سلام مامانا🤚 امروز یکی از تلخ ترین و پر استرس ترین روزهای مادر بودنم بود😢
نویان خیلی شیطون شده همش میره بالای مبلا بعدم میره رو دسته هاشون ..من همیشه حواسم هست که نیفته امروز نفهمیدم کی رفت نشست رو دستهای مبل یهو از پشت افتاد روی سنگ🥺وای الان که میگم حالم خراب میشه صدای سرش حتی اومد..من بچه سریع برداشتم بچم بدجور گریه میکرد و ترسیده بودم خودمم با نویان گریه میکردم و ترس تمام جونم و گرفته بود یه ربعی طول کشید تا آروم شد نشوندمش جلوی تلویزیون بود دیدم ساکت شده بچه تو شک بود تایم خوابشم بود دیدم بچم دراز کشید چشماش رمق نداشت در صورتی که مواقع عادی حتما من باید میخوابوندمش به کسر ثانیه خوابش برد و من بیدارش کردم صورتشو شستم گریه میکردم میگفتم فقط تو رو خدا نخواب بیدار بمون بچم داشت تو بغلم بی حال میشد میخواست بخوابه که با هزار سختی بیدار نگهش داشتم باهاش توپ بازی کردم جارو برقی کشیدم خونه رو که سرگرم شه و بیاد دنبالن بردمش حموم هوشیار بود و دیگه اون حال و نداشت که نزدیک ساعت ۳ و نیم شیر خواست بهش دادم و خودش خوابش برد و یکساعت بعدش با صدای تلفن ببدار شد و باز رو پام خوابوندمش نزدیک ۳ ساعت خوابید در صورتی که همیشه ۱ ساعت و نیم میخوابید اما خب چکش میکردم همش.......۷ بیدار شد یکم چرخید و بعد شامشو دادم کلی بازی کرد و شیطونی تا ۱۲،شب دوبار شیر خورد دو بار شام ....بعدم خوابوندم روپام ...
هنوز استرس دارم کسی نبود پیشم شوهرمم پدرش بیمارستان بود پیش باباش بود و من تنهایی مردم زیر بار این حجم از اضطراب...خوابم نبرده تا الان از این اتفاق....به نظرتون بخیر گذشته؟تو رو خدا یک لحظه هم از بچه هاتون چشم برندارین که اتفاق اصلا خبر نمیکنه

۹ پاسخ

من همیشه بالشت میذارم زیر مبلام که سرامیکه
دکور خونم بهم ریخته ست اما مهم سلامتی بچمه

یه چیزی بگم باور کن من فکر میکردم بچه بزرگ شه نمیفته دیگه درحالی ک ن عزیزم بدترن باور کن گاهی یه جوری میفتن آدم مغزش رگ به رگ میشه خدا مراقبشونه همون اول دیدی بالا نیاورد یعنی خطر رو رد کرده چرا گریه پسر من هر روز میفته با سرش رو فرش منم یکمم سرم درد میگیره بعدش میکنم خدا رو شکر خدا خودش مراقبشع

اگه خدای نکرده مشکلی بود تاالان علایمشو می‌دیدی مامان جان...دختر منم میره رو دسته مبل دورتادور مبل رو براش بالشت چیدم اینجوری اگه بیفته بالشت ضربه رو میگیره

دقیقا دختر منم با اینک مبلامو جمع کردم یکی دوتا مبلم دیگ جا نداشتم جمع کنم حواسم همش بود یه دقیقه حواسم بهش نبود رفت رو دسته مبل از پیشونی افتاد رو موکت ک زیرش موزائیک سرامیک هم نیس و صدای بدی داد و پیشونی دخترم کبود شده و حال و روزش خوبه. خداروشکر حداقل از پشت نیفتاد. میگن از پشت خطرناک تره تا 24 ساعت شما حواستون باشه انشالله ک هیچی نیس

نگران نباش خدا رحم کرد بلند شو یه میوه بو کن سیبی لیمویی یکه اروم شی گل گاو زبونی چیزی بخور

هر اتفاق بدی میخواست بیفته یک ساعت اول با گیجی و تهوع اینا میفتاد نگران نباش. به خیر گذشته

وای خیلیییی استرس بخدا من با خوندن متنت قشنگ درکت کردم خداروشکر خطر رفع شده ❤️ دقیقا پسر منم میره لبه مبل بعد از اونجا میاد رو اپن خدا فقط حافظ بچه هامون باشه

