سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان رایان مامان رایان ۱۰ ماهگی
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
امروز بدترین ورژن مرجان بودم
۶ و نیم با رز بیدار شدم با یه سر درد عجیب کل دیشب را کابوس میدیدم شیر دادم و پوشک عوض کردم بعد طبق روال آماده کردن صبحانه و قهوه و پیاده روی صبح و گوش کردن نصفه و نیمه پادکست جوری که وسطش با بداخلاقی قطعش کردم و به همسرم گفتم تمرکز ندارم باشه یه روز دیگه اومدم با رز خونه و اونم رفت دفتر رز خوابید نهار گذاشتم و به چندتا نرونده رسیدگی کردم بیدار شد هرکار کردم نهار نخورد حوصله بازی باهاش نداشتم و فقط براش وسیله ریخته بودم که کاریم نداشته باشه چشم به راه همسر اومد و رز رو تحویل دادم و افتادم رو تخت بعد پیشنهاد داد بریم بیرون دم دستی ترین لباسم رو پوشیدم رفتم و رز انقدر تو ماشین اذیت کرد که گفتم فقط برگردیم رسیدیم خونه هرکار کردم شامش رو نخورد سر بچه ام داد زدم و غذا رو ریختم سطل زباله همسرم برد خوابوندش و الان بدون مسواک روتین پوستی اومدم تو تخت خواب میخوام بخوابم
راستی کلی چیز ناسالم خوردم چیپس کیک برنج اضافه و ....
اینجور حالم خراب بود چرا؟ نمیدونم
این عکس ۸ ماهگی خودمه در حالی که به خاطر دندون به شدت حالم خراب بوده امروز دقبقااااا حال این عکس بودم
#شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۱ سالگی