۴ پاسخ

ولش کن بابا. بعدشم از کسی انتظار نداشته باش .منم شهر غریبم با سه تا بچه خانواده شوهرم سالی یکباره پیگیر خال آدم نیستن. از خونواده شوهر هیچ انتظاری نیست.توهم دیگ کمتر رفت و آمد کت باجاریت‌ ولش کن

محبت زیادی نباید بکنی به هیجکس

حق داری

عزیزدلممم 🥹🥺چرا کاری میکنن ک دفعه بعد خوبی نکنیم

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۶ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد
مامان حامد&ماهلین مامان حامد&ماهلین ۱ ماهگی
خانوما تو تایپک قبلی که درمورد حال خواهرزاده همسرم گفتم من کلا حدود 10 ماه میشه اصن با خانواده همسرم چنان رفت آمدی ندارم البته بخاطر اینکه خواهرشوهرم بهم تهمت بی حیایی زد به بچه هام گفت حرومزاده اومدن به همسایه های مامانم گفت که بچه های اون از برادرم نیستش و فلان بعد وقتی هم که دخترم به دنیا اومده تا الان نیومدن دیدن بچم نه بیمارستان نه خونه نه زنگی بعد من چون چند روز بود همش همسرم می‌گفت محمد حالش بده خواهرزادش دلم طاقت نیاورد رفتم دیدم همشون داغون شدن بچه هلاک شده اصن تو وضعیتی بودن افتضاح بعد اینا واقعاً منو خیلی اذیت کردن تو دوتا زایمانم منو به گریه انداختن جوری که سر پسرم از سر ناراحتی من شیرم نیومد چند روز پیش بازم ناراحتم کردن باز به گریه انداختنم همسرمم اصن عین خیالش نیست من رفتم حموم غسل کردم و وایسادم زیر دوش رو به قبله گفتم خدایا من کاری ندارم ولی خدای منی اگه میبینی چجوری منو به گریه انداختن به گریشون بنداز دیگ صبرم تموم شده با اینکه براشون خیلی ناراحتم ولی راستش فقط برای حال اون بچه ناراحتم نه برای حال بقیشون واقعاً هم دوست ندارم بچه اونجوری عذاب بکشه