۱۲ پاسخ

بنظرم نباید این کارو میکردی،
از هیچ کس جز همسرت توقع نداشته باش حتی مادرت.

دیگه اومده بود بی محلی کردنت چی بود من هر چقدر از دست کسی کفری باشم احترام و حرمت خونمو نمیشکنم منتطر میمونم تا جاش برسه تلافی کنم

عزیزم دلتو بزرگ کن همیشه از این جور اذما زباد هست خب اگ میومد تمام مدتو بعدش میرفت پشست سرت ی چیزی میکفت بهتره یا اصلا نیومده ک پشت حرفی بزنه بازم هرکاری کنی مادر شوهرته شوهراهم ک از مادر بیشتر نمیشن

والا مادر شوهر من از اول بارداریم کلا هیچ کمکی نکرد نیومد البته من ماه چهارمم تموم شده بود بهشون گفتم باردارم ، تازه پسر مجردشم سه روز بعد زایمانم عقد کرد کل مراسمم مهمون بازیاشون جشناشونو انداختن تو این دوره داخل ده روز اول زایمانم دروغکیم مارو دعوت میکردن آخرشم میگفتن میدونیم ها نمیتونی بیای ولی خب از ما گفتن ، ول کن دختر مادرشوهر چیه

توقعت رو کم کن بلاخره اون مامانت نیس
مادرشوهره

خیلیم بهترین کارو کردی .محل بهش میدادی فکر میکرد نفهمی دور از جون .حالا مادر شوهر خودشون بود بدتر از تو میکرد ولی از اون طرف انتظار دارن عروسشون براشون تلافی نکنه

خوب کاری کردی

من چی میگی ۹ماه کامل نه حال خودم ونه حال بچه هام ونه پسرش پرسیدخونش بغل خونمونه ۲ماه کامل ندیدمش اماناراحت نیستم راحتم ازش الان مامانم باابجیم تو راهن که بیان پیشم واسه زایمان مواظب بچه هام باشن من اول خدا رودارم دوم خانوادم سوم شوهرم دازمازقوم یهودکمک نمیخوام فقط میان آدم حرص میدن

ارهه ،برامنم دو هفته پیش ک ی عفته تمام کارگر داشتم نیومد ی حالمو بپرسه انوقت روز تاسوعا اومد نشست بالاسر قربونیمون ب طایفه اش داد منم کلی حرصم گرفت گفتم فقط موقع خوردن فامیلن و کافیه بگی شام ناهار سریع میان درحالتعادی ی حال ادمو نمیپرسن خودشون فهمیدن چخبره ولی رو ک رو نیست سنگ پاس

عزیزم حق داری ولی مادر شوهر جماعت همینه دیگه تو با سیاست رفتار کن نه زیاد رو بده نه بی محلی کن چون مردا مامانشون رو ول نمیکنن تو این وسط اعصابت بهم میریزه الان هم وقت فکر کردن به این چیزا نیست با نی نی کوچلو کیف کن بهش فکر نکن بهتر که نمیاد هرچی کمتر بیاد بهتره

من چی بگم که از اول بارداریم مادرشوهرم حتی وقتی عمل کردم و بستری شدم چندبار زنگ نزد . زایمان کردم هم زنگ نزد .

ارررره

سوال های مرتبط

مامان Radin🩵 مامان Radin🩵 ۹ ماهگی
صبح اون روز من یه استوری گذاشتم کاملا یهویی که متنش این بود؛ چیزی به پایان سفر ۹ ماهه نمونده🥺انگار به دلم افتاده بود نمیدونم

هیچی خلاصه رفتم دراز کشیدم بعد چند دقیقه مامانم در خونمون رو زد من داشتم گریه میکردم رفتم درو باز کردم وقتی داشتم برمیگشتم حس کردم کل شلوارم خیس شد...حتی رفتم دستشویی هم کلی اومد دیگه گفتم بله من دارم زایمان میکنم

