۳ پاسخ

من تو بارداری که افسردگی شدید داشتم چون ناخواسته باردار بودم هیچ حسی هم به بچم نداشتم، بعد زایمانم زودرس شد، خانوادم مسافرت بودن و هیچ کس نمیدونست من تنها تو بیمارستان بستری بودم شوهرم هم تو ماشین دم در میخوابید
همش تنها و استرس شدید ....... همون موقع هم پرواز ها بسته بود
ولی الان خداروشکر خیلی حسم به بچم خوبه و خیلی راضیم که دختر عزیزم و دارم😍

من دوست داشتم زایمان راحتتی داشتم
مادرم بود
کسی بود که کمکم میکرد
همسر مهربون و کمک کن داشتم
هووففففف

سلام عزیزم❤️
تو مدت بارداری دوست داشتم کلی لباس رنگی رنگی گوگولی بپوشم و بگردم که اولش حالت تهوع داشتم بعدم جو جنگی نذاشت لذت ببرم
الانم دلم میخواست خونه خودم باشم وسایل خودمون اما محبورم تا خونه اماده بشه خونه مامان و مادر شوهرم باشم خیلی خوبن کمک حالم هستن اما هیچ جا راحتی خونه خودمون نداره اونم الان با بچه تازه دتبا اومده دلم گرفته نتونستم وسایل بچمو بچینم حتی🥹چی فکر میکردم و چیشد

سوال های مرتبط

مامان لیان مامان لیان ۳ ماهگی
مامان معجزه مامان معجزه ۱ ماهگی
قلب رو چک میکرد که دیگه دیدن نمیزنه دکتر گفت سریع ببرید اتاق عمل خودش تخت منو کشید و بردنم اتاق عمل تو این حین داشتن تند تند شکممو ضربه میزدن بعد سریع دکتر بیحسی به من بی حسی تزریق کرد و سزارینم کردن و بچه رو که در اوردن صدای دکتر رو شنیدم گفت بزنش بزنش زود یاش
دیگه هیچی نشنیدم و از حال رفتم انقدر که فشار روم بود تا چند ساعت فکر میکردم خواب دیدم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کم کم اثر بی حسی رفت یادم افتاد اتفاق ها رو تایم فول شدنم تا اتاق عمل و در اوردن بچه از ساعت حدود ۳ تا ۴ طول کشید
طبیعی با اینکه خیلی درد داشتم ولی همه چی رو میدیدم و میشندیدم حتی وقتی فول شدم دکتر دستش داخل بود که بچه رو بکشه بیرون من اصلا اون درد رو حس نمیکردم و فقط شکمم بحاطر انقباض درد میکرد
اما سزارین بی حسی که میره تازه درد شروع میشه
بنظر من طبیعی خیلی بهتره
ضمنا من پرسیدم که چرا طبیعی بچه به دنیا نیامد؟ گفتن بند ناف پیچیده شده دور گردنش و اون باعث گیر کردنش تو کانال زایمان شده و قلبش ضعیف شده اونجا
الان بچه تو nicuبستریه 😭 منم امروز عصر مرخص کردن
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۵ ماهگی
ادامه "تجربه زایمان سوم_پارت پنجم"
قشنگ حس میکردم استخونای لگنم داره میشکنه😵‍💫متوجه شدم هرچی بچه درشت تر باشه این مرحله سختتره چون بچه اولم که ۳۵۰۰ بود تو این مرحله فقط حس زور داشتم نه احساس درد، ولی سر بچه دوم و سومم تو این مرحله درد عجیییبی داشتم، هنوز باورم نمیشد دارم زایمان میکنم و انقدر ناامید بودم که حس میکردم دور از جون یا بچه‌م چیزیش میشه یا خودم از حال میرم🥲 دیگه ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه بود که شروع کردم به زور زدن و بعد از ۲۰ دقیقه بچه اومد بیرون ولی چه بیرون اومدنی🥶 تا حس کردم سرش اومد بیرون دکتر گفت بیاین کمک و ماماها افتادن روشکمم و فشار دادن و دکتر به سختی بچه رو کشید بیرون(علتشو تو چند تاپیک قبلتر گفتم😅) وقتی دکتر همینطور که داشت اذان میگفت بچه رو داد بغلم فقط گریه میکردم باورم نمیشد بالاخره به دنیا اومده و حال جفتمون خوبه😭
راستی خداااروشکر برحلاف تصورم بخیه فقط یه دونه کوچیک خوردم
اینجوری بود که ۴۰۴/۱۱/۱ سومین میوه دلم اومد بغلم، الهی همه مامانای باردار به سلامتی و راحتی زایمان کنن❤️