۵ پاسخ

موقع ختنه پسرم دکتر هم منو بیرون کرد هم شوهرمو خودش و منشیش بودن فقط بعدش صدا کرد گفت بیایین پوشکش رو ببندین

عجب پروسه سختیه... دل آدم کباب میشه واسه بچه ش. من که بهش فکر میکنم گریه م میگیره

وایی منم می‌خوام یکی دوهفته دیگه ختنه کنم عین سگ میترسم 🥹🥹

برا همینه که هیچوقت نمی‌زارن مادرها پیش فرزند شون بممونن موقعه ختنه
منم خواستم برم اما دوتا آقا واقعا خیلی قشنگ توجیحم کردن،و واقعا دیدگاهشون درست بود...
.
.
کاش شما هم نمی رفتی پیشش

کی ختنه کردی ؟ پسرم شکر خدا تحمل بالایی داشت زیاد اذیت نکرد فقط روز اول

سوال های مرتبط

مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۶ ماهگی
بیاین بگین خوب کردم یا نه ؟😂🥲
.
.
دیروز بعد یکماه رفتیم خونه مادرشوهرم ، از راه که رسیدیم با لحن خیلی پررو و طلبکار بهم گفت بچمو بده بچمو بده منم حرصم گرفت گفتم بچه شما اینه (به شوهرم اشاره کردم) گفتم ایشون نوه تون هست ، بعد رفتم اتاق لباسمو عوض کردم دیدم صدای بوسیدن محکم اومد و شوهرم گفت عه بوسش نکن ، فهمیدم پسرمو بوسیده داد زدم گفتم بوسش نکنیننننن ، مادرشوهرمم تازه از روستا اومده و خونه همه فامیلاش رفته و ممکنه ناقل مریضی باشه ، ما خودمون اصلا زیاد جایی نمیریم از ترس مریضی ، خلاصه دوباره یکساعت بعد بود پسرمو گرفت که آروغشو بگیره ، پسرم عادتشه وقتی میذاریش روی شونه هی برمیگرده نگا میکنه ، تا برگشت دوباره مادرشوهرم لبشو بوسید منم دیگه عصبی شدم گفتم ای بابا من خانواده خودم نمیذارم بچمو ببوسن خودم نمیبوسم یعنی چی بوسش میکنین بعدم به شوهرم گفتم لطفا خانوادتو کنترل کن ، دوبارم پسرم روی پای مادرشوهرم بود ، به شوهرم گفتم پوشکشو نگاه کن ببین جیش نکرده برادرشوهرم گفت خب مامان خودت نگاه کن با یک حس انزجاری مادرشوهرم دست زد به پوشک بچم که من به شوهرم گفتم پاشو خودت ببین ، همشم دیروز میگفت شما برید بچتونو اینجا بذارید 😐 که موقع رفتن پسرم بغلشون بود و جوری به جیغ زد بیاد بغل خودم که ضایع شدن 😂 حالا شوهرم میگه تو چرا هی به مامانم تیکه مینداختی گناه داشت 😕 شما بگید جای من بودید چیکار میکردین؟


شیرخشک پوشک شیرمادر رفلاکس کولیک
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۵
وارد بخش زایشگاه شدم شوهرم و اجازه ندادن بیاد من رفتم داخل گفت بخواب تا معاینت کنم خوابیدم رو تخت معاینم کرد گفت خانم سرکلاژی هستی گفتم بله گفت با اینکه سرکلاژی هستی ولی یک سانت رحمت از زیر سرکلاژ بازه و اورژانسی میفرستیمت اهواز باید حتماً بری الان باید بستری بشی چون زایمان زود رس داری منم گفتم چرا اهواز گفت بخاطر اینکه بچت اگه به دنیا بیاد ریه هاش هنوز تشکیل نشده باید بره تو دستگاه که ما اینجا این دستگاه رو نداریم اگه همین الان نری اهواز بچت به دنیا بیاد میمیره رفت بیرون شوهرمو صدا کرد همین حرفارو به شوهرمم زدن اونم از استرس نمیدونست چیکار کنه اون یه پرستاره هم اومد بهم همین حرفارو زد که حتماً برم اهواز منم از استرس گریم گرفته بود ترسیده بودم که نکنه بلایی سر بچم بیاد خلاصه پرستاره گفت فقط همین الان برو وسایل خودت و بچت و بردار و برو بعد اینکه دستگاه های انقباض و ازم باز کردن پوشم و بهم دادن و رفتم تو ماشین دردم بهتر شده بود به شوهرم گفتم منو نبر اهواز بزار بعد ظهر برم پیش دکتر خودم ببینم اون چی میگه گفتم من فعلا دردم کم شد صبر کن تا ساعت ۵ که برم پیش دکتر خودم اولش قبول نکرد گفتم اگه به موقعی دوباره دردم گرفت ببرم اهواز هرچی تو بگی ولی الان نبرم، قبول کرد.
رفتم خونه مادر شوهرم استراحت کردم ظهر بعد ظهر زنگ زدم به دکتر خودم نوبت گرفتم رفتم پیشش بهش ماجرا هارو تعریف کردم گفت اصلا همچین چیزی نیست همیشه این پرستارا کارشونه به جون مردم استرس بندازن بهش گفتم پس برام آمپول تشکیل ریه رو بنویس که بخرم برام بزنی گفت گرون میشه گفتم اشکالی ندارم فدای یه تار موی بچم برام ۷ تا آمپول نوشت بعد آزمایش خونمو که چند روز قبلش گرفته بودم دید ۴ گانه رو گفت تو که عفونت ادراری داری شدید....
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو که وزن و زد ۴۴۴۰ دیگه خوشحال اوندم که گفت نه هنوز مونده تا ۵ برو دوسه روز گوشت و غذاهای خوب بخور تا ببریم اتاق عمل 😐دیگه عصبانی شدم گفتم که دیگه اینجا نمیمونم و باگریه رفتم بیرون
خواهر شوهرم ازم خواست بمونم تا همون ماماعه بیاد ببینیم اون چی میگه یه ساعتی هم منتظرش بودیم تا اومد که باهاش حرف زدم که گفت قانون بیمارستانه حالا باهام بیا داخل تا راضیش کنم رفتم داخل دکتره هیچجوره کوتاه نمیومد بهش گفتم ۳۰ گرم خیلی مهمه که داری با جون بچم بازی میکنی من کیسه ابم پاره شده نمیتونم ریسک کنم و برم تا دوسه روز دیگه اگه بلایی سر بچم بیاد مقصرش تویی که عصبانی شد گفت همین الان بستریت میکنم تا سه روز امپول فشار و.. عذابت میدم اگه نتونستی میبرمت سزارین دیگه نتونستم بمونم و باز با گریه اومدم بیرون و رفتم پیش شوهرم کلی گریه کردم گفتم منو از اینجا ببر ماماعه اومد بیرون و باهام حرف زد گفت باهاش بد حرف زدی بیا ازش معذرت خواهی کن و راضیش میکنم بستریت کنه و امپول فشار نزنه😐قبول نکردم شوهرم داد زد گفت حالا برو بستری شو بهتر تا بری خونه. اونم خیلی استرس داشت بهش حق میدم. شوهرم رفت پیش دکتره بازم همون حرفو تکرار کرد. گفتم میرم خونه ماماعه گفت برو دردت گرفت بیا بستریت میکنم