۳۰ پاسخ

همسایه زن بابامه

رفتم خونه زن بابام اینا
شوهرم تو کوچه منو دید
چون روستاییم و همه حا بازه
من میرفتم تو باغ و مزرعه اینا با داداشم دور میزدم
همسرم از دور منو نگاه میکرد و دنبالم میومد
شمارمو گیر اورد و ۷ماه بهم پیام میداد و بعد ۷ماه باهاش دوست شدم بعد یه ماه اومد خواستگاری
من ۱۶سالم بود اون ۱۸
خیلی چالش داشتیم و سختی کشیدم
ولی خبلی عاشق همیم...

و تا روز گروه خونی اصلا همو ندیدیم همون شبش تو کوچه همو دیدیم بغل کردیم یادش میفتم بغض میکنم
فرداش رفتبم کروه خونی و عقد و...

شب شیشه دختر خالم تو حیاط که مردونه بود یه لحظه دیدمش اقوام شوهر خالم بود یه دل نه صد دل عاشق شدم عاشق چشای سبزش ، اونموقه دوم راهنمایی بودم 🥹 یادش بخیر

آشنای اشنامون بود نمیشناختمش اصلا قرار اول خواستگاری انقد خوش خنده و انرژی مثبت بود از در که وارد شد خنده رو لبش بود نگو از دو ماه قبل برنامه داشتن بیان خواستگاری روزشماری میکرد محرم تموم بشه من بی خبر بودم.خوشتیپم کرده بود دیگه دلم و برد.😁

من با همسرم توی دانشگاه اشنا شدم ۲۰ سالم بود اون ترم اخر بود من ترم اول
سال ۹۰ بود تا سال ۹۹ باهم دوست بودیم مرداد ۹۹ عقد کردیم الانم نی نی داریم
خاطره قشنگ خیلییییی داریم انقدر بگم که هر اتوبانی رد میشیم یا مثلا رستورانی میریم میگم عه یادته اینجا چی شد یاد خاطراتمون میوفتیم

ازدواج سنتی اولین بار بعد جواب بله تصویری صحبت کردیم شهر هامون از هم دور بود تیکه کلامش قربون خدا بشم

پسر خالمه از بچگی عاشقم بود همش میگفت کی بزرگ میشی شونزده سالگی اومد خاستگاری اولش راضی نبودم ولی الان عاشقشم

همکلاسی بودیم

تنها چیزیم خیلی میگه آروم باش خانوم چرا عصبی هستی

من عصبیم اون خونسرد🤣😂

دوستامون باهم رل بودن مارو باهم آشنا کردن ما ازدواج کردیم منتظر دومین بچه مون هستیم اونا هنوز تو قهرودی اشتین😂😂😂😂

تیکه کلامش میگه چه خبر😂

پشت درختای خونه ی شهرستانمون عاشقم شد😂به گفته ی خودش
رفته بودیم میوه بکنیم، دخترعمو پسرعموایم ولی از هم بدمون میومد
اونجا استارتش خورد خوشش اومد منم دروغ نگم اونجا پام شل شد😂 فرداش دیدم ریکوئست داده اینستا فالو کردیم همو دیگه از ریپلای استوری شروع شد و تا پنج ماه مخفیانه حرف میزدیم بعدش خاستگاری کردن و یه شری به پا شد بابام گفت نمیدم دختر بهش ،، بعد پنج سال منتظر پسرمونیم🥹

من تو دانشگاه ازش بدم میومد😂بعد چهارسال توی طرح سرکار بااینکه من شهر غریب بودم ولی اون شهر خودش بود دیدمش همکار شدیم و نظرم راجبش عوض شد

داداشامون باهم دوست بودن رفت آمد خانوادگی داشتن من خونه داداشم بودم برادرشوهرم اونجا دعوت بودن از من خوشش اومده بود به داداشم گفته بود خواهرتو به داداشم میدین بیایم خواستگاری من ۱۶سالم بود تاتقاریم بودم عزیز خانواده داداشم گفته فک نکنم مامانم عروسش کنه سنی نداره بعد با اسرار برادرشوهرم گفته بود حالا تو به خانوادت بگو یه شب بیایم خونه بابات واسه شب نشینی شاید ابجیت داداشمو دید خوشش اومد ک همینم شد شوهرم زبون داشت حرف میزد من خوشم اومد داداشم گفت بیان خواستگاری منم گفتم اره بیان خداروشکر الان بیست دوساله باهمیم از همدیگه راضیم

پسر خالم بود بهم همش میگفت منو میخواد من اوایل محلش نمیذاشتم بعدش کم کم عاشقش شدم و ۱۴ سالم بود دو سال دوست بودیم ۱۶ ازدواج کردیم الا ۱۷ ثمره ی عشقمون کنارمونه تیکه کلامش هم اِم

