تجربه ختنه؛ قسمت پنجم
دکتر گفت احتمالا بین ۲۰دقیقه تا دوساعت شدید گریه کنه بعد آروم بشه
اما بچه من نمیتونست گریه کنه
صورتش رو نگاه می کردم، انگار سیاهی چشمش هی میرفت
ترسیدم
بیشتر غر غر می کرد تا گریه
دهنش رو باز می کرد برا شیر، اما نمیتونست بمکه
هرچه امام می‌شناختم رو قسم دادم که بچم چیزیش نباشه
دکتر گفت اگر میتونید یکم توی ماشین دور بزنید، بعد برید خونه
پسرم شیر نخورده خوابید
رسیدم خونه، پوشکش رو باز کردم، گازی که گذاشته بود رو باید برمی داشتم، متاسفانه پماد رو با دقت نزده بود و یه تکه از زخم به گاز چسبیده بود، تا بازش کردم بچم هلاک شد، خدا خیرش بده دکتر رو .... بی دقتی کرده بود
ساعت ۳ بود و باید استامینوفن میدادم
اینبار ۱۵قطره ای که گفته بود رو شمردم بهش دادم و فقط نصف یه قطره چکون شد
داشتم دیوونه میشدم
پسر من سه برابر چیزی که باید می‌خورد خورده بود😭
پسرم وزنش ۵۶۰۰ بود، دوبرابر وزنش میشه ۱۱
اما منشی بی دقت، حدودا ۴۵ قطره گفته بود بدم😭
وحشت کرده بودم که پسرم چیزیش نشه😭
و در آخر، بعدی ...

۴ پاسخ

یا امام حسین
خداروشکر چیزیش نشده🥲🥲🥲🥲🥲
قلبم از جاش در اومد برا علی کوچولوی نازمون🥺❤️

وايي منم اين هفته بايدببرمممم🥺

الهی بچه😮‍💨😮‍💨😮‍💨

🤦🏻‍♀️وایییی قلبممممممم
واقعاااااا بخیر گذشته

سوال های مرتبط

مامان سه فرزندی💖💖💙 مامان سه فرزندی💖💖💙 ۱ ماهگی
تجربه ختنه؛ قسمت چهارم
یک ساعت قبلش منشی گفت بهش استامینوفن بده
اما نادون بهم اشتباهی گفت یک قطره چکون پر و یه نصفه بده
نشست کنارم، بهش دادم
پسرم خوابید
ساعت ۱۲ بود گفتن بیارش اتاق
گذاشتمش روی تخت یکم بیدار شد
من نشستم روی صندلی نزدیک سرش و دکتر طرف مقابلم کنار پاش
بی حسی رو تزریق کرد، دوتا جای مختلف، همزمان دکتر سر به سر من میذاشت که ناراحت نباشم، اما بدتر رو اعصابم بود😑
حدود سی ثانیه گریه کرد، پستونکش رو گذاشتم توی دهنش و انگشتم رو گذاشتم توی دستاش ...
گریه‌ش تموم شد الحمدلله و قلب آشوب من یکم آروم شد❤️
دکتر با حوصله صبر کرد تا بی حسی اثر کنه و بعد کارش رو شروع کرد
اصلا به دستای دکتر نگاه نمی کردم
فقط چشمای پسرم رو نگاه می کردم که بهم خیره شده ...
دورت بگردم مادر ...
دکتر مدام داشت سربه سرم میذاشت و من خیلی از حرفاش رو اصلا نمیشنیدم از استرسسس
حدودا ده دقیقه طول کشید، خودم یخ زده بودم، به دکتر گفتم فک کنم پسرم سردش باشه، گفت خب بغلش کن ببرش، گفتم تموم شد؟😍 گفت آره🤤
وای که دلم میخواست کل بکشم از خوشحالی😂
باورم نمیشد که کل گریه پسرم فقط سی ثانیه بود🥲
بغلش کردم
وسایلاش رو برداشتم و دویدم سمت ماشین، شایدم داشتم پرواز می کردم، نمیدونم😂
بیا بعدی ...
مامان ایلماه مامان ایلماه ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد