۲۳ پاسخ

دیارم❤️

تصویر

عزیزم من تو گهواره آدما رو در حد مجازی میدونم اما از شما حس خوبی میگیرم احساس میکنم مهربون و بی کینه و صبوری امیدوارم زندگی بر وفق مرادت باشه برات❤️

در پناه خدا باشه هر لحظه....
ما همگی کلی از بچه هامون یاد میگیریم
شجاع تر میشیم صبور تر میشیم قوی تر میشیم با اینکه از درون پر از تلاطمیم..

مهتاب شماره۲🤩🤩🤩🤩دورش بگردم ،ببوسش ازطرف من😘😘🥰🥰♥️♥️

انشالله موفقیتهاشو ببینی و ذوق کنی
قد کشیدنشو ببینی و عشق کنی
خوشبختیشو ببینی و اخیش بگی

عزیزم چهرش خیلی بچه مثبته
اصلا بهش نمیاد میگی شیطونی میکنه،🫣😅😅😅

دامادش کنی ایشالا😍😍
ماشالا🧿

قشنگ من بمونید برای هم مهتاب جانم
فارغ التحصیلیش رو جشن بگیری عزیزم 🩶😍🤍

خداحفظش کنه عزیزم برات

ماشالله عزیزم❤️

قشنگ من😍

ماشاالله خوشگل پسر 😍

خدابرات حفظش کنه

پسر ب این جیگری اخه 😍😍😍ماشالله

مهتاب جان با اینکه دوست نداری با هم دوست باشیم و اکانت قبلیم رو به خاطر تفاوت عقایده مسدود کردی ولی اگه مشکلی نیست دستور نون صبحانه رو بردارم
خدا گل پسرتم حفظ کنه

ماشلا خدا حفظش کنه😍😍

هزار ماشالله پسر زیبا❤️

قشنگه خاله خدا حفظش کنه 😍😍😍😘😘😘

ای خداااا ماشالله به اقا دیار
و مامان‌مهربونش❤️

خدا حفظش کنه عزیزم💜

خدا از چشم بد دور نگهش داره

جوووون دلم هزار ماشاالله بهت قشنگم ❤😘

مهتاب عزیزم خداحفظش کنه برات عزیزدلم😘😘😘😘

ماشاالله چشم حسودش کور انشاالله

سوال های مرتبط

مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان مهدیار مامان مهدیار ۶ سالگی
سلام عشقولیاااا 🥰
اگه دلتون گرفته یا هر موقع دلتون گرفت دو تا نماهنگ درباره امام زمان به شدت توصیه میکنم این نماهنگ رو گوش کنی یعنی جووووری سبک میشین انگار دوباره متولد شدین 🥰
یتیم آخر الزمان. از محمود رمضانی ❤️🩷🤍
ببخش اگه به درد تو نخوردم🥺
ببخش اگه برا تو کم گذاشتم
حرف زیاد زدم تو عمرم اما
حرفی در خور شأن تو نداشتم
حواسم من پرت شلوغیا و
تویی داری دنبال من می گردی🥺
من دیگه خوب می شناسمت می دونم
یه لحظه هم فراموشم نکردی😭
من پی بازی های بچه گونه
تو هی مواظبی زمین نیفتم🥺
ای دل غافل درد و غصه هامو
به همه گفتم و به تو نگفتم😭
رو می زدم به آدما خودم رو
هی پیش این و اون خراب می کردم🥺
کاش انقدر که امیدم به بقیه است
یه ذره روی تو حساب می کردم😓
من از پس خودم که بر نمیام
تویی که باید دلمو بسازی💔
تویی رفیق واقعی منو باش
سرم گرمه به دنیای مجازی😔
گناه نمی ذاره تو رو ببینم
تو اما صبح تا شب نگاهم می کنی😭
من که می خوابم تازه تو پا میشی
توی نماز شبت دعام می کنی🥺
یتیم نوازی بابات علی رو
به ما می گفتن از همون قدیما🥺
منم یتیم آخر الزمونم😭
دستی بکش رو سر ما یتیما...😣
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۱
تصمیم گرفتم فردا صبح زود برم آزمایش بدم....
تا رفتم پیش دکتر ازش خواستم برام آزمایش بنویسه گفت فکر می‌کنم واسه آزمایش خیلی دیر اومدی و بهتره بری سونوگرافی....
تا رفتم سونوگرافی گفت پنج و نیم ماهته و جنسیت بچه دختره....
اصلاً باور نمی‌کردم مگه می‌شد همچین چیزی...‌
خدا این همه سال واسم بچه رو مصلحت ندید اما حالا چرا چرا تو این سنو سال من داشتم مادر می‌شدم....
تا رسیدم خونه با خوشحالی به نادر خبر دادم....
نادر خیلی خوشحال شد...
اما انگاری نگران بود....
همش می‌گفت کاش این اتفاق ۱۰ سال قبل می‌افتاد....
هاجر خانم ما باید الان به فکر نوه باشیم اما تازه داریم پدر و مادر می‌شیم....
راست می‌گفت راستشو بخوای بیشتر از هر چیزی این برام سخت بود که چه جوری به نسرین خبر بدم....
نسرینی که خودش باید به فکر بارداری می‌شد حالا باید بشنوه مامانش حامله است.....
بالاخره چند ماه پشت هم گذشت و بالاخره تو به دنیا اومدی....
تویی که زیبایت همه رو غافلگیر کرده بود....
من و بابات تصمیم گرفتیم حالا که تو این سن خواستیم بچه‌دار بشیم حداقل یه اسمی را برات انتخاب کنیم که در شأن بچه های امروزی باشه و اسمتو گذاشتیم ماندانا....