکرد یه روز شکمش میرفت.ینی واسه این ۷ سال تموم شیره جونمو کشید واسه همه چیش حرص خوردم و نگران شدم.الانم ک جنگ😞

اوخ خدااا منم بچه انقدی دوست دارم از ۴ماهگی که یکم جون میگیرنر خیلی خیلی بغلشون مزه میده تا ۴سالگی مخصوصا.هرچند بچه خود آدم همیشه بغل کردنش مزه میده

دقیقا منم دم صبح خواب دیدم سومی رو آوردم ،دقیق مثل نوزادی پسر اولم بود.مظلوم و ساکتم بود.از صبح فکرم پیششه،دلم تنگ شده برا اون وقتا.من الان این دوتا پسر دهنمو سرویس کردن،چند سال دیگه اینا بزرگ بشن یکی میآرم ،

ماااشاالله چ تپلی بوده عزیززززم....ان شالله تعبیرش خیروبرکت بااش واست

ای خدااااا رادمهر عزیزم چه نانایی بوده ❤️😍

دختر منم از بچگیش انگشت مبخورد هنوزم میخوره متاسفانه هر کار کردم ترک نکرده
برا شما هنوزم میخوزه؟

تصویر

خدا حفظشون کنه💚

باید یه خواهرم براشون بیاری نمیشه اینجوری😁

جان جان جان بیار باز😅من دخترم نوزادیش دهن سرویس میکرد الان ولی خانوم شده😍

دست به کار شو برا سومی 😂😂😂

ای جووووووونم دلم ضعف رفت براش 😘 زهره چه با مزه ابوالفضلم انگشت شصتشو میخوره میخوابه ،،، رادمهر تونس راهت ترک کنه ؟

سوال های مرتبط

مامان عشقام مامان عشقام ۶ سالگی
دیروز تو خانه بازی یه پسر بچه قدش کلی از بچه ی دوسال و یازده ماهم من بلندتر و تپلی به مامانش گفتم چندوقتشه گفت دوسال و پنج ماه انقدرم روان حرف میزد دختربزرگم بهش گفت میشه بری اونورمنم بشینم عین یه ادم بیست ساله موقع دعوا گفت برو بابا پس اونوقت من کجا بشینم بچه جون؟ اصلا هیچ جوره بهش نمیخورد دوسال و پنج ماهش باشه میخورد پنج سالش باشه بعد مامانش بیخیال یه وری نشسته بود سرش تو گوشی بود این بچهم این بستنیای الکی خانه بازیو تاحلقش میکرد تو دهنش تندتند از شکلاتای روی میز برمیداشت مامانش میگفت هرچی برداشت اخر حساب میکنم دوتاابمیوه برداشت خورد تو اون تایم یکی اخریرو نمیدونم چجوری خالی مرد رو لباسش مامانش یه لباس اضافه هم براش برنداشته بود کلا بیخیال و راحت بود بعد من میرم بیرون برای دختر شش سالمم بیرون میریم اب و لباس احیانابرمیدارم حتی تو کل خانه بازیدنبال بچم میوفتم یه بار همین پسره داشت ته یه تابلو که مثل سیخ بودو میکرد تو چشم کوچیکم که نزدیک سه سالشه شوهرم نمیذاره بیشتر از یه تعدادی تو روز بچها شیرینی جات و شکلات بخورن البته میخورنا اما مثلا نه مثل این پسر بچه تو یه ساعت بیست تا صبح تا شب درگیرم که با بچهام بازی کنم سرکله بزنم میوه پوست میکنم نمیخورن همش سرپا دنبالشونم غذای بیرون نمیگیرم مثلا مثل دیروز که میخواستیم بچهارو ببریم بیرون من اول غذامو میذارم بعد میام بیرون که اومدیم شامشون حاضر باشه بعد سه سالهم یازده کیلو قد نود شش ساله م ۱۶کیلو خواهرمم بیخیاله کلا اسباب بازیارو جمع کرده انداخته انبار میگه من پا ندارم هرروز جمع کنم ولی من دلم نمیاد میگم خریدیم تا بچه اندبازی کنن هرروز یه عالمه میریزن میپاشن من جمع میکنم اینکه میگن هرکسی تلاش کنه نتیجه تلاششو میبینه چرت به نظرم