عزیزم نگران نباش این اتفاق برای من هم افتاده اگه خدایی نکرده خطری وجود داشت تا الان متوجهش شده بودی یعنی اینطوری نیست که اتفاقی بی افته و متوجه نشی

عزیزم اگه مشکلی بود شیر خورد بالا میاورد چیزی نیست خداروشکر اتفاقی نیوفتاده بچها همشون شیطونن

سوال های مرتبط

مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان محسن مامان محسن ۱ سالگی
من الان روز دوم از شیر گرفتن رو گذروندم رسیدم به شب دوم😥خدا امشبو بخیر کنه🤲روزا خیلی بهونه گیری نمیکنه دیشب که حسابی خمار خواب بود و منم سینم داشت میترکید بهش شیر دادم و خوابید و دوبار بیدار شد شیر میخواست ندادمش،نخوابید گریه و جیغ و داد و منم عی تو خونه راه میبردمش و باباشم کمکم بود تا ساعت ۵صبح که کاملا بیدار شد و نخوابید منو باباشم حسابی خوابمون میومد،باباش خوابید من تا ساعت ۹صبح با بچه بازی می‌کردم و صبحونشو دادم و گزاشتمش تو گهوارش انقدر تاب دادم تا خوابید منم خوابیدم،ساعت ۱۲هممون از خواب بیدار شدیم به بچه غذاشو دادم و دیگه نخوابید تااااااااا ساعت ۸ امشب،۸خوابید ۹ونیم بیدار شد از اونجایی که بدن من حسابی درد میکرد و شیر تو سینم جمع شده بود یکمی به باباش غر زدم و اون بچه رو برداشت برد بیرون،امشب یکمی از شیرمو خالی کردم امشب قصد ندارم بهش شیر بدم تا برای عادی بشه به سینم ماژیک قرمز زدم و هر سری اومد گفتم هاپو خورده و اوف شده و یکم ادا گریه درمیاوردم و بچم بغلم میکرد🥲🥺و یدونه دستمالو خیس کردم گذاشتم تو فریزر هر چندساعت یکبار میزارم رو سینم،و اینکه بچه هربار که بهونه شیر رو گرفت ببریدش و یه چیزی بهش بدید بخوره و در طول روژ اب دادن خیلی مهم که بدنش کم اب نشه میگن سیته رو زیر آب یخ بگیری بهتره شیر زودتر خشک میشه و کمتر اذیت میکنه تا الان فرصت نکردم که امتحان کنم یا برم دوش بگیرم
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
امشب رفته بودیم مراسم...
دخترم بغل پسرعمه اش بود، اون ۱۲ سالشه، یهو وسط کوجه پای پسرعمه اش رفت تو یه چاله و بچه بغل خورد زمین😭😭😭
نیکی من بغلش بود...
فقط دیدم نیکی با پشت سر خورد رو آسفالت... بچم پهن شده بود رو آسفالت😭😭😭
نفسش از گریه بالا نمیومد...
مادر نبینه چیزی که من دیدم😭😭😭😭
مردم اومدن بردنش داخل خونه ینفر آب زدن سر و صورتش...
خیلی ترسیده بود ولی حالش خوب بود...
من تمام بدنم میلرزید.... گریه میکردم فقط سرمو گرفته بودم...
این وسط شوهر من به من چشم غره میره ... چپ چپ نگاه میکنه😭😭😭
من دارم سکته میکنم... دارم میمیرم از ترس به من نهیب میره😭😭😭
خداروشکر حال نیکی خوبه، دو سه ساعت بیدار نگهش داشتیم باهاش بازی کردیم ولی من مرگو به چشمم دیدم...
بی محلی شوهرم به ناراحتی و حال بد و گریه های من حالمو از همه چیز به هم زد...
حالم خیلی بده... خیلی بد...
نگران بچه....ناراحت و ناامید از همه چی...
برای نیکیم دعا کنید بچم چیزیش نشه... الان خوابید دعا کنید تو این شب عزیز فردا که بیدار میشه خوب باشه 😭😭😭
مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
خوب پیرو تایپینگ دیروز که گفتم رفتیم واکسن ۱۸ دخترم رو زدیم گفتم بیام تجربه ام رو اینجا بگم الان که نزدیک ۲۸ ساعت گذشته
دیروز موقع واکسن که شدیددددد گریه میکرد بعدش رفتیم خونه از بغلم جم نمی‌خورد همش می‌خاست بغل باشه و اصلا تمایلی به راه رفتن نداشت
پاراکید رو هر چهار ساعت بهش میدادم عصر دو ساعت خابید اما اگر کوچکترین تکونی به پاش میخورد بیدار می‌شد گریه میکرد وقتی بیدار شد اولش که دراز کش بود خیلی خوشحال و عادی بیدار شد می‌خاست بلند شه دید نمیتونه شروع کرد به گریه دیگه اصلا آروم نمیشد فقط باید بغلش میکردم راه می‌بردم پوشک عوض کردنم مصیبت بود
در حالت عادی من میشورمش همیشه اما چون میترسیدم آب بخوره به واکسن با دستمال مرطوب آمیزش میکردم اما موقع پوشک بشدددت بیقرررگار میشد و گریه میکرد چون به پاش یکم تکون وارد میشد
شام هم اصلاااا میل نداشت خیلی کم خورد بیشتر شیر خورد
از ساعت پنج عصر تا یازده شب بدترین ساعات بود چون مدام تب میکرد و درد وحشتناکی داشت بهش دست می‌زدی گریه میکرد همش رو پام بود و‌تکون نمیخورد هی محبود بودم متاسفانه با گوشی سرگرمس کنم چون خیلی بی تاب بود
شب چون خیلی تب داشت بهش بروفن دادم خابید خداروشکر نیس خیلی زود اومد پایین و شب آرومی داشت هر چهار ساعت بروفن میدادم صبحم بیدار شد خیلی عادی اپل میترسید راه بره و مقاومت میکرد تشویقش کردم چند قدمی برداره دید دردش کمه دیگه عادی شد و بازی کرد اما لنگون لنگون راه می‌ره نهارم غذایی که خیلی دوست داره درست کردم خداروشکر خورد همشو بعدشم بردمش حموم با رنگ انگشتی دیوار ها رو نقاشی کردیم و بازی کردیم در حد یه زیر دوش بردن شستمش و تمام

