ادامه زایمانم:پست قبلی
بردنم اتاق عمل سوندو وصل کردن گفتن خم بشین امپول نخاع برنیم
ی بار سوزن کردن تو بدنم دوباره برذ عقب برد داخل پای راستم ناخداگاه رف بالا بی اختیار من...
داد زدن خانوووم حرکت نکن
گفتم من حرکت نکردم دست من نبود،معلوم نیست ب عصبم کجا زذن ک پام رف بالا
خلاصه سریع درازکشیدم شروع کردن ب به دنیا اوردن بچه..‌
همرو متوجه میشدم همرو ولی درد نداشتم قشنگ وقتی بخیه زدن،یا موقع کشیدن بچه...هکرو متچجه میشدم
احساس خفگی شدید داشتم میگفتم وای خفع شدم...وای نمیتونم نفس بکشم
میگفتن کولی بازی درنیار😐
یکم اکسیژن گذاشتن دهنم تا تونستم نفس بکشم😑😑
بچم که به دنیا اومد رنگش مثل گچ دیوووار،میگفتن همین کارارو میکنن دیگ بچه ی مرده ب دنیا میاد میگفتن نمیتونیم خون بگیریم بچه کم خونی شدید داره ماژوره
سکته کردم اونجا
دیگ بچرو بردن منم بعد یکساعت بردن بخش،هژچکس نبود بیارتم رو تخت بخش،پرت میکردن منو😐
بچمو بردن دستگاه،همه با بچه بودن من بدون بچه😢
وقتی دکترشو دیدم ازش پرسیدم چرا اتاق عمل گفتین بچه کمخونی ماژور دارع فلان
گف ن ازمایش گرفتیم نداره کمخونی بدو تولد داشت،گویا نارس ها دارن
دیگ توی بخش اصلا ارامشبخش بهم نزدن
ی سرم زدن ک اون رحمو جمع میکرد و درد داشت
فقط شیاف میدادن،اصلا رگو نمیتونستن پیدا کنن من بعد دو روز اومدم خونه بدون بچه🥲تا۶روز مدام رفتم اومدم بچمو دیدم خیلی روزای سختی بود
خلاصه بچم ۵روز توی ان ای سی یو موند یک روز تو بخش و خداروشکر مرخص شد🥲

۷ پاسخ

ای بابا برای من خداروشکر خوب بود آشنا بودم

چرا انقد بد رفتار بود خداروشکر بیمارستان که من رفتم خیلی خوب بودن ومهربون ینی صدا بلندی نشنیدم ازشون همشم میخندیدن موقع عمل هی حرف میزدن باهام

منم زایمان سختی داشتم نسبت به زایمان اولم 🥲💔 کمکی ام ندارم با مامانم چندتا کوچه فاصله داریم ولی کلا دوشب پیشم موند بعدش تنها شدم چند روز بستری بودیم بخاطر زردیش دست تنها نیومد کسی بیمارستان پیشم کارا خونه یه بچه کلاس اولی سخت هست ولی میگذره 🙃🙂

منم دقیقا 🥲 با شکم پاره تو ان ایسیو بودم وقت نکردم حتا استراحت کنم. راه دوساعته رو من صد بار رفتم و برگشتم. با شکم پاره🙃
اونجا ن میتونسم بشورم ن می‌تونستم درست حموم کنم هیچ ب هیچ.ولی خدارو شکر ک سالمه

منم زایمان سختی داشتم و بعد زایمان هم خودم مجبور بودم کارای پسرمو انجام بدم
خیلی سخت گذشت اما گذشت

قربون بیمارستانی که من رفتم

من بخاطر بچم حتی نتونستم استراحت بعد زایمان کنم،مجبوذ بودم قوی باشم بخاطر دخترم
فدای ی تار موش🥲❤️

سوال های مرتبط

مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۹ ماهگی
مامان nini👶🩷🤰 مامان nini👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۴
و اونم توضیح میداد راستی اینم بگم سوند من و تو بی حسی وصل کردن و هیچی متوجه نشدم اما برای ی خانم و بدون بی حسی وصل کردن کلی بی قراری کرد
خلاصه بعد از ۱۰ دیقه خواستن بچه رو بکشن بیرون وای در نمیومد اصلا ۴ ۵ نفری اومدن بالا سرم از معده ام فشار میدادن من نفس نمیتونستن بکشم قلبم درد میکرد گریه ام گرفت فقط گفتم خدایا بچه ام سالم باشه
خودم مهم نیستم هر چی بشه بعد چند دیقه زور زدن بچه رو کشیدن بیرون و صدای گریه شو شنیدم بردن تمیزش کردن آوردن گذاشتن رو صورتم تو اون حین هم دکتر داشت بخیه میزد خودم ک ندیدم ولی مامانم دیده بخیه هامو میگ ک خیلی خیلی تمیززده و بخیه ها هم جذبی هستش و بیشتر فشار ها رو تو بی حسی دادن ک نفهمیدم اصلا بعد من و بردن ریکاوری لباس بچه رو پوشوندن آوردن کنارم گذاشتن تو اتاق من نمیدونم بخاطر اون گیر کردن بچه بود یا چی ک خیلی لرز داشتم هیچکدوم از زائو ها نداشتن من از سر تا نوک پام داشتم بعد بردن تو بخش بچه رو آوردن شیر اینا دادم
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان میران💙 مامان میران💙 ۴ ماهگی
تجربه سزارین اختیاری ۳✨
بعد یهو صدای میرانم پیچید تو اتاق🥲
نگم از اون لحظه براتون ینی بهترین حسی ک یه مادر میتونه تجربه کنه همینه
دکترا گفتن مبارکه به به چه پسر سفیدی دل تو دلم نبود ببینمش صورتش رو پاک کردن پرستاری ک دستام رو نگه داشته بود هنگام زدن آمپول دید دل تو دلم نیست گفت صدا پسرت رو میشنوی دارن تمیزش میکنن بدن بغلت
بعد پسرم رو آوردن وای نگم از اون لحظه ک چسبوندنش به صورتم گریه ام خود به خود در اومد داشتم زجه میزدم که بچه همین ک چسبید به صورتم آروم شد دیگ گریه نکرد وای من اون لحظه مردم براش همش نگاهش میکردم میگفتم خدایا این بچه منه🥲
بعد از اون دیگ نینی رو بردن تا چک بشه همچیش من از اون لحظه به بعد دیگ هیچی یادم نیست فکر کنم برام داروی بیهوشی زدن
من ۶که رفتم اتاق عمل ۶؛۲۵دقیقه پسرم به دنیا اومد
تا ساعت۸تو خودم نبودم که یهو به خودم اومدم دیدم یه پرستار دیگ بالا سرمه ازم سوال پرسید حالت خوبه اینا درد نداری گفتم نه اوکی ام گفت باشه الان یکم دیگ منتقلت می‌کنیم بخش حدود ۱۵دقیقه بعد منو بردن بخش