تجربه ختنه؛ قسمت چهارم
یک ساعت قبلش منشی گفت بهش استامینوفن بده
اما نادون بهم اشتباهی گفت یک قطره چکون پر و یه نصفه بده
نشست کنارم، بهش دادم
پسرم خوابید
ساعت ۱۲ بود گفتن بیارش اتاق
گذاشتمش روی تخت یکم بیدار شد
من نشستم روی صندلی نزدیک سرش و دکتر طرف مقابلم کنار پاش
بی حسی رو تزریق کرد، دوتا جای مختلف، همزمان دکتر سر به سر من میذاشت که ناراحت نباشم، اما بدتر رو اعصابم بود😑
حدود سی ثانیه گریه کرد، پستونکش رو گذاشتم توی دهنش و انگشتم رو گذاشتم توی دستاش ...
گریه‌ش تموم شد الحمدلله و قلب آشوب من یکم آروم شد❤️
دکتر با حوصله صبر کرد تا بی حسی اثر کنه و بعد کارش رو شروع کرد
اصلا به دستای دکتر نگاه نمی کردم
فقط چشمای پسرم رو نگاه می کردم که بهم خیره شده ...
دورت بگردم مادر ...
دکتر مدام داشت سربه سرم میذاشت و من خیلی از حرفاش رو اصلا نمیشنیدم از استرسسس
حدودا ده دقیقه طول کشید، خودم یخ زده بودم، به دکتر گفتم فک کنم پسرم سردش باشه، گفت خب بغلش کن ببرش، گفتم تموم شد؟😍 گفت آره🤤
وای که دلم میخواست کل بکشم از خوشحالی😂
باورم نمیشد که کل گریه پسرم فقط سی ثانیه بود🥲
بغلش کردم
وسایلاش رو برداشتم و دویدم سمت ماشین، شایدم داشتم پرواز می کردم، نمیدونم😂
بیا بعدی ...

۱ پاسخ

وای طفلی مادرشوهر من دکتر بیشهور دستیار نداشت مادرشوهرم پاها بچه ام را گرفته بود منم با بچه بازی می کردم ادا اطوار در می اوردم حوایش پرت بشه

سوال های مرتبط

مامان سه فرزندی💖💖💙 مامان سه فرزندی💖💖💙 ۱ ماهگی
تجربه ختنه؛ قسمت پنجم
دکتر گفت احتمالا بین ۲۰دقیقه تا دوساعت شدید گریه کنه بعد آروم بشه
اما بچه من نمیتونست گریه کنه
صورتش رو نگاه می کردم، انگار سیاهی چشمش هی میرفت
ترسیدم
بیشتر غر غر می کرد تا گریه
دهنش رو باز می کرد برا شیر، اما نمیتونست بمکه
هرچه امام می‌شناختم رو قسم دادم که بچم چیزیش نباشه
دکتر گفت اگر میتونید یکم توی ماشین دور بزنید، بعد برید خونه
پسرم شیر نخورده خوابید
رسیدم خونه، پوشکش رو باز کردم، گازی که گذاشته بود رو باید برمی داشتم، متاسفانه پماد رو با دقت نزده بود و یه تکه از زخم به گاز چسبیده بود، تا بازش کردم بچم هلاک شد، خدا خیرش بده دکتر رو .... بی دقتی کرده بود
ساعت ۳ بود و باید استامینوفن میدادم
اینبار ۱۵قطره ای که گفته بود رو شمردم بهش دادم و فقط نصف یه قطره چکون شد
داشتم دیوونه میشدم
پسر من سه برابر چیزی که باید می‌خورد خورده بود😭
پسرم وزنش ۵۶۰۰ بود، دوبرابر وزنش میشه ۱۱
اما منشی بی دقت، حدودا ۴۵ قطره گفته بود بدم😭
وحشت کرده بودم که پسرم چیزیش نشه😭
و در آخر، بعدی ...
مامان میوه‌ی دلم 🫀 مامان میوه‌ی دلم 🫀 ۱۲ ماهگی
#ختنه