ولی همچنان باورم نمیشد اخه هنوز ۲۵ روز وقت داشتیم من هیچ دردی نداشتم...وسایل توی ساک نی نیمو جمع نکرده بودم چون فرداش قرار بود از اتاقش فیلم بگیرم...همه چی خیلی یهویی شد...
زنگ زدیم اورژانس گفت خانم کیسه آبت ترکیده سریع تر خودتو برسون بیمارستان من گریه هام شدید تر شد..
شوهرم سرکار بود زنگ زدیم بهش که بیاد...تو اون فاصله آبجیم وسایل ساکم رو جمع میکرد..
تقریبا ساعت یک بود که شوهرم اومد و راه افتادیم بریم بیمارستان...تو راه فندوقم کلیییی خودشو منقبض میکرد طوری کع دنده هام میخواست بشکنه انگار...
رسیدیم بیمارستان من رو ویلچر بودم ولی باورم نمیشد که میخوام زایمان کنم...
#زایمان_پارت_۲
مامان ❤️ آراد جانم ❤️ مامان ❤️ آراد جانم ❤️ ۷ ماهگی
اینم از زایمانم 🙂
ده روز گذشت ده روز خیلی سخت
اون از اولش که پر از چالش زایمان کردم تهش سزارین شدم
هنوز یه روز نشده بود به خاطر زردی بستری شدم بیمارستان .
تو حسرت یه تشک نرم یه استراحت یه خوراک و غذای خوب
شکمم از داخل زخم کمرم از وسط شکسته بود ولی محبور بودم سزپا یشم
گاهی به خودم نکاه میکردم میگفتم ینی منم زن زاعوام چرا بس اینجوری....
با گریه از بیمارستان رفتم خونمون نه گوسفندی نه اسپندی نه کسی که دورم باشه
دلم میخاست یه عالمه فیلم و عکس تو بیمارستان بگیرم نشد
دلم میخاست وقتی رفتیم خونه عکس و فیلم بگیرم نشد
دلم میخاست مهمون بیاد خونم مراسم بگیریم نشد
من هیچیم شبیه به تازه زایمان کرده ها نشد از روز اول گریه کردم کارایی که نباید کردم . الانم که روز دهمه حتی یه حموم نرفتم غسل کنم 💔
کاش خدا باهام اینجوری تا نمیکرد کتش حداقل به خاطره خوب از زایمانک به جا مبگذاشت برام
بارداریم شد حسرت ولی اخه اینم حسرت
من به همه اونایی که زایمان میکنن حسودیم میشه حالا 💔
مامان پرنسس سلنا مامان پرنسس سلنا ۴ سالگی
سلام مامانا تجربه زايمان سزارين شنبه يك اذر
جمعه سي ابان دكترم بهم پيام داد كه ساعت ٤.٥حتما بيمارستان باشم خلاصه يادمه اشب قبلش اصلا خواب به چشمام نيومد وسايل ني ني رو برداشتم رفتيم بيمارستان وقتي رسيدم يادم افتاد مدارك نياوردم يه اسنپ گرفتيم به مادرم كه پيش سامي بود گفتم مدارك بده كه بياره بيمارستان يه ربع بعد مدارك دستمون بود تو ترياژ بيمارستان بودم كه گفتن گروه خوني او منفي ندارن و بايد از بانك خون در خواست او منفي بدن در صورتي كه دو روز قبل به من زنگ زدن بودن همه شرايط من حتي گروه خونيم پرسيده بودن و حتما بايد اقدام ميكردن از مركز براي در خواست خون خلاصه سونود وصل كردن بهم سرم زدن و مني كه از ساعت ٤عصر روز قبل ناشتا بودم تا ساعت ٢.٥با زور دعوا خواهرم همسرم چرا اينطور ميكنين ما از صبح اينجا هستيم من رو بردن بخش اتاق عمل اونجا من رو تخت دراز گشنه چشم انتظار شد ساعت يه ربع به سه رفتم تو بعد دكترم اومد يه فيلم براي خودش گرفت دكتر بي هوشي اومد من نشستم امپول زد من دراز كشيدم به من گفت بايد پات داغ بشه گفتم اره داره ميشه گفت حالا پاتو جفت بيار بالا من اوردم بالا دوباره بعد گفت من اوردم بالا بعدش گفت بيار بالا من تو دوبار سوم ديگه نتونستم بيارم ولي بد ماجرا اينجاس كه سر نشدم و با عذاب شكم منو باز كردن اون عذابي كه من كشيدم خدايا براي دشمنم هم نميخوام من با بي حسي با درد سزارين شدم زجه زدم درد كشيدم جون دادم من تو بيمارستان عرفان نيايش جون دادم مردم تو اتاق عمل وقتي دست ميكردن تو شكمم همه رو حس ميكردم انقدر بد بود جونم تو دهنم بود نميتونم وصف دردي كه تحمل كردم رو بگم فقط اميدم به اون نقطه بود كه دخترم ببينم همين قصه دردناك ترسناك من بود
مامان دایار مامان دایار ۲ ماهگی
پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد
مامان maral مامان maral ۷ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۱
خب من ۱۴۰۴/۹/۱۶ شبش رفتم مطب دکترم و معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۲ سانت باز شده بود و گفت احتمالا فردا بچه به دنیا بیاد اونروز من ۳۹ هفته و ۲ روز بودم
صبح که از خواب بیدار شدم یکم ترشحات خونی رنگ داشتم که نشانه درد زایمان بود و کمرم یکم درد میکرد
صبح اش ورزش کردم یکم و یه دوش گرفتم و رفتم پیاده روی کردم ۲ ساعت و دیدم کمر دردم خیلی شدید شد اومدم خونه و باز یکم ورزش کردم به مامانم زنگ زدم و مامان گفت بریم بیمارستان ببینیم شرایطی چه طوریه وقتی رفتم بیمارستان یه ماما ماینه ام کرد و گفت دهانه رحمم ۳ سانت بازه و از بچه nst گرفت که نوار اولی چون چیزی نخورده بودم بچه تکون نکرد و باز یه کیک و آبمیوه خوردم تا بچه تکون کرد همچنان کمردرد داشتم ولی انقباض خاصی نداشتم
تا اینکه بهم گفتن هنوز زوده و برین خونه و زمانی که انقباض هات ۴الی ۵ دقیقه شد بیاین
خلاصه اون روز شوهرم هم رفته بود سر کار و موقعی که میخواستم برم بیمارستان بهش زنگ زدم که بیاد و
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۴

