بنظر من از سال نود و هشت دیگه شادی ها یپاش یواش بند و بساطشونو جمع کردن و رفتن 😔😔😔😔😔😔😔😔😔دلم برا روزایی ک آهنگ سریال ها رو مینوشتیم یا با گوشی ضبط میکردیم تنگ شده
سریال هایی ک یک هفته منتظر میموندیم تا یک قسمت پخش بشه .تو ی ماشین ده نفر رو هم رو هم سوار میشدیم
اخ اخ صندوق عقب با بچه ها خربزه میخوردیم تا برسیم ب مقصد .
یادش بخیر زولبیا متری .یا پفک نمکی ماهک ک شانسی داشت
اخ اخ یادش بخیر تابستونا میرفتیم شهرستان باغ بابا بزرگ چقققدر با بچه عا ب سرو کله هم میزدیم.تو ابراه ها غوطه میخوزدیم اب تو جوی جلوی خونشون همیشه تمیییییز بود جون میداد واسه اب بازی
خر سواری ،تا باغ، انگور باز کنی ، مراسم شیره انگور درست کردن
رب انار پزون
و..... اخ اخ کشمش بی دم کردن چقققدر دغوامون میکردن بشینین کمک
عروسی های شلوغ توخونه .
چلو نرغ و نوشابه شیشه ای مشکی عروسی ها تو دیس ها ی داغ استیل چقققدر میچسبید .
مثلا برگردیم به ۶ ماه پیش و روزها و ماه ها و سالهای قبل از اون
تمام لحظه هایی که کنارمون بودی ، لحظه هایی که بغلم میکرد سرتو میذاشتی رو قلبم و همونجا میموندی بعد محکم بوسم میکردی و میگفتی خیلی خیلی خوب نیست همش همو بغل میکنیم و میبوسیم؟
مثلا اون شبی که از رستوران و قرار با دوستت برگشتی جلوی آینه ایستاده بودی پیراهن عروسکی سرمه ای و شال سفید پوشیده بودی از دیدن خودت کیف میکردی ، اومدم کنارت دستتو گرفتم دور خودت چرخیدی گفتی من خیلی قشنگ نیستم؟گفتم چرا خیلی قشنگی و پیشونیتو بوسیدم
مثلا اون وقتایی که میرفتیم روستا و از باغ چاقاله و آلوچه میچیدیم نمک و آبلیمو میزدیم میخوردیم
مثلا اون شبایی که همه میخوابیدن میومدن اتاقتون و وسطتتون میخوابیدم تا صبح حرف میزدیم
مثلا اونهمه آرزو ، اونهمه خاطره ، اون امید به زندگی که با خودت بردی زیر خاک🖤
آخ من بمیرم برات که تن نرم و نازکتو گذاشتیم تو قبر
آخه من بمیرم که برام مدل لباس فرستادی گفتی خواهر عروس باید اینجوری بپوشه ولی حسرت عروس شدنت به دلمون موند
بمیرم که لباس عروست شد کفن آرایشت سدر و کافور
آخ من بمیرم برات خواهر کوچولوی من که ۱۴۷ روزه نیستی
ببخشید عزیزقلبم که زیر تابوتتو گرفتم و نمردم
ببخشید که تو رفتی و من از غمت نمردم
کاش میشد همه دنیامو بدم تا تو دوباره برگردی پیشمون
حال مامان خوب نیست
حال بابا خوب نیست
امیر از نبودت داره دیونه میشه
هانیه بدون تو میترسه بخوابه
حداقل برگرد یه بار دیگه بغل و بوسم کن
آخه آخرین بار که بوسیدمت تو جون تو تنت نبود
آخرین بار آروم بغلت کردم چون گفتن ممکنه خون از تنت بیرون بزنه
برگرد قربونت بشم ما بدون تو نمیتونیم🫂
وای منو بردی به بچگی
روزی که برف باریده بود زیاد پدرم رو مجبور کردم منو سوار فرغون کرد برد مدرسه آخه نمی شد تو اونحجم از برف راه رفت.
حیف که دیگه نیست....
الان معلم شدم و بچه ها با ماشین آخرینندل میان.....
بزرگترین دلخستگی ک دارم اینه ک پسرم نمیتونه مث خودم بچگی کنه .
