مگ خوبی هم داره جز درد
فقط ساعتی ک از بیمارستان خارج میشی خوبه خخخ
بدتراز این نبود ک مادرشوهرم اومد بیمارستان و تا اخرشب نرفت و چون اتاقم vipبود موند و توهرکاری دخالت کرد و خون بدلم کرد
بدتراز این نمیشد که میخواستم کیستاموهمراه سزارین شدن دراره دکتر.وترس شدید از زایمان طبیعی داشتم همسرمم میدونست کلی منت کرده بودمنوببره نزاشتن رفته بودبیمارستان خصوصی پرسیده بودگفته بودن ماقبول نمیکنیم و مجبوربه طبیعی شدم ...کلی بخیه خوردم تا۳ماه درد داشتم آخرشم دکترگفت دوتابخیه هات پاره شده که اگه بخیه کنم خیلی بدجوش میخوره و تنگ میشه.این بودخلاصه زایمانم🤦♀️
من از زایمانم خاطره بد ندارم خیلی اسون بود برام با کمک خدا...بعدشم که رفتم تا ۱۵روز خونه مامانم،بعد از ۱۵ روز هم که اومدم خونه خودم،به شوهرم گفتم به خانواده و دوستان و اقوام و فامیلش بگه مزاحمت ایجاد نکنن به بهونه دیدنی و فلان...هرکی هم زنگ زد که بیاد خونمون، من بش گفتم مراسم ولیمه میگیریم تالار،اونموقع تشریف بیارین...خیلیا هم ناراحت شده بودن سر این حرف ولی برام مهم نیست،مهم ارامشی بود که داشتم و هی نمیخواست جلوشون خم و راست بشم و پذیرایی کنم با یه نوزاد.
همینالان نوشتمبخون
از خاطرات بعد زایمان بگم تا ۲ ماه در خونم و مثل مسجد باز بود گله ای میریختن انگار نه انگار زایمان کرده بودم هر کی میومد مادر شوهرم بچه رو میداد بغلش چون بچم شیر منو نخور هرکی هرچی دلش مبخواست بارم میکرد یعنی مثل کیانوش تو برره شده بودم پشمام از فرهنگ عجیبشون ریخته بود صبح چشم وا میکردم بچم کنارم نبود تا اخر شب شوهرم میبرد میداد مادرش طبقه بابا تا من اینقدر افسردگیم شدید شد و با بدبختی خودم و زندگی و بجم و جمع و جور کردم
تنها خاطره بدم اینه که کیسه ابم یهو پاره شد زایمانم افتاد پنج صبح و فیلم بردار اون ساعت نیومد که از زایمانم برام لحطه ای رو ثبت کنه
۱۱ساعت درد کشیدم خیلی بد بود اون روز تو بهش زایمان فقط من بودم تنهایی تنهایی خیلی افتضاح بود با آمپول فشار و هزار بار زور زدن به دنیا اومد و بعد بدنیا اومدن که گفتم راحت شدم رحمم از داخل داره شده بود بردن اتاق عمل بی حسی زدن تو کمرم و بخیه زدن هیچ وقت دلم نمیخاد برگردم به اون روز
بدترین خاطرم اینه ک سه روز رفتم آی سیو وبچم ندیدم.بعدم ی پرستاربیشعوری اومد بزور از روتخت بلندم کرد کسی ک تازه سزارین شده ک ملاف تخت عوض کنه.من بدبختم اومدم پایین خون بود ک ریخت همه جاشروع کردم لرزیدن دندونام میخورد بهم.خیلی بدبود.هیچوقت حلالش نمیکنم
بدترین بدترینه برترین
بیمارستان پارسیان تهران
متخصصای اطفال افتضاح
بخش ان ای سیو و شیردهی و مادران افتضاح
خدا به من و بچه م رحم کرد که الان پیشمه
نه تنها بدترین زایمانی که کسی ممکنه داشته باشه رو اونجا داشتم
ممکن بود الان بچه م پیشم نباشه
تا ماه ها حالم فاجعه بود و هنوزم که یادش میفتم کابوس میبینم
شصت میلیون پول رو ریختم تو جوب اب
همچی خوب بود تقریبا تا اینکه زردی پسرم رفت بالا واسش دستگاه گرفتیم من اون شب گریه ام بند نیومد خیلیییی بد بود
ولی آخرش بچه بچم سفید سفید شد و زردی از بین رفت تازه از این موضوع خوشحال بودم که فرداش جنگ شد و نوزده ساعت تو راه شمال با بچه چند روزه ترافیک موندیم …..