من واقعا هنوز بعد ۶ روز هم دلم هم بخیه هام درد میکنه ولی خب سرپا هستم و کار هامو میکنم من تقریبا دوروز بیمارستان بودم و توی اون دوروز بالای ۲۰۰ باز معاینه ام کردن و دست کردن توم چیزی که من بعد از زایمانم متوجه شدم اینه که اولا تا جایی که میتونید برید جای خصوصی واقعا برای زایمان اگر هم میخواید برید دولتی نرید بیمارستان های تامین اجتماعی اتفاقا برید بیمارستان های آموزشی که دانشجو دارن چون امکانات بیشتری دارن اینحا که من رفتم خیلی محیط تمیز و خوبی داشت ولی خود پرسنل اومدن گفتن که نه آن آی سئو قوی داره گفتن نوزاد ۳۲ هفته ام اینجا زنده نمیمونه نه امکانات خوب برای سزارین یا حتی همون اتفاقی که بعد از زایمان برای من افتاد و گفتن حتی بیمارستان های آموزشی خیلی راحت تر سزارین میکنن چون امکاناتش رو دارن راستی از زمانی که من بستری شدم ۱۲ نفر زایمان کردن بعد من زایمان کردم اینم از پروسه زایمان من راستی من دوروز کامل که درد کشیدم ناشتا بودم و اون دوروز فقط یه دونه آبمیوه خوردن فکر کنید با اون درد نمیذاشتن حتی چیزی هم بخورم داشتم واقعا میمردم