صبح زود ساعتای ۶/۳۰ با صدای گریه اناهیتا بیدار شدم
دونه دونه همه چیزو چک کردم و بعد از یه دیقه فهمیدم بله! دخترکم جیش داره و خودشو نگهداشته.. ولی نذاشت ببرمش تا توو سرویس دستشویی کنه.. برعکس همیشه که خودش میدوئه و میره جلوی در حموم و اینطوری بهم میفهمونه چی داره میشه🫠
میگفت منو بذار توو بغلت!
حس کردم خیلی فشار روشه که اینطوری عصبانیش کرده.. دلو زدم به دریا و مخالفت نکردم ..
وقتی با خیال راحت کارشو توو بغلم کرد، با زبون خودش از درکم تشکر و توجیهم کرد که واقعا شرایط دردناکی بوده🫠😅
حتی فرصت نداد یه پوشک ببندم براش ..
خلاصه که لباسام و لباساش و ملافه تشک و همه رو دراوردم و انداختم توو ماشین.. خودش و خودمم از گردن به پایین شستم و لباس پوشیدیم..
بعدش که راحت و تمیز شد با دست کوچولوش به دهنش اشاره کرد🫠
سریع براش عدسی درست کردم و اوردم
صبحونشو خورد و بعد از یساعت خوابید..
ساعت ۹ شده بود و مگه حالا من خوابم میبرد؟
ماشینو روشن کردم و لباس اناهیتا رو دوختم و اینجا تاپیک گذاشتم و ۳۰ صفحه کتاب خوندم و ..
ساعت ۱۱ بود که خانوم خانوما بیدار شدن
اینبار صبحونه خانوادگی و بعدش توپ بازی وناهار ماش پلو بذار و کنارش سالاد و خونه رو مرتب کردن و لباسارو جمع کردن و …
ساعتای ۳ خوابید و منم از فرصت استفاده کردم و تنهایی رفتم خرید..
به نیم ساعت نکشید که بنیامین زنگ زد و گفت بیدار شده و توو کل خونه دنبالت میگرده و با گریه صدات میکنه
سریع اسنپ گرفتم و برگشتم
بعد از بوس و بغل و توضیح فراواااان به زیبارو ، دوباره به کوزتی رسیدم
سبزی پاک کن و خریدا رو جا به جا کن و ظرفا رو بشور و اشپزخونه رو مرتب کن و میوه بیار برای اهل خانه و شام و…..
ا
ادامه پایین👇🏻

تصویر
۲۲ پاسخ

از اونجایی که فن حموم خراب شده بود و بنیامین داشت تعویض میکرد، اناهیتا جون یهو هوس حموم کردن و سریع به سمت اب بازی هجوم برد
با کمر درد فراوان بردمش حموم تا اب بازی کنه و اروم بشه اما زهی خیال باطل
طوری برای چیزای کوچیک که گاهی واقعا نشدنی هستن، اشک میریخت و گریه میکرد که بنیامین یه گوشه نشست و با غم بمن نگاه کرد و وقتی بچه اروم شد گفت:
تو چه صبری داری عزیزم.. با اون میزان عشقش به اناهیتا، میگفت اگه جای من بود تا الان خودشو از پنجره پرت کرده بود پایین🤣

فقط خندیدم و اون خنده من از گریه غم انگیزتر بود چون واقعا داشتم به فروپاشی میرسیدم و هربار با نفس‌های عمیق‌تر خودمو کنترل میکردم و دوباره با صدای اروم شروع به همدلی و توضیح اینکه مثلا «تو فن حموم رو میخوای؟ اره اره تو اونو میخوای! ولی اون اسباب بازی نیس بذار ببینم اینجا چنتا عروسک داری.. حالا بگو ببینم اردکت رو میخوای بشوری یا خرسی رو؟»
و خلاصه تلاش برای اروم کردن شرایط و حال نوپای کوچولومون…..
بعد از حموم هم دوباره کلی داستان داشتیم و بعد از نق زدن‌های فراوان برای دیدن برنامه کودک مورد علاقه‌ش، کلی باهاش بازی زو انجام دادم و خندوندمش و بالاخره ساعت ۱۲/۳۰ شب خوابید!
تاپیکی که خوندید فقط یه بخش کوچیک از زندگی روزمره یک مادر با فرزندی ۲۰ ماهه بود
تازه کلی داستان از اون وسط فاکتور گرفته شده
میخوام بگم دم هممون گرم خانوما و خصوصاً مامانای گل❤️
قدر خودتونو بدونید چون ماییم که به زندگی روح میبخشیم و ماییم که عشق رو در هر شرایطی معنا میکنیم :)

چه قلم خوبی داری

مادرنمونه👏👏👏

الکیه ک میگن مردستون خونس
بنظرم ستون یک خونه وخانواده روزن تشکیل میده اصلاااا زنه ک باهاش همه چی قشنگه چشم وچراغ خونس
خداقوت بهت مامان جـون💝💝💝

مامان آناهیتا جون من همونیم که شاباش چند تایید میدادم میشه به مامان samyraکه به تاپیکم جواب داده بودن بگید بهم درخواست بده کارش دارم من پیداشون نمیکنم تاپیکم رو اشتباهی پاک کردم آخه

خسته نباشی مامان خانوم🩷

تاپیکاتو ک میخونم نگار دارم رمان میخونم حستو قشنگ منتقل میکنی

عزیزم اگ قضیه شیرین کاری شوهرتو حذف نمیکردی خیلی داستانت جالب ترمیشد🤣🤣🤣🤣

عزیزمممم مادر نمونههه

چه قلم خوبی و چه مادر قوی و صبوری😍تحسینت میکنم💙

استعداد نویسندگی داری عزیزم

چجوری اینقد صبوری اگه رمزی داره ب مام بگو

خیلی صبوری دمت گرم البته من این درجه از صبر هم نیستم

پوشک نمیکنی؟ یعنی منظورم داری ازپوشک میگیریش؟

خیلی خوب نوشتین 🌹

بیا باهم دوست بشیم😭😍

من از فروپاشی هم رد کردم😭

یک پسر کلاس اولی با این اوضاع مجازی..
و یک فسقلی ۱۹ ماهه..

از پا در اومدمممممم...

خدا بهم صبر بده..

کاش هر روز بیای برام انشا بنویسی خیلی حال کردم😁😁

چ زیبا و رویاایی. تو از خستگی هات گفتی و من عشق دیدم و عشق دیدم و عشق. دمت گرم.تمام این مدت با یه لبخند تصورت کردم

خیلی قشنگ بود آفرین بهت مادر نمونه

عزیزم درخواست دادم دوس داشتی قبول کن♥️

مرسی مامان مهربون

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۱ سالگی
ترک تدریجی شیر: روز اول
امروز باید از وقتی بیدار میشد تا ساعت ۱۲ ظهر بهش شیر نمیدادم.
از شب قبل با باباش رفتیم خوراکی های مختلف خریدیم که هر وقت بهانه گرفت بتونم حواسشو از شیر پرت کنم. نهارمو هم سر هم بندی کردم که صبح بتونم کامل در اختیارِ خانم باشم.
صبح قبل از اینکه بیدار شه براش فرنی مغزیجات که یکی از صبحانه های مورد علاقشه و خوب میخوره درست کردم.
ساعت ۸ بیدار شد بردمش خونه مامانم (طبقه بالا) که همیشه براش شوق داره. همونجا صبحانه‌شو خورد و بازی کرد. منم رفتم خونمون حمام و وقتی برگشتم براش شیر پاستوریزه بردم. توی یه استکان دادم خورد.
برنامه بعدی این بود که عروسکشو ببریم بیرون بگردونیم.وقتی رفتیم خونه دیدم انگار مشغول شده و بهانه نمیگیره. منم از فرصت استفاده کردم و یه بیست دقیقه‌ای کارای خونه رو انجام دادم. تا شروع کرد به بهانه گرفتن لباس تنش کردم و رفتیم بیرون. تقریبا از ۱۰:۳۰ تا ۱۱:۱۵ بیرون گردوندمش. بعدم برگشتیم خونه پیش دختر خاله‌ش که چند ماه ازش کوچیکتره یه مقدارم با اون بازی کرد تا ساعت شد ۱۲ و وقت نهارش بود.
نهارم دمپخت عدس و کلم درست کرده بودم که دوست داره. با اینکه حسابی بی‌تاب شیر بود خدا رو شکر نهارشو خورد و در نهایت تعجب تا ساعت ۱:۳۰ بهونه نگرفت. دیگه ۱:۳۰ بهش شیر دادم و خوابید.
در کل بزنم به تخته روز اول خیلی بهتر از انتظارم بود. دخترم عادت به مکیدن انگشتش داره ولی حتی اونم امروز به حداقل رسیده بود.
امیدوارم این نوشته‌ها بتونه به یه مامان دیگه برای این مسیر قوت قلب بده و مسیر منم همینجور راحت و بی دغدغه بگذره.
الهی آمین
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
اخییییییش…
بعضی روزا مثل امروز وقتی این ساعتا از غروب میرسه میتونم یه نفس راحت از دست اناهیتا و باباش بکشم :)
حدوداً یکماهی میشه که با پیشنهاد خودم، پدر دختری میرن پارک و بازار و پاساژ گردی و …
منم از این فرصت استفاده میکنم تا دوباره نیرومو جمع کنم و اماده رزم با نوپای خوشگلم بشم که هرلحظه انگار یه فکری برای خودکشی (دور از جونش) توو سرش میگذره..
توو این دو ساعتی که نیستن به خونه و زندگیم میرسم
به کارایی که با اناهیتا نمیتونم انجام بدم مثل خیاطی..
به خودم و پوستم میرسم
یکم کتاب میخونم و یکمم با مامانم و دوست صمیمیم حرف میزنم
خلاصه که نهایت استفاده رو از تنهاییم میکنم
این نظم و ارامش و تمیزی بهم امید میده..
امیدی که شاید توو این روزامون خیلی کمرنگ شده باشه..
انگار باور به بهتر شدن زندگی از همین حرکتای کوچیک میاد!
البته اجازه بدین حداقل توو این دوره از زندگیامون توو همچین مملکت و با همچین شرایطی، اسمشو اجبار به زندگی بذارم!
بهرحال هر چی بشه و هر طوری که پیش بره، ما مجبوریم زندگی کنیم.
راه بریم، غذا بخوریم، نیازهامونو برطرف کنیم و بالاخره نفس بکشیم!
جبر زندگی همینه دیگه!
یعنی تا اخرش، تا آخرین نفسی که طالعت در این دنیاست، باید کاری بکنی! چه بخوای چه نخوای
تو مجبوری به زندگی کردن..

در نهایت اینم بگم که من برای دختر یکی یدونه‌م همه جوره سرپا میمونم
از شما مامانای قوی هم میخوام روحیه‌تونو برای کوچولوهاتون حفظ کنید و زندگی رو برای خاطر این وروجکا هم که شده، واقعا زندگی کنید!