سلام و درود

دوستان عزیزم منم بسیار تا بسیار از ختنه میترسیدم و کلی نگران بودم، پنجشنبه اون هفته با همسرم رفتیم مطب برای ختنه به روش حلقه ، خب از اونجایی که دل تو دلم نبود هنگام ختنه بچم رو با شیشه شیرش که اماده کرده بودم به همسرم سپردم و اومدم بیرون از مطب و از همسرم خواستم تموم که شد بهم خبر بده.
آنچنان طولی نکشید که همسرم خبر دادن و و رفتم دیدم پسرم آرومه(اثرات بی حسی) و رو پوشکش کردم و تموم شد.
حالا بگم از مقدار گریه و مراقبت ها !
قبل از رفتن پاراکید دو برابر وزنش بهش دادم و اونجاهم قبل از اومدن دکتر اندازه بیست دقیقه الی نیم ساعت یک پماد زدن اونحایی که باید امپول میخورد که کمی بی حس کنه.و بعد همسرم گفت فقط وقتی که امپول بی حسی زده میشد یذره گریه کرد که با شیشه شیر اروم شده ، بعد از تموم شدنش توی راه خونه خوابش برد و بعد که رسیدیم خونه گذاشتمش روی پام که بیدار نشه بعد از چند دقیقه بیدارشد و دو مرتبه گریه کرد که من بلندش کردم و الحمدلله زود اروم شد و ادامه خواب...
اخر شب هم بهش فکر میکنم 4 الی 5 قطره پاراکید دادم و خوابش کردم.
نیمه شب جیش کرده بود که من نفهمیدم .
فرداش هم نق میزد اما نه اونحوری که من ازش غووول ساخته بودم.

در ضمن دکتر گفت اصلا نیازی به پاراکید نیست حالا اگه دیدی داره بی‌قراری میکنه همون موقع بهش بده که من کلا یکبار اخر شب دادمش.

از مراقب ها بگم که دکتر گفت فردا عصر همبن موقع پانسمان روش رو بردار ،دوتا پماد جنتامایسین و آ،د دادن که گفتن هر بار که پوشک رو عوض میکنی سر آلت رو دوبار جنتامایسین و یبار ا،د بزن (حلقه نه فقط سر آلت).

و ظربت سفالکسین که ها 6 ساعت تا افتادن حلقه باید بخوره.