من زایمان سزلرین بودم اتاق عمل شلوغ بود عملم خیلی طول کشید لحظه ای که بچم به دنیا اومد بهترین حس دنیا بود هیچوقت اون عطر بدنش و گرمای دلنشین دخترم از یادم نمیره، بعدش هم از نظر فیزیکی راحت بودم با اینکه خونه ام پله داره و طبقه سوم هستش راحت اومدم حتی شب اولی که اومدم خونه بچه خیلی گریه میکرد ما ترسیدیم دوباره خودم پله ها رو اومدم پایین بچه رو بردیم بیمارستان نشون دادیم خداروشکر کولیکش بود که تا سه چهار ماهگی دخترم خوب شد، ولی همه اینا به کنار من از روز دوم زایمانم بهم ریختگی هورمونی شدید داشتم بی حوصله عصبانی و به شدت همه چیز رو از چشم شوهرم میدیذم🤣🤣تا شیش ماهگی دخترم صبر کردم دیدم واقعا اوضاع هورمون هام خرابه به روانپزشک مراجعه کردم و تا الان که دارو میخورم به شدت راضیم و حالم خوبه
زایمانم خوب بود ولی بعد که اومدم خونه که کابوسی دیدم بگم پرات میریزه🫤
من یک روز زودتر از تاریخ زایمانم کیسه ابم یک نصفه شب پاره شد همه هول کرده بودن بعد اینکه رسیدیم و به دنیا اومد هی کفتم چرانمیارید گفتم حالا میاریم حالا این شد که من فقط همون تو اتاق عمل کنار صورتمو دیدمش اونم محو چون عینکمنبود رفت تا دو روز بعد دیدمش توnicu منکل شب تو بیمارستان تا صبح کریه کردم.بدجوری حالم گرفته شده بود به خاطر عفونت ریه رفت nicuو من هیچ وقتدنفهمیدم دلیلش چی بود چون من به شدت همچی رعایت میکردم پسرم بعد هفت روز اومد خونه شیرم از یهو شوک شدن خشک شد خدا نصیب نکنه
من تا از ریکاوری اومدم دیدم بچم نیس، تا یک هفته تو ای سی یو نگهش داشتن ،خیلی بد بود
لحظهای که بچه رو از شکمم دکتر کشید بیرون انگار کرهی زمینو با سنگینیش گذاشتن رو سینهم تنگی نفس شدیدی گرفتم اون لحظه واقعا میخواستم بمیرم
من به جز زایمان ک همش بیهوش میشدم از درد تنهایی موقع زایمان ک هیچ کس تو اتاق نبود به جز ماما تا من زاییدم نزاشتن شوهرم بیاد برام بیشتر سخت بود
آه لعنت ب زایمان طبیعی کوفتی...همین الان داشتم ب زایمانم فکر میکردم ک اگه بعدی در کار باشه حتما سز میکنم ..اخراش داشتم بیهوش میشدم انقد ک درد داشتم بی حال شده بودم ده ساعت درد کشیدم هیچ مامایی هم بالا سرم نبود تو اتاق تنها بودم میومدن سر میزدن میرفتن سریع..مثلا بیمارستان خصوصی هم بودم..
من یهو فشارم رف بالا بردنم اتاق عمل با اینکه شام خورده بودم و امپول ضدتهوع زدن ولی حین عمل گلاب ب روتون همش اوردم بالا
خیلییییی بد بود🥲
خداروشکر خاطره بدی ندارم زایمانمم طبیعی بود.
فقط ده روز اول برام خیلی کسل کننده بود چون همش تو تخت بودم کلافه شدم بودم دوست داشتم برم بیرون دور بزنم یا برم توی پذیرایی دراز بکشم تلوزیون نگاه کنم که نمیشد خیلی
بهترین خاطره عمرم روز زایمانم بود اصلا بهم سخت نگذشت
من زایمانم عالی بود، عالی، ولی توی ریکاوری حدودا دو ساعت مثل بید لرزیدم، همه اومدن بالای سرم و چک کردن و گفتن طبیعیه و باید صبور باشم تا این لرز رفع بشه 🥲
کلا زایمانم عالی بود، به جز همون لرز وحشتناک و طولانی توی ریکاوری...
من بدنم به بی حسی واکنش نشون نمیده اون امپول به کمر واسه سزارینو دوبار زدن بهم🥲🥲 میگذره ب شیرینیش می ارزه❤️
بدترین زایمان
چرا حالا خاطره بد خاطره خوب سوال کن
هروقت یاد روز زایمانم میفتم قلبم تکه تکه میشه انگار وقتی خبر مشکل بچمو دادن درهم شکستم😔
من بگم اشکت درمیاد
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.