۵ پاسخ

بخدا اون روزا برام تداعی شد
منتهی من برادر شوهر و پدرشوهرم بردنش داخل اتاق عمل
خداخیرشون بدع

ادامه

همه این استرسها راکشیدن عادی شده

واییی خودت تنها

🤦🏻‍♀️ وای الان که میخونم استرس گرفتم

سوال های مرتبط

مامان سه فرزندی💖💖💙 مامان سه فرزندی💖💖💙 ۱ ماهگی
تجربه ختنه؛ قسمت چهارم
یک ساعت قبلش منشی گفت بهش استامینوفن بده
اما نادون بهم اشتباهی گفت یک قطره چکون پر و یه نصفه بده
نشست کنارم، بهش دادم
پسرم خوابید
ساعت ۱۲ بود گفتن بیارش اتاق
گذاشتمش روی تخت یکم بیدار شد
من نشستم روی صندلی نزدیک سرش و دکتر طرف مقابلم کنار پاش
بی حسی رو تزریق کرد، دوتا جای مختلف، همزمان دکتر سر به سر من میذاشت که ناراحت نباشم، اما بدتر رو اعصابم بود😑
حدود سی ثانیه گریه کرد، پستونکش رو گذاشتم توی دهنش و انگشتم رو گذاشتم توی دستاش ...
گریه‌ش تموم شد الحمدلله و قلب آشوب من یکم آروم شد❤️
دکتر با حوصله صبر کرد تا بی حسی اثر کنه و بعد کارش رو شروع کرد
اصلا به دستای دکتر نگاه نمی کردم
فقط چشمای پسرم رو نگاه می کردم که بهم خیره شده ...
دورت بگردم مادر ...
دکتر مدام داشت سربه سرم میذاشت و من خیلی از حرفاش رو اصلا نمیشنیدم از استرسسس
حدودا ده دقیقه طول کشید، خودم یخ زده بودم، به دکتر گفتم فک کنم پسرم سردش باشه، گفت خب بغلش کن ببرش، گفتم تموم شد؟😍 گفت آره🤤
وای که دلم میخواست کل بکشم از خوشحالی😂
باورم نمیشد که کل گریه پسرم فقط سی ثانیه بود🥲
بغلش کردم
وسایلاش رو برداشتم و دویدم سمت ماشین، شایدم داشتم پرواز می کردم، نمیدونم😂
بیا بعدی ...
مامان آران مامان آران ۷ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
پارت 4
بعد یع پرستار اومد گفت برات دارم آمپول فشار میزنم اصلا دست ب این سرم نزنی بگی زود تموم شه چون خیلی خطر ناکه گفتم ن بعد یع ماما اومد معاینه کرد 🥲1سانت بودم این یع سانت هم من تو همون مریضیم باز شده بودم
بعد من هعی این سرم میزدن برام منم حالم بد میشد حس زور داشتم درد می‌گرفت ول میکرد منم همش چشمم ب ساعت بود هیچ کس هم نبود ک من اونو ببینم ناله کنم همه درد و ناله هامو حبص کرده بودم 🥲 بعد من خیلی دست شویی داشتم هرکه می اومد میگفتم برم دست شویی میگفتن بزار فلانی بیاد پذیرشت کنه بعد منم دیگه داشتم میترکیدم یع ماما اومد گفت پاهاتو باز کن شل بگیر منم گفتم میشه اول برم دست شویی خیلی دستشویم میاد گفت بزار معاینت کنم بعد منم گفتم خیلی شدیدع معاینه کنی دست شویی میکنم ب خودم گفت عب ندارع منم گفتم نمیتونم من الان حالم خوبه دست شویی کنم خودم خجالت میکشم داد زد سرم میگم پاهاتو باز کن ب زور معاینم کرد منم در جا حالم بد شد و حس قش انگار تا تو شکمم دست کرد اینقدر دستشویی داشتم و حالم بد شد منم چنان بقض کردم اینقدر گریه کردم رفتم دست شویی همش گریه اومدم رو تخت گریه میکردم دوس داشتم همون لحضع بمیرم اینجوری داد زد سرم 🥲
مامان دلانا مامان دلانا ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان قسمت ۷
خلاصه که ساعت ۸ رفتم به سمت اتاق عمل ،نشیتم رو تخت چند نفر دورم کارارو انجام میدادن زیاد یادم نمیاد چه کارایی کردن همه چیز خیلی سریع بود دکترای بیهوشی اقا بودن سوزن بی حسی زدن تو کمرم ،سوزن دردی نداشت و من حس نکردم خوابیدم سرم و این چیزا بهم وصل میکردن از لباس خودم پرده زدن وسط و اقای دکتر گفت دیگه من پشت پرده هستم نگران نباش همه ی پرسنل از دکتر خودم و ماما و پرستار ها خوش اخلاق بودن داشتن باهام حرف میزدن یکی اسمم و میپرسید یکی اسم دخترم ،یکی میگفت بنظرت چه شکلیه و من دیگه نمیترسیدم ،دکترم گفت میخوام شکمت و ضد عفونی کنم ببین حس میکنی تا شروع کنم و من چیزی حس نکردم دو دقیقه بعد گفت وای چه موهای پرپشتی داره ،گفتم دکتر مگه شروع کردی گفت اره گفتم ولی من صدای گریه نمیشنوم بعد خواستم که ببینمش ولی فکر میکردم نشونم ندادن ،دکتر بعدش به شوهرم گفته بود نشونش دادیم اما بخاطر تاثیر دارو ها متوجه نشده اما من چند بار دیگه هی گفتم دکتر میشه ببینمش ولی جوابی نگرفتم ،کم کم پشت پرده صدای دکتر و میشنیدم که به کمک دستیارهاش داشتن عمل و تموم میکردن ،بدنم داشت میلرزید فکر میکردم بخاطر استرس یا سرما باشه نمیدونستم برای سزارین هم لرزش داره ،اقای پشت سرم یکم دستامو گرفت و باهام حرف زد و من خوابم برد
ادامه قسمت بعد ...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
خیلی درد داشتم. فقط جیغ میزدم. زور به پایین. گفتم جیغ نزن. انرژی الکی از دست میدی منم. دهنم بستم زور به پایین گفتم حس میکنم داره میاد گفت بیا روی تخت رفتم گفت موهاش معلوم میشه موقع درد. پاهات جمع کنم دست زیر پا سر بیار روی سینه زور بزن. من دیگه توان نداشتم فقط جیغ میزدم گفت تا فردا هم جیغ بزنی پیشرفت نداری چون زور بیرون می‌بری پس زور به پایین بده. زور به پایین میدادم انگار چشام داشت از کاسه در میومد هر ثانیه برای مرگ آماده بودم آمپول بیحسی زد. مناز آمپول میترسم انقدر درد داشتم آمپول نفهمیدم. با قیچی فهمیدم. پاره کرد. بعد چند ثانیه اومد بیرون بچه رو گذاشت روی سینم انگار کل دنیا مال من بود از درد خبری نبود. یکم دیگه زور زدم جفت هم اومد. بعد شروع کرد به بخیه من همه شو حس میکرد خیلی درد ناک بود چون صبرم لبریز شده بود دیگه تحمل نداشتم دو ساعت توی اتاق زایمان بود که همش شکم فشار میدادن من میگفتم تورو خدا ولم کنید چی میخای از جونم ماما گفت عزیزم دوست داری دوباره بری اتاق عمل اگر این کار نکنیم خون لخته میشه خیلی بود فشار. شکم
مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🩷 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🩷 هفته بیست‌ویکم بارداری
سوال: تجربه زایمان سزارین🩵
یعنی من هر موقع اومدم تجربه زایمان بذارم آقا یاسینم نذاشت الان تا خوابه سریع و مختصر بیام بگم؛ راستش من تا قبل از عمل یکم سزارین رو دست پایین می گرفتم😄 و فکر می کردم خب یه عمل سادس و نهایت با شیاف میشه تحمل کرد اما به محض ورود آمپول بی حسی همه چی برام عوض شد🤣 آمپول لی حسی اصلا درد زیادی نداشت اما انگار برق منو میگرفت و من متاسفانه خودمو سیخ میکردم و همین باعث شد سه بار سوزن و فرو کنه قشنگ نفسم بند اومده بود باهام حرف میزدن من نمی تونستم بلند جوابشونو بدم🙂 خدا خیرشون بده سوند رو بعد از بی حسی گذاشتن بعد که منو خوابوندن من هنوز حس می کرذم و پاهامو تکون میدادم داشتم مثه 🐶 ترسیده بودم حتی اون موقع که دلمو داشتن ضد عفونی می کردن من می فهمیدم میگفتم خانم دکتر من هنوز حس دارم توروخدا نبرید🥴😅 کم کم که سنگین شد پاهام صدای آب و تخلیه شدنش رو شنیدم و بعدشم صدای نازک پسرم که داشت گریه میکرد🥹🥰 آوردنش چسبوندن به صورتم گرمای وجودشو حس کردم☺️ خلاصه ادامه عمل من حالم اصلا خوب نبود همش حالت تهوع و تنگی نفس داشتم و تو سرمم دارو میزدن قشنگ دلمو فشار میدادن میفهمیدم اما دردی نداشتم.بعد که بردن تو ریکاوری انقدر من لرز کرده بودم داشتم میمردم از طرف دیگه پاهام حس نداشت ولی سنگینیشو حس میکردم خیلی اذیت بودم هی به پرستارا می گفتم پاهام درد میکنه درحالی که درد نمی کرد سنگین شده بود😮‍💨
خودم فکر می کنم حدود نیم ساعت ۴۰ دقیقه تو ریکاوری بودم بعد که داشتن می آوردن تو بخش اومدن دلمو فشار دادن
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۷ ماهگی
# پارت چهارم. وارد اتاق سونو که شدم دیدم دکتر مرده و موذب شدم ولی می خواستم بفهمم چی شده و اون لحظه برام دیگه مردو زن بودن دکتر مهم نبود دکتر که حال بدمو دید با خوش رویی بهم گفت استرس نداشته باش و شروع کرد به سونو و ازم سوال کرد بچه داری گفتم بله گفت طبیعی حامله شدی یا ن گفتم طبیعی گفت تبریک می گم دوقلو بارداری و من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چون ن تنها سقط نشده بود بلکه دوقلو بودن و من با خوشحالی به سوالا دکتر جواب میدادم و وقتی تموم شد انگار که پر کشیده باشم خودمو به شوهرم رسوندم و وقتی ذوقمو دید گفت ۸ال بچه خوبه گفتم ن بچه ها خوبن و اون اون لحظه فقط نگام کرد و مات بود و بخودش که امد هزار بار خداروشکر کرد و با خدشحالی از مطب بیرون امدیم ولی یهو وسط خوشحالی این سوال امد توی ذهنم که من می تونم از پس دقلو بربیام می توتم تمام ازادیمو نادیده بگیرم اصلا من عرضه نگه داری دوقلوهارو دارم و یهو کلا ساکت شدم شوهرم هرچی ازم می پرسید من توی دپرسی بودم و هنگ و ترسیده بودم
مامان هومان مامان هومان ۹ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۶ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 ۱ ماهگی
پارت 7️⃣

