۱۷ پاسخ

حق با شماست عزیزم ولی توقعتو از خانواده همسر به صفر برسون تا آرامش داشته باشی آدم فقط رو خانواده خودش باید حساب کنه البته استثنا هم وجود داره

اره بابا باید مث خودشون رفتار کرد
تا کی ادم خودخوری کنه بخاطر رفتاراشون
خوب گفتی

همین ک خانواده شوهر تو کارت دخالت نکنن و تز ندن و ایراد از کارات نگیرن و رو اعصابت نرن ادمای خوبی ان نمیخواد زیاد وسواس ب خرج بدی همیشه جوابتو بده و پرونده رو برای خودت ببند ک اعصابت خورد نشه کار خوبی کردی گفتی نمیگفتی بعدش تا چند ماه رو مخت بود مخصوصا چون تازه زایمان کردی حساس تری و اونا باید درک کنن ک نمیکنن..

عزیزم دو بار اومدن تو این چند روز بعدش هم‌که مریض شده نتونسته زنگ بزنه و در عوض تو هم زنگ نزدی الان به نظرم اصلا جای ناراحتی نمیمونه . اون دوبار اومده میتونستی یه زنگی بزنی شاید به خاطر مریضیش نتونسته زنگ بزنه ... من خانواده همسرم یکبارم‌نمیان چه برسه به اینکه بعد دوبار هنوز ازشون توقع داشته باشم

دیووونه ای؟؟؟
زنگ‌بزنن و بیان و برن که بیشتر رو مخ میرن
بابا بهتر

برو خداتو شکر کن ک نمیان😐خانواده شوهر من از همون شبی ک از بیمارستان اومدم خونه اومدن تا دهه بچم ، داشتم روانی میشدم همش جیغ داد ب حدی رسیدم ک گریه افتادم پیش شوهرم گفتم من زاچم باید استراحت کنم ... فکرشو بکن از ساعت ۶ عصر میومدن تا ۱۲ شب ، بعد شوهرم رفته بود ب مادرش گفته بود زنم مریض شده بس ک هر شب سروصدا میکنن بچه ها بعد مادر شوهرم قهر کرد ک چرا اینجوری گفتی رفت تا دو روز نیومد راحت بودم ولی باز سرو کلش پیدا شد😩

دقیقا مادرشوهر و خانواده شوهر منم همینن

طلبکاری مگه
اون ی زری زده تو باید خوب صحبت کنی بزرگتره و مادرشوهر

منم دوماه زنگ نزده شوهرم یبار گفت خو تو زنگ بزن گفتم پ من حاملم و هزار سختی میکشممم بعد من زنک بزنم
من دو سه بار رقتم خونش محل نداد بم من خونش رفتم ولی اون زنگ نزد
اینارا گفتم قانع شد حرفی نزد دیگ
منم زنگ نمیزنم

ببین حق با توعه ولی نباید بد صحبت کنی

مگه خبر داشتی مادرشوهرت مریضه که زنگ نزدی ؟ بعدشم هر چقدر کمتر بیان برن بهتره.
من اوایل بارداری حالم خراب بود طوری که تا دوماه هر هفته سنوگرافی بودم و شدید خونریزی داشتم هم خواهر ای شوهر و هم مادر شوهرم میدونستن هیچکدوم نه زنگ زدن نه اومدن.یه روز خواهر شوهر بزرگم دو در اومده بود ماهم می رفتیم باز دکتر منم از درد به خودم میپبچیدم و باز خونریزی داشتم.خواهر شوهرم برگشت گفت چیزی نیست که دختر منم حامله بود هر روز خونریزی داشت زن حامله یا میرینه با خونریزی داره یا بالا میاره .منم خیلی ناراحت شدم.اخه این اولین بارداری منه در حالی که دخترش پنجمین بارداریش بود درسته چهارتای قبلی سقط شده بود ولی خلاصه چند دفعه باردار شده بود.
خلاصه خواهر از فک فامیل شوهر من که خیر ندیدم و انتظاری هم ندارم خودمم نه میرم نه چیزی مگه اینکه خودشون زنگ بزنن دعوتم کنن میرم .
خواهر فکر خودت و دخترت باش بذار اونا به خودشون باشن

ن خوب کردی خیلی خوب گفتی

دقیقا مث خانواده شوهر من انقد همشون زاعو هستن محتاج توجه خبرشون

حق باتوعه ولی تند رفتار کردی میگفتی من نمیدونستم ک مریضید سرم با بچه گرم شده چند روز بیمارستان بستری بود حال خودمم بخاطر زایمان زیاد خوب نبود 😇

خداروشکر کن نمیان😑من از خدامه دگ نیان، وقتی میان هی میگن این کارو بکن اون کارو نکن رو مغزم میرن

احسنت ،دستت مریزاد. خیلی خوب گفتی

خوب کردی من اصلااااا زنگ نمیزنم به مادرشوهرم اون فقط زنگ میزنه
به هیچکدومشون زنگ نمیزنم

سوال های مرتبط

مامان اسرا مامان اسرا ۸ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد