بیاین بگین خوب کردم یا نه ؟😂🥲
.
.
دیروز بعد یکماه رفتیم خونه مادرشوهرم ، از راه که رسیدیم با لحن خیلی پررو و طلبکار بهم گفت بچمو بده بچمو بده منم حرصم گرفت گفتم بچه شما اینه (به شوهرم اشاره کردم) گفتم ایشون نوه تون هست ، بعد رفتم اتاق لباسمو عوض کردم دیدم صدای بوسیدن محکم اومد و شوهرم گفت عه بوسش نکن ، فهمیدم پسرمو بوسیده داد زدم گفتم بوسش نکنیننننن ، مادرشوهرمم تازه از روستا اومده و خونه همه فامیلاش رفته و ممکنه ناقل مریضی باشه ، ما خودمون اصلا زیاد جایی نمیریم از ترس مریضی ، خلاصه دوباره یکساعت بعد بود پسرمو گرفت که آروغشو بگیره ، پسرم عادتشه وقتی میذاریش روی شونه هی برمیگرده نگا میکنه ، تا برگشت دوباره مادرشوهرم لبشو بوسید منم دیگه عصبی شدم گفتم ای بابا من خانواده خودم نمیذارم بچمو ببوسن خودم نمیبوسم یعنی چی بوسش میکنین بعدم به شوهرم گفتم لطفا خانوادتو کنترل کن ، دوبارم پسرم روی پای مادرشوهرم بود ، به شوهرم گفتم پوشکشو نگاه کن ببین جیش نکرده برادرشوهرم گفت خب مامان خودت نگاه کن با یک حس انزجاری مادرشوهرم دست زد به پوشک بچم که من به شوهرم گفتم پاشو خودت ببین ، همشم دیروز میگفت شما برید بچتونو اینجا بذارید 😐 که موقع رفتن پسرم بغلشون بود و جوری به جیغ زد بیاد بغل خودم که ضایع شدن 😂 حالا شوهرم میگه تو چرا هی به مامانم تیکه مینداختی گناه داشت 😕 شما بگید جای من بودید چیکار میکردین؟


شیرخشک پوشک شیرمادر رفلاکس کولیک

۲۵ پاسخ

خواهر یکم آرام تر😂 عشقم پخت و پز کردیا ترکوندی

مادرشوهر من ۸۰سالشه هیچوقت بچه رو نمیبوسه تو اولین دیدار به همه گفت هیچکس حق نداره بچه رو ببوسه،از لباسش بوس کنین،ی سری رفتم پیشش سرما خورده بود تا رسیدیم گفت من سرماخوردم بچه رو نزدیک‌من نیار،از دور قربون صدقش میرفت.شاید بعضیا فک کنن دوست نداره نوشو ولی واقعا دوسش دارن،همین رفتارا ینی دوست داشتن.بااینکه سنش بالاس و بیسواده ولی شعور و فهمش از خیلی از باسوادا بیشتره❤️

بنظرت زیاده روی نکردی؟

تیکه مینداختم تا بفهمن مادربزرگن نه مادر بچه
هیچ حقی ندارن جز حق مادربزرگی.

گاهي فك ميكنم ماهم مادرشوهر هاي اينده هستيم يعني قراره عروسامون اينجوري باهامون برخورد كنن پس واقعا خدا به دادمون برسه

اخ لجم میگیره با دهن کثیفشون بچه رو تف مالی میکنن

یه جوری شستی پهن کردی تو افتاب که 🤣🤣🤣🤣

یعنی پررووو تر از خانواده شوهر من‌ندیدم ایشک همه جا همینن

با این خانواده بنظرم تازه لطف کردی گذاشتی بچرو ببینن
چون من از فالورات بودم میدونم چطوری باهات رفتار میکردن یا تو حاملگی چطوری دلتو با پیجای فیک میرنجوندن🙂

خوب کاری کردی رو نده

كار خوبي كردي ولي چه فايده نميفهمن

آفرین بهترین کارو کردی منم جای تو بودم همینارو میگفتم 👏🏻

خوب گفتی

خوب کردی بچه کوچیک تعارف برنمیداره اگ خدایی نکرده مریض بشه
اونم بوسیدن از دهن بچه

