پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان پرنسا مامان پرنسا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان ✨🌈:
خب داستان از اینجایی شروع میشه که من قرار بود امروز صبح زایمان کنم سه روز پیش هم مامانم اینا از رشت اومدن پیشم دیگه همه چیزمو دیروز غروب آماده کردم ساعت هشت اینا بود رفتم حموم اومدم قشنگ موهامو سشوار کشیدم لباس پوشیدم مامانم اینا توی اون تایم واحد خواهرم بودن بعد من اومدم برم توی آشپزخونه آب بخورم یهو دیدیم انگار شورتم خیس شد رفتم توی دستشویی نگاه کردم دیدم توی شورتم معذرت می‌خوام ولی یکم خون بود خیلی ترسیدم سریع زنگ زدم به دکترم گفتم اینجوری شده دکترمم گفت برو بیمارستان من الان میام چک میکنم ( واقعا اینکارو هر دکتری نمیکنه پس با دقت دکتر دلسوز انتخاب کنید ) خلاصه من سریع آماده شدم با شوهرم رفتیم توی مسیر من فقط بغض کرده بودم همش با خودم میگفتم من نه ماه نگهش داشتم نه ماه ازش مراقبت کردم فقط با چشم گریون بر نگردم خلاصه رسیدیم دم بیمارستان ساعت حدودای ده بود اومدم از ماشین پیاده شدم اومدم در و ببندم یهو دیدم قلوپ قلوپ آب از بین دوتا پام داره می‌ره یه آب ولرم بود فهمیدم که کیسه ابم پاره شده ( اینم بگم که هیچ دردی نداشتم ) سریع رفتیم داخل دکترم رسیده بود اومد معاینه کرد گفت همین الان باید عمل شی ...
مامان رهام مامان رهام ۳ ماهگی
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 3️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه درد نداشتم حموم کردم یه رابطه بدون جلوگیری هم داشتم و خوابیدم که فردا بریم ۱۳ به در اما نگو خدا برنامه دیگه ای برای من داشت شب یه درد پریودی میگرفت و ول میکرد تو خواب هی از درد بیدار میشدم و باز خوابم میبرد نمیدونم هر از چند ساعت بود ولی هر دفعه هی شدید تر میشد دردام و اروم میشدم میخوابیدم ساعتای ۱۰ نیم صبح بود حدودا که بیدار شدیم یعنی در واقع شوهرم بیدار شد چون من هی میخوابیدم و بیدار میشدم تو خواب و بیداری بودم خواب کامل نداشتم کل شب رو خلاصه بیدا شد بهش گفتم حس میکنم قراره امروز بچه بیاد گفت چطور گفتم درد دارم گفت شاید مثل دردای قبلت کاذبه گفتم حسم اینو نمیگه گفتم بذارم زمان بگیریم
فک کنم هر از ده دقیقه در حد دو دقیقه درد میگرفت و ول میکرد و تا ۱۱ همینطور نمیدونستم درد زایمانه یا نه دیدم هی بیشتر و بیشتر میشه و قطعی به همسرم گفتم زنگ بزن خبر بده که نمیتونیم بریم این درد درده زایمانه گفت مطمئنی گفتم اره زنگ زد خبر داد من باید برم بیمارستان خانمم انگاری داره زایمان میکنه و من که دیگه مطمئن شده بودم رفتم حمام روز قبلش شیو کرده بودم فقط رفتم که زیر اب گرم باشم و یکم دیگه اسکات زدم حدود نیم ساعت زیر اب بودم و دردم هم همچنان همون بود هی شوهرم میگفت خب بریم دیگه هی من میگفتم بذار چه عجله ای داری من که اخر باید درد بکشم بذار یکم دیگه همینجا باشم
خلاصه تا ۱۲ خونه بودم و دیگه زنگ زدم به مامانم و اینا که میخوام برم بیمارستان درد دارم و اماده شدم و یه بار دیگه وسایلامو چک کردم و رفتیم بیمارستان ....