شیر خشک بچه ختنه زنان و زایمان علائم بارداری علائم زایمان علائم بارداری ختنه
مامان میران🩵دلوان🩷 مامان میران🩵دلوان🩷 ۱ سالگی
خب اومدم بعد از ۳ روز که واکسن ۱۸ ماهگی رو زدیم تجربیاتم و بگم
من واکسن دوقلوهامو همیشه باهم و تو یک روز زدم از اولش
واکسن ۱۸ ماهگیم مثل قبلیا بود ولی یکم سخت تر الکی از غول ساختن
درسته بچه اذیت میشه اما دو روز
واکسنو که صبح زدیم دخترم تا شب ساعت حالش خوب بود و بازی میکرد و خوابید بیدار شد پاش خشک نشد و بازی میکرد همچنان ولی شب تب کرد که هر ۴ ساعت بروفن میدادم و اوکی بود
پسرم تا ظهر خوب بود بازی میکرد ولی ظهر خوابید بیدار شد با گریه ی شدید پاش خشک شده بود و نمیتونست تکونش بده کلا شبشم تب کرد بروفن میدادم و کنترلش میکردم
فرداش که بیدار شد بهتر بود ولی بازم نشست و پاش درد میکرد کلا نشست یه روز کاملم
روز سوم که بیدار شدن خداروشکر حالشون بهتر بود تبشون اوکی بود
روز اول هر ۴ ساعت دقیق روز دوم هر ۶ ساعت بروفن دادم و تمام
خدااااروشکر این مرحله رم پشت سر گذاشتیم
حالا دیگ میره تا ۶ ماه دیگ که از شیر بگیرمشون چون من قصد دارم تا ۲۴ ماهگی شیر بدم دو وعده بیشتر شیر نمیخورن کلا خیلی وقته
مامان باربد مامان باربد ۳ سالگی
پایان روز دوم از شیر گرفتن باربد🥲
دیروز که رو زاول بود خیلی اذیت شد
من یا صبر زرد گرفتم که سه بار امتحان کرد و گفتم دهنت اخ شد بردم دهنو شستم
و دیگه امتحان نکرد
برای خوابیدن خیلی بیقراری میکرد که باباش چه ظهر چه شب بردش بیرون خوابش کرد.نصف شب دوبار بیدار شد ۲ که نیم ساعت زمان برد تا گریش اروم بشه و بخوابه
بغل باباشم اصصصلا نموند تو بغل خودم اروم شد خوابید
یبارم ۳/۵ که اینسری ۲۰ دقیقه طول کشید تا اروم بشه و خوابید تا ۸ صبح
صبحم تا الان هیچ مشکلی نداشت ینی به کلی اصلا سراغشم نمی اومد
ظهرم خیلی ریلکس دراز کشید تو بغلم بدون هیچ گلایه ای ۵ دقیقه ای خوابش برد
اما الان که شب دوم میشه خیلی گریه کرد بچم
از ساعت ۹ علایم هواب داشت ولی پا نمیداد
دوباره یکم روی سینم‌کوبید و یکم منو زد و گریه کرد و تقریبا از ساعت ۹ بیقراریاش شروع شد ساعت ۱۰ خوابش برد
اما وضعیت خودم بشدت وخیمه
سینه هام داره از درد منفجر میشه انقد وزم کرده که فک نکنم دیگه راه داشته باشه بسشتر از این
ماساژ دادم کلم هم‌گذاشتم
خیلی دردناکه
مامان تیامیس🤍 مامان تیامیس🤍 ۱ سالگی
تو‌ اتاقش خوابوندمش دیشب واقعااا برای خودم سخت بود تا صداش میومد میپرررریدم اما میدیدم خواب خوااابه…منتظر یه گریه شدید بودم اخه ک چشم باز کنه ببینه نیستمو….