آفرین 👏 👏 👏 مادر به تو میگن...ایول

کاش ماهم میتونستیم به همین راحتی جوابشونو بدیم،ولی خونواده شوهر من بی نهایت وحشی ان،برای آرامش بچمم که شده مجبورم خود خوری کنم
و نمیدونم این چه اخلاق گو...هیه که اینا دارن همش بچه رو از لب بوس میکنن...پلشتا

حالا من برعکس توام هی بچمو می‌بوسم مادر شوهرم دعوام می‌کنه میگه بوسش نکن،😅

دلم براش سوخت ولی همینکه زبون داشتی گفتی دمت گرم منکه روم نمیشه چیزی بگم میگم گنا داره سنش بالاعه غرورش نشکنه

چیشد اشتی کردین فاطمه جون؟؟اومدن بیمارستان دیدنت؟؟

واقعا تو مغزشون چي ميگذره ,به جوري نشون ميدن انگار اونا بيشتر از مادرشون بچه رو دوست دارن

دمت گرم بیا ۴تا هم به مادر شوهر مریض من بگو

منم اون روز خونه مادرشوهر بودم این بچه بی‌قراری میکرد اینو تو دستش هی تکون میداد که بخوابه گفتم نکنین عادت می‌کنه با تکون دست بخوابه من اینجوری عادت ندادم گفت نه بزار داره می‌خوابه منم گفتم نههه از دستش کشیدم خودم لالایی خوندم خوابید
بچه ماس اختیارشو داریم
سختیشو ما داریم میکشیم خوب کاری کردی ماهم نه میریم جایی نه می‌ذاریم کسی ببوسه

بهترین کارو کردی سر بچت با کسی رودروایسی نداشته باش اصلا

خوب کردی دلم خنک شد

خوبکردی دستت دردنکنه نمیگفتی من حرصم میگرفت

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۹ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۸ ماهگی
سلام مامانا بیاید یکم درد و دل کنیم
پسرم خیلی داره عادت میکنه به مادرشوهرم دارم دق می‌کنم دیگه اینقد که پیش اون آرومه پیش من نیست
خونمم طبقه بالا مادرشوهرمه شوهرم وقتی میبینه بچه بی قراری میکنه یازنگ میزنه مامانش بیاد بالا ببینه چشه یا میگه من میبرمش پایین توام بیا پایین
بعد همش مادشوهرم به بچم میگه مامان و پسرم و هی از این حرفا
یا وقتی میخوام پوشک عوض کنم سریع میاد خودش دیت به کار میشه میگه تو برو کنار خودم پوشک بچمو عوض می‌کنم تو بلد نیستی ( همشم گند میزنه یا به پشت لباس بچه یا زیراندازش یا اصلا زیر انداز نمیندازه چند روز پیش تشک منو به گند کشیده بود)😔
یا وقتی جایی میخوام برم میگه نه حق نداری بچه را ببرید هرجا میخواید برید خودتون برید من نگهش میدارم
بچم اینقد که برا اون میخنده برا من نمیخنده😔
دیشب شوهرم پیشش به شوخی بهم کفت نگا انگار تورو زیاد نمیشناسه مادرشوهرم زد زیر خنده ولی من جیگرم کباب شد با این شوخی
اومدم خونمون باشوهرم بحث کردم گفتم چرا اینجوری گفتی و اینا بعدم به مامانت بگو به بچه من نگه مامان بچم فقط یه مامان داره اونم منم شوهرم کلی بدش اومد بهم میگه حساس شدی و اینا بعدم میگه چرا دیشب که پایین خوابیدیم مامانم گفت تشک بچه را بیار بنداز پیش من بخوابه تو با تشر گفتی نه بیارش پیش خودم مامانم ناراحت شد منم گفتم باید بفهمه بچه باید پیش مامانش بخوابه بی مادر که نیست بچم
توروخدا شما باشید چکار میکنید؟
حالم خییییلیییی بده🥺🥺 توروخدا راهکار بدید چکار کنم
نگید نرو پایین چون من نرم اون میاد بالا میمونه🥺
یعنی میخوان بچمو ازم بگیرن؟🥺😭
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۸ ماهگی
مامانا توراخدا بیاید بگید من زیادی زودرنج و حساس شدم یا واقعا اطرافیان بیشعورن

