پارت ۲: حالا خداروشکر تو یه ساختمون هستیم با خانوادم و همیشه باهام بودن تو این دوران شب اومدیم خونه و همه چی عالی بود تازه میخواستم برم سونو رشد و وزن بچه و آزمایش واسه قند خون که شب خوابیدم با خواهرم بودم صبح ساعت ۷ صبح احساس ضعف شدید کردم بعدش یهو احساس کردم خیس شدم دستمو بردم تا ببینم چیه که دیدم دستم کلا خونی شده بود و اومدم بلند بشم تا مادرمو صدا بزنم که بیاد دیدم ببخشیدا ولی یه لخته خون بزرگ ازم خارج شد قلبم داشت میومد تو دهنم خیلی صحنه بد واسترس زایی بود واسم و خواهرمو با گریه صدا زدم خون میاد ازم به مامان بگو بیاد و فقط گریه میکردم آخه چون همه چیم خوب بود اصلا توقع نداشتم اینطور بشم🥺🥲 بعد به منشی دکترم سریع پیام دادم ولی جواب نداد به بیمارستان زنگ زدم گفت بیاین اینجا ما با دکترتون تماس میگیریم و من با کلی گریه وترس ودلهره آماده شدم تا برم بیمارستان وطوری بودم که نشسته آماده شدم چون تا بلند میشدم خون زیاد میومد ازم ...😭مردم وزنده شدم تا رسیدم بیمارستان و توراه با همسرم تماس گرفتم و گفتم چیشده و اونم قرار شد سریع بیاد بیمارستان 😥

تصویر
۷ پاسخ

وای عزیزم چطوری بچه33هفته نرفته دستگاه😥 من چند روزه خیلی کمردردو پادرد دارم شکمم خیلی انقباض میگیره زیرشکمم فشار میاره بچه میترسم زود بدنیا بیاد 😟

