۴ پاسخ

همین ک الان یهو ازش عصبی میشم سرش داد میکشم این ک حرصی ک از باباش دارم و سر بچم خالی میکنم

من سر دعوا هایی که میکنمش پشیمون نیستم
چون واقعا جز میده منو
اگه بهش چیزی بگم مثلا کتابای کتاب خونه رو نریز بیرون قشنگ در حالی که تو چشمام زل زده دونه دونه میندازت شون پایین
یا یه مدت شبا پامیشد ادا گریه درمیاورد برا جلب توجه
اولاش کلش قربون صدقه ش میرفتم وقتی متوجه شدم داره ادا میاد دعواش کردم دیگه شبا گرفت عین آدم خوابید

منی ک شاغلم و با وجود اینکه با تمام خستگی هام چیزی برا بچم کم نمیزارم ولی بازم عذاب وجدان اون تایمی رو دارم ک میزارمش و میرم

برای همه ی مادرا این لحظه ها پیش میاد
ماهم آدمیم و پراز خطا و گاهی صبرمون لبریز میشه
فقط باید خودمونو کنترل کنیم و مهم تر خودمونو سرزنش نکنیم

سوال های مرتبط

مامان نیکا مامان نیکا ۱ سالگی
تجربه من از شیر گرفتن دخترم تو ۱۸ ماهگی.
خانوما من دخترم اصلا وزن نمی‌گرفت،مرتب به سینم چسبیده بود جوری که ن غذا میخورد ن میوه،و ن هیچ چیز دیگه ای..شبا تا صبح ده بار از خواب بیدار می‌شد مرتب شیر میخورد،از اونور خودمم ۱۸ کیلو وزن کم کرده بودم و خیلی بدنم ضعیف شده بود قبلش با یه متخصص صحبت کردم و گفت بنظر من بهتره از شیر بگیری تا بچت به غذا عادت کنه و جون بگیره.
من اومدم شهرستان خونه پدرم و خیلی عذاب وجدان داشتم و حتی فکر کردن بهش که این آخرین بار دخترم شیر میخوره اشکمو در میورد یه روز صبح ساعت ده بهش شیر دادم و بعدش مشغول بازی با دختر خاله هاش شد با زغال نوک سینمو یه کوچولو سیاه کردم اومد گفت می می بهش نشون دادم گفتم دو دو شده پیرهنمو پایین کشید و رفت و من اون لحظه قلبم درد گرفت،انقد مشغول بازی میشد که شیرو یادش می‌رفت شبش تا صب بی قراری کرد اصلا نخوابید همش رو پام بود خیلی گریه کرد بهش شیر موز میدادم،یا آب ولی مدام گریه میکرد از شب دوم فقط دو سه بار بیدار می‌شد اونم آب میدادم بدون گریه می‌خوابید از شب سوم دیگه عالی بود،نیکایی که من فک میکردم هیچ وقت از شیر گرفته نمیشه به لطف خدا و کمک خونواده از شیر گرفته شد و از شب ساعت ده می‌خوابه تا ده صب اصلا بیدار نمیشه شاید مثلا یه بار اونم تشنه باشه.الهی شکر غذا خوردنش خیلیییییی خوب شده میان وعده و میوه زیاد دوست داره و همه چی میخوره خودمم دیگه راحتم.اینم بگم شیر پاستوریزه،شیر موز مرتب بهش میدم.
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
دیشب سرویس کننده ترین شب ممکن بود
آراد از ساعت دوازده که خوابید همش گریه گریه
اینقدر سینمو مک زد که دیگه درد داشتم
نه روی پا می‌خوابید نه زیر سینه
استامینوفن دادم
نصفه شب شوهرم دوغ آورد گفت دوغ بخوره بخوابه
از ساعت سه علنا بیدار باش زد
چهار و نیم رفتم انداختمش بغل باباش گفتم بگیرش برای خودت
من نمیدونم چیکارش کنم 😐
یه نیم ساعت بعد آوردش گفت گیج خوابه بذار زیر سینه بخوابه
منم میدونستم این زیر سینه بخواب نیست نوک سینه هام هم درد داشت گفتم من سینه نمیدم بهش بذارش رو پام
رو پا هم نمیخوابید
اینقدر گریه کرد به هق هق افتاد دیگه حتی میگفتم بیا بغلم هم نمیومد
ساعت پنج و نیم بردمش تو سالن دیگه میوه براش بردم سیس رایس و دنت موزی و اینا دادم بهش گرسنه بود از بس بیدار مونده بود