ساعت ده خوابوندمش ساعت دو یه بار شیر خواست رفتم تو تختش بهش شیر دادم اومدم دوباره یه بارم پنج صبح شیر خواست تو خواب دادم اومدم خوابیدم..تا صبح هی بهش سر زدم سنگین خوابیده بود
شیر شبش و هنوز نتونستم قطع کنم یکی دوبار طی شب شیر میخوره😬
گفتم الللللانه که با جیغ بیدار شههه!! صبح ک تازه خوابم سنگین شده بود یهو دیدم بالا سرمه میگه نی نی😂😂😂😂😂😂😂خودش بلند شده بود بدون گریه و اذیت استرس
واقعا متعجب شدم
عین خیالشم نبود جدا خوابیده
اخه خیلی بهم وابسته س…..منو باش چقدر کابوس میدیدم استرس داشتم عرق میکردم حتی شوهرمم ک خوابش سنگینه استرس داشت یهو اونم بیدار شد گفت خودش اومده گریه نکرده؟؟؟ گفتم نه نکرده🤣🤣
حالا من با صدای گربه های خیابون تو خواب میپریدم بیرون از اتاق کابوس میدیدم حتی خواب دیدم دخترم داره کبریت میزنه خونه‌رو در صورتی ک نه بلده نه تو خونه کبریت داریم😐😐🤣🤣🤣🤣
مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان مهدیار مامان مهدیار ۲ سالگی
سلام به همتون
خواستم تجربه واکسن 18ماهگی مهدیار رو بگم
روز سه شنبه ساعت 11مهدیار و حاضر کردم بهش یکم ایبوپروفن دادم (به استامینوفن حساسیت داره) و رفتیم بهداشت از اول تا آخر که برگشتیم کلا گریه میکرد به خاطر این که از بهداشت می‌ترسه بعد اومدیم خونه باهاش کلی بازی کردیم تا پاهاش میگیره بعد خسته شد و خوابید بعد نیم ساعت از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه به خاطر پاش همون موقع بچه های خواهرم اومدن خونمون و چون خیلی بهشون وابسته شده خوشحال شد و درد پاشو یادش رفت همون‌طور که پاش لنگ میزد باهاشون می‌رقصید و بازی میکرد خلاصه کلی تحرک داشت تا شب که یکم بهونه گیری میکرد بعد جای آمپول و ایبوپروفن زدم ب بعد آروم شد و سر موقع هم بهش ایبوپروفن میدادم که تب نکنه یه کم سرش داغ میشد ولی با یه بار شستن صورت خوب میشد آخر شب هم که خوابید اما تا میخواست به طرف چپ علت بزنه پاش درد می‌گرفت م دوباره به طرف راست بر میگشت منم که تقریباً از ترس این که تب نکنه تا صبح بیدار بودم صبح هم که از خواب بیدار شد شروع کرد به راه رفتن و بازی کردن خودمم باهاش شریک میشدم تو بازی تا بهونه نگیره نزدیک ظهر هم با باباش بردیمش با ماشین دورش دادیم و اومدیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه شب برق قطع شد مهدیار هم که بشدت از تاریکی متنفره و غر میزنه به خاطر همین نزدیکی خونمون مراسم شبیه خوانی بود رفتیم اونجا بعد با بچه ها کلی بازی و بدوبدو کرد تا خسته شدو خوابش برد تا الآنم که خوابه و خدارو شکر مشکلی ندارن
در کل مرحله سختی نبود واسه مهدیار امیدوارم واسه همه ی بچه ها آسون بگذره
۱۴۰۴/۵/۱۵