ادامش چی گلم

هیجانی شد که 😬

تند تند بزار لطفاً

زود زود بزاررر🥹

اینجور ک مشخصه خیلی زود زایمان کردی ک🥲برا منم زده 20آذر

اینجا چند هفته بودی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دایار مامان دایار ۴ ماهگی
پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد
مامان delvin مامان delvin ۱۶ ماهگی
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۱ ماهگی
📌تجربه زایمان
36 هفته و 4 روز بودم دستشویی فرنگی میرفتم بعد با خودم فکر میکردم من ک خیلی دستشویی بهم فشار میاره زود بلند میشم میرم که نریزه. رو فرنگی از کجا بفهمم که کیسه ابه یا ادرار یه وقت کیسه ابم پاره نشه و متوجه نشم🥲😂
چند روزی بود که از این فکرا به سرم میزد نهم بود ساعت دوازده شب خونه مامانم اینا بودم رفتم دستشویی فهمیدم که ادرارم تموم شد ولی همینجوری باز ازم یه چیزی میومد تعجب کردم بی ادبیه ولی دست گرفتم زیرم ببینم چیه تو دستم اب دیدم حتی بو کردم متوجه شدم ادرار نیست دو سه بار مشتمو پر کردم تا مطمعن شم از دستشویی ک رفتم بیرون مامانمو از خواب بیدار کردم بهش گفتم مطمعنم ک آب دیدم گفت بشین اگه باز ازت اومد کیسه ابه چهار زانو نشستم یه دقیقه بعدش انگار یه پارچ
آب داغ ریختن رو پاهام بلند شدم گفتم اماده شیم بریم بیمارستان زنگ زدم شوهرم ک بیاد ساعت یک رسیدیم تو راه زنگ زدم دکترم پولو براش انتقال دادم و گفت که میام تو برو بیمارستان
ان اس تی گرفتن و دستکش دست کرد معاینه کنه گفتم من سزارینی ام گفت باشی من باید معاینه کنم وقتی کیسه اب پاره میشه بفهمم اگه دهانه رحم باز شده بعد دستشو نشون داد گفت مطمعنی کیسه ابت پاره شد دستش خونی نشد گفتم اره همون لحظه باز ازم اب اومد تخت خیس شد و بلند شدم ازم چکه میکرد بهم لباس داد بپوشم پوشه پزشکی رو بهش دادم چک کرد گفت برو ازمایش ادرار بده و برو رو تخت بخواب تا دکترت بیاد اون شب از استرس اینکه هر لحظه ممکنه دکتر بیاد و بریم اتاق عمل خوابم نبرد با سرم میرفتم دستشویی
احساس تو خالی بودن میکردم حس میکردم هیچی تو شکمم نیس معده ام خالی بود میسوخت وحشتناک میسوخت تا چهار و پنج صبح یه چرت ده دقیقه ای میزدم دوباره بلند میشدم.....
مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۵ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمانم
خلاصه به همسرم گفتم تکون نمیخوره
و زنگ زدم مطب گفتم به منشی به دکتر گفت ،دکتر هم گفت من که گفته بودم ختم بارداری برا همین امروز بگو سریع بره بستری بشه بیمارستان تا منم برم بیمارستان چون شیفت خودش بود
خلاصه هزینه ی خودشو زدیم و رفتیم با مدارک بیمارستان از شانس بد من خونه فشارم ۱۴٫۵ بود
اونجا گرفتن تا ۱۲ است
گفتن برو بستری شو
حالا من نامه ختم بارداری داشتم
بستریم کردن و من منتظر بودم دکتر بیاد بگه بریم سزارین چون شرایط من اورژانسی میشد
گفتن برو بخواب
ی آزمایش خون گرفتن و ادرار با سوند انجام دادن
ولی بدترین تجربه ام از زایمانم فقط و فقط لحظه ای بود که ماما اومد تا اون یکی آزمایش ها رو انجام بده گفت معاینه و تا من به خودم بیان دستشو کرد داخلم فقط میتونم بگم مردم و زنده شدم از درد
فقط جیغ زدم و تا یکساعت گریه میکردم
حتی سوند که برام وصل کردن من هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردم هی گفتن درد داری گفتم نه واقعا درد نداشتم
بعد ی نیم ساعتی خدا خیرش بده دکتر بهشون زنگ زده بود سریع آماده اش کنید برا سزارین
مامان تیارا مامان تیارا ۳ ماهگی
داستان زایمان پارت اول...
چند روز قبل از این اتفاق دکترم بهم تاریخ زایمان را اعلام کرد و گفت برای ۲۲ ام آماده باش.ولی صبح روز ۶ام حدود ساعت ۶ صبح بود تو خواب احساس کردم دارم خیس میکنم با خودم گفتم شاید کیسه آبمه بلند شدم که برم سرویس برقا را روشن کردم همینطور که میرفتم دیدم فرش و موکت پر خون شده وقتی خون دیدم وحشت کردم و شوهرما صدا زدم اونم بلند شد وقتی خون را دید وحشت کرد فقط تونستم به سختی لباسما عوض کنم و بریم بیمارستان تا رسیدم زایشگاه تموم لباسام پر خون شد بچه هم تکون نمی‌خورد داشتم از استرس میمردم.رسیدم ازم ان اس تی گرفتن پرسیدن درد داری گفتم نه دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت خونریزی زیاده باید بری اتاق عمل من ۳۶ هفته و ۲ روز بودم فقط خدا میدونه چی میکشیدم از یه طرف استرس بچه از یه طرف چون تو شهر غریب بودم مامانم اینا نبودن پیشم از یه طرف دردم شروع شده بود.فقط با دکترم تماس گرفتم از خواب بیدارش کردم گفتم تو را خدا بیا بالا سرم من تنهام میترسم گفت باشه میام اومد و گفتن جفت کنده شده و شدت خونریزی زیاده بچه در خطره سریع بره اتاق عمل.فقط خودم و بچما سپردم به خدا و رفتیم اتاق عمل.
مامان ماهان💙 مامان ماهان💙 ۱۵ ماهگی
سلام اومدم تجربه زایمانم و براتون بذارم
روز شنبه من زیاد ترشح داشتم ولی گفتم طبیعی چون درد نداشتم رفتم مطب دکترم که اسرار کنم بستری کنه ولی نکرد ۳۹ هفته ۲ روز بودم گف ۴ روز وقت داریم تا ۴۰ هفته اگه نشد بستری میکنم قرار بود پنجشنبه برم بستری بشم با خیال راحت اومدم که پنجشنبه میرم اومدم همه چیمو آماده کردم فقط منتظر بودم پنجشنبه بشه از مطب که اومدم معاینه کرده بود دکتر دردهای پریودی داشتم ولی میگفتم کاذب تا صب داشتم ولی کم بود خیلی صب که بیدار شدم دیدم بازم دارم ولی میگفتم کاذب ساعت ۲ اینا بود ناهار خوردیم با شوهرم اون حیاط بود منم دستشویی دیدم ترشح کشدار خیلی زیاد دارم فقط میومد بدش خونه اومدم با شوهرم نشستیم به فیلم نگاه میکنم دیدم بازم خیس میشم پا شدم تمیز کنم دیدم لک بینی دارم به شوهرم گفتم خندید گف خدا کنه دیگه زایمان کنی بدش اون رفت بیرون منم میخواستم برم پاهام لیز رفت خم شدم انگار ی چیزی اومد دیدم خون قرمز خیلی ترسیدم سریع رفتم به شوهرم گفتم گفت برو آماده شو بریم سریع
ادامه پارت بعدی