من از روز چهارم به پسرم شیر خشک کمکی با قاشق میدادم که به شیشه عادت نکنه آخه یبار عادت کرد به زور بازم سینه دادم بهش
بعد تقریبا ۲۵ روز دیگه با قاشق نخورد با سرنگ امتحان کردم با قطره چکون با همه چی امتحان کردم که فقط بچم نخواد شیرخشکی بشه
تو این مدت مادرشوهرم هی میگفت با شیشه بده و اینا گفتم نه بخدا دیدی اون دفعه سینه را ول کرد میترسم الانم ول کنه هی گیر میداد با شیشه بده و رو اعصابم میرفت دوبارم خواستم برم جایی مجبوری پسرمو میخواستم بزارم پیش مادرشوهرم میگفت تو برو چکارت دارم بچم‌بیدار شد شیرخشک میدمش تورو میخوام چکار

نوک‌سینه هامم‌خیلی زخمه طوری که عین همین حدود ۴۰ روز با درد و عذاب و خونریزی شیر دادم به بچم
امروز پسرم نوک سینمو‌باز خون انداخت منم یکم غر زدم یهو شوهرم با یه لحن خاصی گفت میخوای دیگه سینه‌نده شیر خشک بده شروع کردم به اشک ریختن بعدم باهم بحثمون شد میگه خستم کردی بعد میگه من که چیزی نگفتم گفتم آخه من ۴۰ روز اینهمه عذاب به خودم ندادم که همتون خیلی راحت حرف از شیر خشک میزنید
به نظرتون حق با منه یا زیادی حساس شدم؟🥲
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
#پارت۵
وارد بخش زایشگاه شدم شوهرم و اجازه ندادن بیاد من رفتم داخل گفت بخواب تا معاینت کنم خوابیدم رو تخت معاینم کرد گفت خانم سرکلاژی هستی گفتم بله گفت با اینکه سرکلاژی هستی ولی یک سانت رحمت از زیر سرکلاژ بازه و اورژانسی میفرستیمت اهواز باید حتماً بری الان باید بستری بشی چون زایمان زود رس داری منم گفتم چرا اهواز گفت بخاطر اینکه بچت اگه به دنیا بیاد ریه هاش هنوز تشکیل نشده باید بره تو دستگاه که ما اینجا این دستگاه رو نداریم اگه همین الان نری اهواز بچت به دنیا بیاد میمیره رفت بیرون شوهرمو صدا کرد همین حرفارو به شوهرمم زدن اونم از استرس نمیدونست چیکار کنه اون یه پرستاره هم اومد بهم همین حرفارو زد که حتماً برم اهواز منم از استرس گریم گرفته بود ترسیده بودم که نکنه بلایی سر بچم بیاد خلاصه پرستاره گفت فقط همین الان برو وسایل خودت و بچت و بردار و برو بعد اینکه دستگاه های انقباض و ازم باز کردن پوشم و بهم دادن و رفتم تو ماشین دردم بهتر شده بود به شوهرم گفتم منو نبر اهواز بزار بعد ظهر برم پیش دکتر خودم ببینم اون چی میگه گفتم من فعلا دردم کم شد صبر کن تا ساعت ۵ که برم پیش دکتر خودم اولش قبول نکرد گفتم اگه به موقعی دوباره دردم گرفت ببرم اهواز هرچی تو بگی ولی الان نبرم، قبول کرد.
رفتم خونه مادر شوهرم استراحت کردم ظهر بعد ظهر زنگ زدم به دکتر خودم نوبت گرفتم رفتم پیشش بهش ماجرا هارو تعریف کردم گفت اصلا همچین چیزی نیست همیشه این پرستارا کارشونه به جون مردم استرس بندازن بهش گفتم پس برام آمپول تشکیل ریه رو بنویس که بخرم برام بزنی گفت گرون میشه گفتم اشکالی ندارم فدای یه تار موی بچم برام ۷ تا آمپول نوشت بعد آزمایش خونمو که چند روز قبلش گرفته بودم دید ۴ گانه رو گفت تو که عفونت ادراری داری شدید....