😔😔😔😔😔😔
🤤💚💚
از این بادکنک شانسیا🥺🥺🥺
اخرشم بزرگه برام نشدد
سالی که بادوستامون میرفتیم یواشکی ازحیاط همسایه ازگیل میچیدیم به به.ازخانم پیرهمسایه که اسکیمو درست میکردومیفروخت تواین لیوان استیلهای کوچولو.۱۰نفرمیشدیم وسطی وگرگم به هوا.هفت سنگ بازی میکردیم .وای
من عاشق تایپینگاتم
هر روز چک میکنم🩷
چ اشتها بر انگیزه😍
هیچ وقت این صحنه ای ک میگیو تجربه نکردم
قبل اینکه من دنیا بیام خانواده پدری باهم دیگ قهربودن
دوتاپسرن سه تادختر
ببین من هیچ موقع ایناروکنارهم ندیدم
من ک هیچی خونه ی نوه بزرگترازمنو هم ندیدن بابابزرگمم نیومده خونه م اصلاشاید ندونه ازدواج کردم
تماممممم خوشی و حال خوب و خاطراتم تو کودکی جا موند
چون اون موقع مادرم کنارم بود 💔
به به دلم خواست نوش جان 😋چه قشنگ نوشتی 👏👏
روزهای از تابستون قرار میزاشتن فامیلا باهم بریم کوهی ،امام زاده ای شا م ببریم ،،،،جمع شدن خونهی پدر بزرگ واسه تدارک عروسی دایی کوچیکه ،،عصرای اردیبهشت جمع شدن رفتن به باع ودشت واسه چیدن سبز محلی و بازی بچها ،دور همی و شب نشینیهای زمستون،،رو زایی که هنوز مادر بزک و پدر بزرگ در خونشون باز بود حیاط بزرگ و با صفا پر درختای میوه آلوچه وچغاله ،،زنده بودن سالم بودن مریض و پیر نبودن
چقدر انرژی مثبتی جانم
درخواست دادم❤️
من اصلا دوس ندارم برگردم به گذشته به هیچ وجه ...روزها و شب هایی رو ازشون عبور کردم که می ترسم از دوباره دیدنشون..
❤️🩹😔
خیلی محکم پ ت کردی دردم اومد
به به🥹🥰🫠
میشه عکس ازمکرومه ات بزاری ؟
به به عجب جایی پرتمون کردی، یااونجای که چرخ فلکی میومدسرکوچه باشوق میرفتیم سوارچرخ فلک میشدیم چقدکیف میکردیم یادش بخبریااونی موتوری که میومدصدامیزدبستنی بستنی قیفی دارم چقدمیچسبیداون بستنیایادشون بخیر🥺🥺
😥😥😥😗
نمیدونم چرا دلم گرفت یهو ..
چقدر زود بزرگ شدیم و هیچی نفهمیدیم بعضی موقها با مرورشون خیلی ناراحت میشم میگم کاش هنوزم مثل همون موقع بود همچیز😔
ازین بادکنکا که من نبودم
مادرجان م با مامانم و خاله هام در حال درست کردن دوغ و قوروت محلی
ماهم بدو بدو ازین خونه به اون خونه
یا قوروتای خیس و برمیداشتیم باهاش توپ درست میکردیم
چه خوب بوددد یادش بخیر 🥹
خدا بیامرزه مادر جانمو 💔
یا میگفت من دیگه مادر جان شماها نیستم 😂مام همش میگفتیم دیگه کار بد نمیکنیم و باز از سر نو 🥲
شبای تابستون همیشه کارمون بود با بچه ها🥲 وسطی ،دوچرخه بازی...یه شب برا آخرین بار باهم بازی کردیم و نمیدونستیم آخرین باره😭😭😭 الان هر کدوممون یه طرفیم سال به سال همو نمیبینیم💔
واقعا پرتم کردی آخ یاد اون روزا به خیر چرا قدر نتونستیم 🥲
خیلی حس خوبی داشت خسته و گشنه از کوچه میومدیم خونه تو راهرو دستو پاهامونو میشستیم اول لباسمونو عوض میکردیم بعد میومدیم مامان بهمون لقمه کتل... ت داغ با نون میداد با بوی کتلت پیچیده همه جا
وای خیلی دلم تنگ شده
ای کاش مامانم زنده میبود که این صحنه هارو واسه بچه من و داداشم میساخت
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.