ساعت شش و نیم بردمش تو اتاق گذاشتمش رو پام شعر خوندم براش هی تا دیگه هفت خوابید و منم خوابیدم.
ساعت هفت و نیم بیدار شد دیگه کوتاه اومدم سینه دادم بهش نخوابید باز 😐منم گیج خواب محل ندادم رفته بود پیش باباش تو سالن تا نه و نیم صبح هی نق و گریه
واقعا نمیدونم چش بود دیشب شب عجیبی بود 😶
مامان نویان مامان نویان ۲ سالگی
سلام مامانا🤚 امروز یکی از تلخ ترین و پر استرس ترین روزهای مادر بودنم بود😢
نویان خیلی شیطون شده همش میره بالای مبلا بعدم میره رو دسته هاشون ..من همیشه حواسم هست که نیفته امروز نفهمیدم کی رفت نشست رو دستهای مبل یهو از پشت افتاد روی سنگ🥺وای الان که میگم حالم خراب میشه صدای سرش حتی اومد..من بچه سریع برداشتم بچم بدجور گریه میکرد و ترسیده بودم خودمم با نویان گریه میکردم و ترس تمام جونم و گرفته بود یه ربعی طول کشید تا آروم شد نشوندمش جلوی تلویزیون بود دیدم ساکت شده بچه تو شک بود تایم خوابشم بود دیدم بچم دراز کشید چشماش رمق نداشت در صورتی که مواقع عادی حتما من باید میخوابوندمش به کسر ثانیه خوابش برد و من بیدارش کردم صورتشو شستم گریه میکردم میگفتم فقط تو رو خدا نخواب بیدار بمون بچم داشت تو بغلم بی حال میشد میخواست بخوابه که با هزار سختی بیدار نگهش داشتم باهاش توپ بازی کردم جارو برقی کشیدم خونه رو که سرگرم شه و بیاد دنبالن بردمش حموم هوشیار بود و دیگه اون حال و نداشت که نزدیک ساعت ۳ و نیم شیر خواست بهش دادم و خودش خوابش برد و یکساعت بعدش با صدای تلفن ببدار شد و باز رو پام خوابوندمش نزدیک ۳ ساعت خوابید در صورتی که همیشه ۱ ساعت و نیم میخوابید اما خب چکش میکردم همش.......۷ بیدار شد یکم چرخید و بعد شامشو دادم کلی بازی کرد و شیطونی تا ۱۲،شب دوبار شیر خورد دو بار شام ....بعدم خوابوندم روپام ...
هنوز استرس دارم کسی نبود پیشم شوهرمم پدرش بیمارستان بود پیش باباش بود و من تنهایی مردم زیر بار این حجم از اضطراب...خوابم نبرده تا الان از این اتفاق....به نظرتون بخیر گذشته؟تو رو خدا یک لحظه هم از بچه هاتون چشم برندارین که اتفاق اصلا خبر نمیکنه
مامان نِلی مامان نِلی ۱ سالگی
تجربه‌ی از شیر مادر گرفتن کودک وابسته توی ۱۸ ماهگی
قسمت چهارم
شب سوم ساعت ۱۱ خوابید و ۳ بیدار شد برای شیر و از همون ثانیه ۱۰ وحشتناک گریه کرد جوریکه تا حالا ندیده بودم اینجوری کنه و با هیچ روشی اروم نمیشد، یک ربع ادامه داشت تا اینکه خودش با مکیدن انگشتش آروم شد و خوابید و من تاصبح از گریه و استرس نخوابیدم که اگه بیدار شه بازم اینجوری کنه چه غلطی کنم ولی خداروشکر بیدار نشد و در کمال تعجب شب‌های دیگه هم یا تاصبح تخت میخوابید یا یکبار بیدار میشد یا آب میخورد یا انگشت میمکید و میخوابید. اینبار این سینه هم اصلا درد و ورم نداشت. دو هفته موندم اونجا تا کامل تثبیت بشه چون اونجا فضا آزاده کلی خسته میشد و هرروز با خاک، آب، گیاه و حیوونا بازی میکرد ذهنشم خسته میشد و تایم خواب شبشم کم شده بود دیگه عالی میخوابید، الانم یک هفته‌ست خونه خودمونیم و کاملا فراموش کرده و کنار اومده و اگه بیدار شه خودشو اروم میکنه و با نوازش من میخوابه گاهیم آب میخوره.
#شیرخشک
#فرزندپروری
#بچه
#بچه_داری
#شیرمادر