۱۱ پاسخ

اخه دیگه توسنی نیست ک ب نوزاد حسودی کنه فکر کنم به اون درک رسیده دیگه🙄

دیگه 15 سالشه فکر کنم یکم مامانت باید از اون شدت زیاد که توجه میکرد ولوس میکرده کمتر کنه چون 4 روز دیگه بزرگ بشه بخاد بره تو جامعه همه مامان نیستن بخاطر 4 تا حرف میخاد گریه کنه

الهی عزیزدلم 🥺🥺🥺هواشو داشته باش

بهش مسئولیت
های کوچیک در مورد بچه بدین
از طرف خودت براش کادو بگیر
باهاش مهربون حرف بزن همش بگو تو خاله‌ی خیلی خوب و عزیز هستی مطمئنم که نی نی عاشقت میشه
باید سعی کنی به جای حسادت تو دلش محبت بچه رو بکاری
با بچه حرف بزن بگو این خاله مهربونته خیلی دوست داره و اینا
باید مطمئن بشه حضور بچه اونو تحت شعاع بی توجهی فرار نمیده

الان سنش حساسه باید بیشتر مواطبش باشین چرا نباید حسودی کنه مگه چند سالشه برعکس الان بیشتر خودشو میخواد نشون بده اینجوری میکنه شما هم بیشتر از قبل بهش محبت کنید تا کمودی نداشته باشه که بخواد تو ایندش تاثیر بزاره هر چیمحبت کنین بهش بازم جای باباتونو نمیگیره براش

من قبل به دنیا اومدن دخترم تمام توجهات خانواده‌ام روی من بود، الان روی دخترمه. اوایل حسودیم می‌شد 🤣

بلوغه و عصبانیت، حساس نشو، نوجون ها کلا زود جوش میارن

خیلی طبیعیه.مادر شما الان نوه دار شده دخترش حسودی میکنه.من خودمم میدونم بچه خواهرم ۲۰ روز دیگه دنیا بیاد. مامانم همش سرگرم اون میشه مارو کم تر یاد میکنه از الان حسودی میکنم😬

الان اون‌تو سن بلوغه و حساسه
باید خیلی باهاش حرف بزنی و درکش کنی

بگیر پیش خودت باهاش مهربون باش .هی بگو خاله شدی و ....
خو حق داره من بچه اول بودم وقتی خواهر برادرام ک دنیا اومدن خیلی بدم میومد ازشون چون همه توجه مامان بابام رفته بود رو اونا .
حتی الانم ک الانم ببینم توجه رو اوناس با اینکه اونا الانشم بچن داداشم ۱۵ سالشه خواهرم ۸ سال. اعصابم ب هم میریزه ..راهش فقط این ب زبون بگیری خواهرتو جوری ک بفهمه این توجها ب نوزاد موقتیه

بچس عزیزم حق بده بهش ک حسودی کنه
عادت میکنه

سوال های مرتبط

مامان آوینا 🩷 مامان آوینا 🩷 ۵ ماهگی
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۲ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم