سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱۴ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان دایار مامان دایار ۴ ماهگی
پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد
مامان کوچولو مامان کوچولو روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت دوم
هیچی من دیگه صدام در اومد رفتم گفتم واقعا چه وضعشه میفهمید حالم بده یا نه
دیگه گفتننننن ااااااا حواسمون نبود گفت برو رو اون تخت‌ دراز بکش بیام نوار قلب بگیرم از بچه و .... من ۴۰ دقیقه میزان رو اون تخت دراز کشیدم هیچکس نیومد بالا سرم با این که یه دکتر و یه ماما بیکار تو بخش پرستاری نشسته بودن حرف میزدن من هی حالم بدتر میشد دیگه رفتم کفتم واقعا شما نه شعور دارید نه مسئولیت سرتون میشه از زایشگاه زدم بیرون اینام دنبالم که نه بیا ما نمیدونستیم فشارت اینقدر بالاس
دیگه زنگ زدم شوهرم دارم میام پایین بریم بیمارستانی که دکترم هست
سریع اومد دنبالم رفتیم بیمارستان پاستور که دکتر اونجا بود البته من بیمارستان مهرگان میخواستم برم برای زایمان که نشد فکر نمیکردم زایمان کنم کفتم نهایت دکتر قرصمو بیشتر میکنه
من رفتم اونجا سریع به دکترم زنگ زدن گفتن مریض اومده با این علائم گفت نگهش دارید بیمارستان من الان خودمو میرسونم ساعت ۱۲ شب دکترم اومد بیمارستان
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان ِالوین مامان ِالوین روزهای ابتدایی تولد
گفتم باشه و قط کردم به شوهرم گفتم یکم بخواب استراحت کن منم میخوابم تا ساعت یک و نیم نشستیم رفتیم تو جاهامون البته یادم رفت بگم( بعد از ظهر رفتم حموم دوش اب گرم گرفتم همسرم کمرم و ماساژ داد و رابطه هم داشتیم) شوهرم خوابید من از شدت درد خوابم نمیبرد رفتم نشستم رو مبل پتو کشیدم روم دیدم نمیتونم دیگه ساعت شد ۲و ۴٠باز به ماما همراهم پیام دادم که من نمیتونم تحمل کنم دارم میمیرم گفت تا ساعت 5صب کن بیا من دیگه داشتم عصبی میشدم یکم گذشت احساس کردم یه چیزی ازم اومد زود رفتم دست شویی دیدم پدی که گذاشته بودم انگار اب ریختی روش دورش یکم زرده وسطش خون برگشتم پد برداشتم رفتم عوض کردم دیدم این دفعه با شدت بیشتر اومد ربتم دیدم کامل خون زود شوهرمو بیدار کردم که پاشو من خونریزی کردم پا شد سریع زنگ زدم گفتم من خون ریزی دارم گفت اشکال نداره ساعت پنج بیا😑
دیگه مجبور شدم بمونم ساعت شد چهار شوهرم گفت پاشو دیگه نمیشه واس بچه اتفاقی میوفته ساعت ۴و نیم رسیدم بیمارستان معاینه کرد گفت یک فینگری رحمت خیلی نرم شده ان اس تی گرفت گفت خوبه برد بستری کرد سرم و امپول فشار اینا زد باز معاینه کرد گفت