فرزندپروری پوشک فرزند شیرخشک
مامان 🩵شَهسان🩵 مامان 🩵شَهسان🩵 ۲ سالگی
من امشب یه کار بامزه(از نظر خودم بامزه بود🥲🤌🏻😂)با پسرم انجام دادم و بنظرم این کار باعث میشه بچها تو سنین بالاترشون یاد بگیرن خودشون وسایل خودشونو جمع کنن و دردسری نداشته باشه در آینده که هی بگی جمع کن و جمع نکنه🫠
طبق معمول که قبل خواب کل ریخت و پاش هایی که کرده بود رو باید جمع میکردم و بعد میرفتم که بخوابونمش،اومدم‌چیکار کردم؟
از خودش برای جمع کردنشون استفاده کردم😃😂
تمااام اسباب بازیایی که ریخته بود،چیزایی که از کشوهای آشپزخونه درآورده بود یا از کشو های کنسول اتاق و همه و همه رو با کمک خودش جمع کردم
یعنی بهش میگفتم اینو بردار و ببر بذار فلان جا
و در کمال ناباوری خودش قشنگ میدونست اینا رو از کجا آورده وقتی نمیگفتم ببر کجا بذار هم خودش می‌برد میذاشتشون سر جاشون🥲💖
خیلی حس خوبی بهم داد این اتفاق گفتم اینجا بنویسم هم برای شما که شاید بخواین اینکارو با بچهاتون که همسن شهسان هستن انجام بدین هم یادگاری بمونه بعدا بیام بخونم لذت ببرم🥺❤️
۲۷ بهمن ۱۴۰۴🌱
مامان نویان مامان نویان ۲ سالگی
سلام مامانا🤚 امروز یکی از تلخ ترین و پر استرس ترین روزهای مادر بودنم بود😢
نویان خیلی شیطون شده همش میره بالای مبلا بعدم میره رو دسته هاشون ..من همیشه حواسم هست که نیفته امروز نفهمیدم کی رفت نشست رو دستهای مبل یهو از پشت افتاد روی سنگ🥺وای الان که میگم حالم خراب میشه صدای سرش حتی اومد..من بچه سریع برداشتم بچم بدجور گریه میکرد و ترسیده بودم خودمم با نویان گریه میکردم و ترس تمام جونم و گرفته بود یه ربعی طول کشید تا آروم شد نشوندمش جلوی تلویزیون بود دیدم ساکت شده بچه تو شک بود تایم خوابشم بود دیدم بچم دراز کشید چشماش رمق نداشت در صورتی که مواقع عادی حتما من باید میخوابوندمش به کسر ثانیه خوابش برد و من بیدارش کردم صورتشو شستم گریه میکردم میگفتم فقط تو رو خدا نخواب بیدار بمون بچم داشت تو بغلم بی حال میشد میخواست بخوابه که با هزار سختی بیدار نگهش داشتم باهاش توپ بازی کردم جارو برقی کشیدم خونه رو که سرگرم شه و بیاد دنبالن بردمش حموم هوشیار بود و دیگه اون حال و نداشت که نزدیک ساعت ۳ و نیم شیر خواست بهش دادم و خودش خوابش برد و یکساعت بعدش با صدای تلفن ببدار شد و باز رو پام خوابوندمش نزدیک ۳ ساعت خوابید در صورتی که همیشه ۱ ساعت و نیم میخوابید اما خب چکش میکردم همش.......۷ بیدار شد یکم چرخید و بعد شامشو دادم کلی بازی کرد و شیطونی تا ۱۲،شب دوبار شیر خورد دو بار شام ....بعدم خوابوندم روپام ...
هنوز استرس دارم کسی نبود پیشم شوهرمم پدرش بیمارستان بود پیش باباش بود و من تنهایی مردم زیر بار این حجم از اضطراب...خوابم نبرده تا الان از این اتفاق....به نظرتون بخیر گذشته؟تو رو خدا یک لحظه هم از بچه هاتون چشم برندارین که اتفاق اصلا خبر نمیکنه
مامان اهورا👑 مامان اهورا👑 ۲ سالگی
🧒🧡تجربه از شیرگرفتن پسرم از ۴ شهریور ۱۴۰۴ شروع کردم
من ازدوشنبه که ناهار دادم فهمیدم دیگه سیره اگه هم گریه کنه گرسنه نیس از رو وابستگی
دیگه گذاشتم روپام گریه کرد گرفتم بغلم راه رفتم بازپاشد دوباره همینجوری هی رو پا هی بغل جابه جا کردم تااینکه خودشم از گریه خسته شد بالخره خابید از۱ ظهر تا ۷ونیم عصر ندادم
سه شنبه از ۱۰ صبح تا ۱۱ شب ندادم
چهارشنبه از ۸ صبح ندادم تااخر شب دیگه همون ۱۱ هم ندادم دوباره گذاشتم روپام یکم گریه کرد ولی چون زیاد رو پا دوست نداره خودش غلت زد رو زمین تی وی دید یکم خسته شد خابید شبش ساعت ۳ خورد ۵ خورد ۸ خورد
دوباره پنج شبه هم همینطور
ولی دیشب فقط ساعت ۵ شیر خورد دیگه ۷ونیم ۸ هم نق زد گذاشتم روپام
امروز میشه ۳ روز کامل
درضمن هیچی هم نزدم به سینم فقط گفتم دیگه نیست تیشرت پوشیدم که نبینه تحریک بشه تا موقع خابش اصلا ننشستم دراز نکشیدم که هوس نکنه
هروقت میومد پیشم سریع باباباش حواسش پرت کردیم
آب بازی
لوازم آرایش
خمیر یازی
با اسباب بازی های خودش بازی های مختلف
کشو لباس
چه میدونم دیگه هرچی که بگی
ازاون چیزی که فکر میکردم حیلی راحت‌تر بود
ببخشید طولانی شد

🐣🌱🌺🪻🪷🌿