خلاصه که خودتون رو اذیت نکنید آنچنان که تو ذهنتونه سخت نیست .🤗
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان آرن مامان آرن ۷ ماهگی
تجربه من از ختنه پسرم به روش حلقه ⭕ پارت ۲
بعد از اینکه بی حسی اثر کرد؛ دکتر برگشت برای شروع ختنه. از قبل با اینکه میدونستم اجازه نمیدن اما میخواستم با اصرار پیش پسرم بمونم. اما وقتی دکتر نشست که شروع کنه دیدم اصلا دلش رو ندارم 🥲 با همسرم پشت در منتظر موندیم و کلا ختنه کردنش هم ۵ دقیقه طول کشید که پسر من دو دقیقه آخرش رو حسابی و از ته دل گریه کرد 🥲 دیگه کم مونده بود منم گریه کنم که در رو باز کردن و گفتن بیا بغلش کن. سریع ادامه شیر رو دادم و پسرمم سریع تمومش کرد 😁 به همسرم گفتم توی اون یکی شیشه شیرش یکم شیرخشک براش درست کنه چون حسابی بی تابی میکرد و فقط شیر آرومش میکرد. حتی پستونک هم نمیگرفت. تا یک ساعت و نیم بعد از ختنه گاهی حسابی گریه میکرد و گاهی آروم بود تا اینکه خوابش برد. بهمون گفته بودن ۴ ساعت بعد بهش استامینوفن بدین اما من همین که رسیدم خونه بهش پاراکید دادم. بعد از اینکه بیدار شد انگار خیلی سرحال تر بود و کم کم داشت به روال قبل برمیگشت. ساعت ۱۱ (دیرتر از شبای قبل چون مادربزرگا و پدربزرگاش اومده بودن دیدنش) استارت خوابوندنش رو زدم و خیلی هم راحت خوابید و تا صبح طبق معمول دو بار برای شیر بیدار شد. امروز هم خداروشکر انگااار نه انگار که بچم ختنه شده. مثل روز های دیگه سرحاله 😍
مراقبت هایی که دکترش گفت انجام بدم: با اولین جیش پانسمانش رو باز کنم و محافظ ختنش رو تا افتادن حلقه بزارم. پوشک سایز بزرگتر ببندم و در روز سه بار پمادش رو بزنم. حمام و شست و شو اوکیه و منع نداره اما بتادین و الکل ممنوعه. ۱۰ روز بعد هم برای معاینه ببرمش.
الان حداقل خوشحالم که این پروژه هم تموم شد و به خیر گذشت اما اون یک ساعت و نیم اول واقعا کمر منو شکوند 🥲
مامان آلما و جوجه ها مامان آلما و جوجه ها ۳ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۳
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
دکتر بیهوشی اول از همه انگشت شو می‌کشید روی مهره های کمرم چندین بار این کار تکرار کرد بعدش قیچی و گاز برداشت زد داخل ظرف بتادین و مالوند به کمرم
دو تا دستیارش سمت چپ و راستم ایستاده بودن و از کتف منو گرفته بودن که مبادا تکون بخورم
سوزن که وارد کمرم شد دکتر گفت به هیچ عنوان تکون نخور که می‌خوام بی حسی تزریق کنم ، با تزریق بی حسی گرمی عجیبی داخل نوک انگشتان پا احساس کردم
دو تا دستیار دکتر بلافاصله منو رو تخت خوابوندن
دکتر گفت احساس می‌کنی پاهات دارن گرم میشن
گفتم آره ،
بعد گفت پا راست رو بیار بالا آوردم بالا گفت خوبه ببر پایین ، هنوز چند ثانیه از تزریق بی حسی نگذشته بود که احساس کردم میخوام بالا بیارم و چشام سیاهی می‌ره و تند تند نفس نفس میزدم سریع دستیار دکتر گفت چی شده گفتم حالت تهوع دارم گفت عیب نداره سرم رو به سمت چپ خم کرد و یک پارچه گذاشت زیر سرم گفت هر وقت خواستی بالا بیاری اشکال نداره ، ثانیه به ثانیه حالم بدتر میشد حالا علاوه بر حالت تهوع حالا گر گرفته بودم احساس میکردم داخل کوره آجر پزی هستم ، نفس کشیدن به قدری برام سخت بودم که با خودم گفتم الان میمیرم ، دکتر بیهوشی گفت واسش واسم اکسیژن وصل کنید .
مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۵ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان
پارت ۴
که بلافاصله پرده جلو صورتم کشیدن و دکترم کارشو شروع کرد و همزمان داشتن باهام حرف میزدن و در مورد اسم پسرم حرف میزدن و خیلی زود در حد ۵ دقیقه بعد حس کردم یه چیزی رو دارن از تو شکمم میکشن بیرون که همونجا دکترم گفت وای چه پسر قشنگی..
اینو که گفت به پهنای صورت اشک شوق میریختم و به دکتر گفتم بچم سالمه؟ گفت آره که سالمه بذار الان صداش هم درمیاد که همونجا صدای گریه پسرم اومد🥺
قشنگترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه.. ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه پسر قشنگم دنیا اومد💙
من منتظر بودم پسرمو بیارن نزدیک صورتم اما نیاوردنش و به فاصله چندقدمی گذاشتنش یه سمت اتاق و همینجور که بخیه میزدن من داشتم از دور پسرمو نگاه میکروم و اشک میریختم که یه آقایی ازم پرسید درد یا ناراحتی داری گفتم نه گفت اشکه شوقه؟ خندیدم گفتم آره
بعد اون رو مثل یه خواب یادمه یه حالت گیجی داشتم یادمه همونجا دکتر بیهوشی بهم گفت یکم بخواب برات یکم داروی خواب آور زدم! و همینجور که به پسرم نگاه میکردم خوابم برد
و نفهمیدم کی بردنم تو ریکاوری
تقریبا ۲ ساعت تو ریکاوری نگهم داشتن و اینقد اونجا گیج بودم که یادم نمیاد موقعی رو که بچمو آوردنو بهش شیر دادم!