شروع کردن به تزریق دارو توی سرم و فشارم رو بردن روی ۱۰. بخیه ها رو زدن و ماساژ رحمی رو هم توی همون اتاق عمل و توی بی حسی کامل برام انجام دادن خدا رو شکر. بعد از عمل لباس جدید تنم کردن و بردنم ریکاوری. همون موقع یه لرز وحشتناکی گرفتم طوری که دندونام میخوردن بهم و تمام بدنم رعشه گرفته بود. برام وارمر گذاشتن زیر پتو تا حالم بهتر شد. از طرفی گردنم هم درد گرفته بود. با اجازه دکترم یه بالش کوتاه گذاشتن زیر سرم. توی ریکاوری بهم گفتن پمپ درد میخوای گفتم آره چون سوزش بخیه هام کم کم داشت شروع میشد. (هزینه اش هم بعد فهمیدم ۴‌.۵میلیون بوده)
دکترم هم تو ریکاوری انگشتش رو کرد توی نافم و دوسه بار چرخوند. چون هنوز از بی حسی درنیومده بودم درد چندانی حس نکردم.
توی ریکاوری مرتب میومدن چک میکردن ببینن میتونی پاتو تکون بدی یا نه. بعد از حدود ۲-۳ ساعت میتونستم زانومو خم کنم و بردنم بخش. تا ۱۲ ساعت بعد از عمل حق خوردن و آشامیدن نداشتم ولی چون سرم میزدن احساس ضعفی نکردم. توی بخش گفتن به کمر باش و سرتو اصلا بالا نیار.
قسمت بد ماجرا این بود که بچه رو آوردن گذاشتن کنارم روی بازوم که بهش شیر بدم ولی من اصلا نمیتونستم بچرخم و نگاهش کنم😞