خیلی نازاحتم واقعا .. از وقتی که زایمان کردم همه گیر دادن اینو نخور ، اونو نخور ، بخدا دیگه خسته شدم ضعف کزدم. هرچی میخوام بخورم ، میترسونن منو ، میگن میخوای بچتو بکشی 🥹🥲 اینجوری عذاب وجدان میدن بهم.
خیلی دلم گرفته، تا یه لحظه هم میزارمش پیش مامانم برم خودم بیرون کار واجبی داشته باشم، یا کارای شخصیمو انجام بدم ، سریع زنگ میزنه بیا داره گریه میکنه، حتی یه لحظه حاضر نیستن مثلا ارومش کنن خودشون یا یه کوچولو درکی نسبت بمن ندارن که منم ممکنه حالم بد باشه ناراحت باشم ، دلم گرفته باشه ، یا اصن افسرده باشم و نیاز داشته باشم یکم تو حال خودم باشم🥲🥲

خیلی خستم از این وضعیت، هیچ جا هم نمیزارن برم میگن تا ۴۰ روز خوب نیست بچه رو ببری جایی .
خودمم بخیه هام هنوز نیفتادن.
شبا هم بچم از دل درد ب خودش میپیچه ،
بچه اولم هست ، خودم تجربه خاصی ندارم ، نمیتونم درست کاراشو بکنم 😭

وضعیت خیلی بدی رو دارم تجربه میکنم🥲

تا کی اینجوریه 🥲؟

۱۰ پاسخ

من خیلی دوست داشتم برا عید موهامو رنگ کنم روحیه بگیرم ولی متاسفانه به خاطر بچه نتونستم برم همین الانم دوست دارم نو هوای بهاری برم تو طبیعت ولی با بچه دو ماهه نمیشه...حتی یه دورهمی خانوادگی هم میرم بچه اذیت میشه منم نمیتونم راحت بشینم...

من بخاطر جنگ از بیمارستان مرخص شدم رفتم سفر😂
محل نده به بقیه سعی کن حال خودتو خوب کنی

شکم کوچولوتو گرم نگهدار و شکمشو باروغن بچه اروم در جهت عقربه ساعت ماساژ بده و بعد پاهاشو باز و بسته داخل شکم چندبار انجام بده کمک کننده هست
کلا چون تا۴۰روز خیلی کوچیکن روده ها هنوز کامل نیست که خوب کارکنه باید صبرکنی تاپروسه اش رد بشه و بادارو و ماساژ فقط همراهی کنی که بگذره

این سختیا رو همه بچه دارا تجربه کردن،بعد از ۴۰ام بهتر میشه نگران نباش

منم تا چهل روزگی حالم خیلی بد بود بعد اون عادت کردم به همه چی

دخترتم دلدرد داره باید ماساژ بدی شکمشو،پاهاشو جمع کنی داخل شکمش و باز کنی چندبار دوچرخه بزنی با پاهاش و شربت کولیکز بدی بهش تا نفخش اروم بگیره
بقیه شربتهای ضدنفخ باید یکماه به بعد داده بشه
بخاطر نفخش باز یه دکتر ببر شربت مناسب رو بده احتمالا پروبیوتیک هم بده مثل پدی لاکت بایو لاکت بی بی کر

من از همون اول که دخترم به دنیا اومد برا اینکه بقیه زیادی نظر ندن ارتباطمو با همه کم کردم
از همون ده روزگی تقریبا هر روز با بچه و شوهرم میریم بیرون خیلی حالم عوض میشه هرچند بقیه میگن خوب نیست با بچه بیرون نرید ولی من توجه نمیکنم
با شوهرم برنامه داریم وقتایی که من کم میارم اون بچه رو نگه می‌داره اصلا دوست ندارم پیش کس دیگه ای بذارم به قول شما پنج دقیقه بعد زنگ میزنن میگن بچه داره گریه می‌کنه
تازه شما شانس داری من دودقیقه کنارشون نباشم ممکنه جوشونده ای آبی چیزی بدن بچه بخوره منم مخالفم

عزیزم ۴۰روز که رد بشه همه چی خوب میشه خودت بهترمیشی نوزادت بهترمیشه بعد رفته رفته دوباره میفتی به روال نه مثل قبل دقیق ولی خپ یکم نظم میگیره

دیگه ۱۰ روز دیگه میرن خونشون خودتی خودتی هرجور دوست داری بخور بگرد اون موقع دیگه کسی نیست

یه 10 ،۲۰روز دیگه همه چی رو روال میفته ببر بچه رو دکتر ببین برای دل‌درد دارو میده راحت میشه بچه هم کم کم یاد می گیری روی پای خودت وایسی

سوال های مرتبط

مامان ماهان💙 مامان ماهان💙 ۸ ماهگی
پسرم ۲۴ روزشه و مامانم هنوز خونمونه.تمام کارای خونه و اکثرررر کارای بچم رو دوش مامانمه.میتونم بگم من انگار فقط به بچم شیر میدم🥲🥲🥲خیلی ناامیدم احساس میکنم خیلی بی عرضه هستم آخه اینجا میبینم همه میگن تا ۱۰ روز کمکی داشتیم.پس چرا من نمیتونم؟؟؟شبا که گیج خوابم و فقط منتظرم شیر خوردنش تموم بشه و سریع بدم به مامانم تا آروغش رو بگیره.نصف شبا که بیداره مامانم پیشش هست.خیلی ترسیدم🥲🥲🥲دوست دارم زودتر مستقل شم و همه کاری رو خودم انجام بدم.حتی من هنوز میترسم بچم رو بشورم و چند باری که شستم با استرسه.بابام همش میگه تو نمیتونی ما باید حالا حالا ها پیشت باشیم.مامانم وقتی بچه رو بغل کردم میگه بد بغل گرفتی دستت رو اونطوری بگیر داره بهش فشار میاد.وقتی دارم لباس تنش میکنم مامانم همش میگه سردشه زودتر تنش کن.وقتی ناخن بچم رو میگیرم بابام میاد بالای سرم که این کار رو کن وای از ته داری میگیری و من با حرفاش داغون میشم
از طرفی بواسیر و شقاق دارم و هر کاری میکنم خوب نمیشه.دلم تنگ شده واسه یه دستشویی رفتن بدون درد.تازه با این که مامانم هست و هیچ کاری نمیکنم باز وقت نمیشه برم دستشویی🥲🥲
الانم مامانم غذا درست میکنه و صبحانه اینا واسم میاره که شیر دارم.کسی مثه من هست؟؟شما چطور هم به خودتون میرسید هم به بچه و هم کارای خونه رو انجام میدید و آشپزی میکنید؟؟یکم راهنماییم کنید
خواهش میکنم واسم دعا کنید تا منم بتونم همه کاری رو خودم انجام بدم و مامانم رو بفرستم خونه خودشون
راستی شوهرمم ازصبح زودساعت پنج میره سرکار تا ۷ شب.مامانم بره از صبح تا شب با بچم تنها هستم