من راهنمایی بودم شوهر سرباز راهنمایی رانندگی بود شهرمون ادارششون رو رو مدرسه همو دیدیم و هفت سال طول کشید تا من بزرگ شدم و ازدواج کردیم😂😂

ما تو مغازش همو دیدیم شمارمو گرف

پسر دایی دوستم بود از اون طریق اشنا شدیم ۱۷ سالم بود که دوست شدیم به سختی ۱۴۰۳ عقد کردیم و بهم رسیدیم🥹وقتی یادش میوفتم به انتخابم افتخار میکنم🙈تیکه کلامشم اینه شی مونی😂

‌خدمتت عرض کنم شوهر من یک سالو نیمش بود که منو بردن جلوش گفتن حامد نگا نی نی اونحا اشنا شدیم😂

تو دانشگاه جزوه دادم بهش😁

از تو دوربین خونمون دیدمش بعد گفتم ولش این که منو نمیشناسه قیدشو زدم یهو اصلا کسی باورش نمیشه اینو بگم که بعد از ۱ سال اومد خواستگاریم🤣

منو خواهرم سه سال تفاوت سنی مون هست کلا همه میگن شبیه هستین همه اشتباه میگیرن هنوزم فقط یه سریا تفاوت مون میفهمن بعد دامادمون میخواست بیاد خاستگاری خواهرم که میگن فلانه بعد شوهرمن منو میبینه میگه آره فلانی خوشگله منم انقد ازش بدم میومد خلاصه اومدن خاستگاری دیدن من اون نیستم اونجام برادر نامزد خواهرم عاشقم شد🤕😂


نمیدونم خوب ت.ضیح دادم یانه

تعویض روغنی داره
رفتم روغن ماشینمو عوض کنم عاشق شد
پیشنهاد دوستی هم نداد مستقیم رفت سر ازدواج

پدر همسرم و پدرم باهم دوست ۴۰ساله بودن ولی به دلایلی بعد به دنیا اومد همسرم از تهران رفتن تبریز دیگه تلفنی بود تا همین ۳سال پیش که مامانامون باهم حرف میزدن حرف از بچه ها شدن فهمیدن که منو سعید همسن هستیم دیگه قرار شد یه بار بیان تهران مهمونی اومدن بعد دیگه منو سعید چون خواهرش یه کنفرانس داشت رفتیم رسوندیمش تا تموم بشه بیرون چرخیدیم و حرف زدیم شماره رد و بدل شد و اینجوری شد که شده همه زندگیم و جالبه که بدونی پدرش هم باعث بهم رسیدن پدرو مادرم شده بود

عاشق دوغه هرکاری بهش بگم پاشو انجام‌ بده انجام نمیده میگه خستم تا بهش میگم پاشو دوغ درست کن سریع پا میشه 😂😂😂

هیچی همسایمون یهویی تصمیم گرفت سر ظهر بیاد خونمون خاستگاری من بدون اینکه حتی بدونیم

ما با هم دوران دبیرستان همسایه بودیم از همون جا عاشق هم شدیم ولی دوست نبودیم در حد اینکه خواهرش بهم گفت بعد دیگه از اون خونه رفتیم ما و بعد مدتها سال اخر دانشگاه بودم که دوباره منو پیدا کرد🥹

تو مراسم خواستگاریمون دیدمش😂تا چشمم بهش خورد عاشقش شدم دلم خواست بگیرم سیر ماچش کنم 🤣با خودم میگفتم خدایا یعنی چنین آدمی هم خلق کرده بودی و من بیخبر بودم؟

با دختر عمم دوست بودن (عاشقانه نبود معمولی بودن )همسایه هم بود بعد دختر عمم بهش گفته بود برام پیج اینستا بزن براش زده بود من نمیدونستم رفتم کلی دعواش کردم تو کی هستی ک با اسم دختر عمم پیج زدی دیگ همونجا شروع شد قضیه برا ۱۰سال پیشه😂😂

😂عمه ام اشنامون کرد بعدش خانواده راضی نبودن بدون اینکه بفهمن رفیق شدیم چندین دفعه ام خراب شد بله برونمون ولی تهش بهم رسیدیم
من اصلا یادش میفتم لبخند به لبم میاد چه برسه تیکه کلامش🙃🫀

تیکه کلامش عه ن بابا😂میره رواعصاب

منو شوهرم ی بارهمو دیدیم تو حیاط با داداشم رفیق بود . بدش دیگه قفلی زد☹️

سوال های مرتبط