مامان 💙Mikaeil💙 مامان 💙Mikaeil💙 ۸ ماهگی
پارت ۲: حالا خداروشکر تو یه ساختمون هستیم با خانوادم و همیشه باهام بودن تو این دوران شب اومدیم خونه و همه چی عالی بود تازه میخواستم برم سونو رشد و وزن بچه و آزمایش واسه قند خون که شب خوابیدم با خواهرم بودم صبح ساعت ۷ صبح احساس ضعف شدید کردم بعدش یهو احساس کردم خیس شدم دستمو بردم تا ببینم چیه که دیدم دستم کلا خونی شده بود و اومدم بلند بشم تا مادرمو صدا بزنم که بیاد دیدم ببخشیدا ولی یه لخته خون بزرگ ازم خارج شد قلبم داشت میومد تو دهنم خیلی صحنه بد واسترس زایی بود واسم و خواهرمو با گریه صدا زدم خون میاد ازم به مامان بگو بیاد و فقط گریه میکردم آخه چون همه چیم خوب بود اصلا توقع نداشتم اینطور بشم🥺🥲 بعد به منشی دکترم سریع پیام دادم ولی جواب نداد به بیمارستان زنگ زدم گفت بیاین اینجا ما با دکترتون تماس میگیریم و من با کلی گریه وترس ودلهره آماده شدم تا برم بیمارستان وطوری بودم که نشسته آماده شدم چون تا بلند میشدم خون زیاد میومد ازم ...😭مردم وزنده شدم تا رسیدم بیمارستان و توراه با همسرم تماس گرفتم و گفتم چیشده و اونم قرار شد سریع بیاد بیمارستان 😥
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۲ ماهگی
پارت ۲
گفت خب پس همون تاریخ زایمان میکنی احتمالا هیچی اینا که رفتن ساعت ۱۰ونیم بود منم اومدم یه دل سیر نشستم هندونه خوردم ویه سرویس رفتم واومدم بخوابم همین که داشت خوابم می‌برد یهو کیسه آبم پاره شد حالا منو میگی اصلا هیچی نمی‌فهمیدم اولش فک کردم جیش کردم بعد دیدم نه اصلاحات خودم نیست هی میاد همون لحظه که کیسه آبم پاره شد من جیع زدم وشوهرمم از پرید گفت چیشده گفتم آب ازم میاداونم هی میگه از کجات 😂🤣😂😂😂😂
خلاصه دو دیونه نشستیم میخندیم 😂😂😂که چرا اینهمه آب اومد بعد شوهرم به خودش اومد گفت بچه کاریش نشه گفت زنگ بزنن به مامانت بپرس ازش زنگ زدم بهش گفتم مامانم چقد بود زیاد بود یا کم گفتم نه خیلیی زیاد بود گفت بریم بیمارستان ماهم تا آماده شدیم را افتادیم من اصلا فک نمیکردم زایمان کنم من گفتم میریم یه نواز قلب میگیره ومیام خونم بعد اونجا گفت برو که معاینت کنم انقد خجالت میکشیدم که گفت ۳سانت دهانه رحمت بازشده نرم شده وکیسه آبت هم که پاره شده باید بستری بشی اینو که گفت هنگ کردم وترسیدم هیچی لباسامو عوص کردم دادم به مامانم شوهرمم رفته بود تشکیل پرونده منم رفتم داخل زایشگاه خیلی خلوت فقط من بودم اولش بعد دوتا دیگه اومدن که یکیش زایمان کرد قبل از من ساعتای چهاربود دردام زیاد شده بود معاینه کردگفت ۷ساعنتی ساعتای ۶اومد گفت ۱۰ سانت بازی فول فولی باید زور بزنی ودردام خیلی زیاد بود وتقریبا غیر قابل تحمل بود ساعت ۶و۲۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد همین که دنیا اومد تمام دردام رفت یه۵ دقیقه طول کشید
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۸ ماهگی
(پارت اول )
شب قبل زایمانم با شوهرم بیرون بودیم دخترم محکم تو شکمم می‌رفت عقب میومد محکم میزد به نافم طوری که حس میکردم میخواد کیسه اب پاره بشه به شوهرم گفتم نکنه امشب کیسه آبم پاره بشه آخه آب دور بچم زیاد بود اما تو هفته ۳۵ از عدد ۱۹ شده بود ۱۷ ولی از نظر پرینالوژیستم بالا بود هنوز من ۳۷هفتع ۳ روز بودم دلم میخواست تا آخر ۳۸ برم اماااا بخاطر ختم بارداری که ۳۸ هفته داشتم بازم دوست داشتم با درد خودم برم زایمان کنم

خلاصه ساعت پنج صبح برا نماز صبح بیدار شدم دو قدم راه رفتم دیدم یچیزی ازم اومد شک کردم ترشح باشه اهمیت ندادم اما وقتی رفتم سرویس دیدم هیچ اثری از ترشح های همیشگی نیست و فقط آبه ترسیدم سریع دستمال کاغذی گذاشتم اومدم نشستم مثل بید به خودم می‌لرزیدم دستمال کاغذی کم کم داشت خیس میشد ولی زیاد نبود پنج دقیقه ای یکبار اندازه ی عدس میومد و متوجه نمیشدم مگر اینکه دستمال کاغذی رو نگاه میکردم ... بلند شدم شوهرم رو بیدار کردم هنوز کیف بیمارستان هم نبسته بودم شوهرم تند تند هر چی جلو دستش بود انداخت رو کیف خواهرم رو بیدار کردم رفتیم سمت بیمارستان