امروز ۱۰ روز از زایمانم میگذره ... از وقتی که بچه به دنیا میاد زندگیت از این رو به اون رو میشه ... روحیاتت، جسمت، عضو جدید خونه که هیچی ازش نمیدونی و سردرگم ترین و بلاتکلیف ترینی ...
انقدر این ۱۰ روز گریه کردم و غصه خوردم و استرس کشیدم که هر لحظه و هر ثانیه به خودم لعنت فرستادم
دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم ، دلم نمیخواد کسی بهم بگه بالا چشمت ابروعه، با کوچیک ترین حرفی میشکنم و خورد میشم
اول زردی بچه ، بعدش کولیک و رفلاکس ... هر لحظه با یه چیز درگیرم اما واقعا نسبت به روزای اول یه کم بهتر شدم از دیروز تا حالا
اگه شرایطتون اینجوریه بدونید تنها نیستید واقعا افسردگی بعد از زایمان و استرس بچه آدمو خیلی ضعیف و شکننده میکنه ، فقط خدا خدا میکنم این یکماه تموم بشه حداقل بفهمم بچم رفلاکس و کولیک داره یا نه .. الان که علائم رفلاکس داره و دارو واسش استفاده میکنم اما دکتر گفت تا یکماه صبر کن ..😭 دعا کنید نداشته باشه خیلی میترسم از گریه هاش ...

۱۲ پاسخ

من از الان احساس میکنم افسردگی گرفتم ،ترس از جنگ ترس از زایمان ترس از این که اگه خیلی گریه کنه نتونم از پسش بر بیام

من فردا بچم یک ماهش میشه اما هنوز نتونستم خودمو پیدا کنم ، زیادی حس کلافگی و سردرگمی دارم ، فقط دعا میکنم قوی باشم تا این روزا بگذره

منم از دیروز دارم این حالتارو تجربه میکنم واقعا اون تایما اصلا نمیخوام هیجیو🫩🫩

سلام عزیزم شما دکترت ک زایمان کرد شهریار بود مطبش؟اسمشو میشه بگین ممنون

خداروشکر کنید بچتون تو آن ای سی یو نیست😭😭😭

منم انقد گریه میکردم شبا همه میخوابیدن بالا سر بچم میشستم گریه میکردم تا ۲و۳ صبح

مامان عزیز کاملا درست میگی و حق داری
خیلی مسئولیت سنگینیه در کنار اینکه خودت هم کاملا سلامت نیستی و نیاز به مراقبت داری در حالی که از نی نی که نه ماه با تموم وجود مراقبش بودی و فکر میکردی حالا دنیا اومده شرایط بهتر میشه اما الان نمیدونی باید چیکار کنی یا نکنی
درکت میکنم که حتی هرکی میاد نظری بده اینکارو کن یا نکن مقاومت میکنی یا خوشت نمیاد
همه‌ی اینا کم کم محو میشه تا یک ماهگی چهل روزگی و بعد کمتر و کمتر تا سه ماهگی
شش ماهگی
یهو به خودت میای میبینی تو یه مادر تمام و کمال و بی نقصی برای نی نی
همه ی نگرانی یه راه داره غصه نخور

منی ک مادر دوتا بچه شدم خسته ترینم🥲

من سرپسراولم انقددددد گریه میکردم
درد بخیه م بیرون نمیتونستم برم شبو روزبیدار..
یچی طبیعی هست فک کنم
ینی بازم قراره تکراربشه افسردگی🥲

کاملا درکت میکنم دقیقاااا همینجوریم حتی وقتی شیر میدم ب جا اینکه لذت ببرم اذیت میشم خودم هنوز درد دارم ناراحتم میترسم از گریه کردنش

حق داری واقعا مسئولیت خیلی بزرگیه 😔

تنها نیستی عزیزم پسر من هم ده روزه شد و من از دیروز تا حالا گریه نکردم برای هر چیز کوچیکی گریه ام میگیره گریه های پسرم تا زردی و گرسنگی و شب بیداریش ، تا حالا تو زندگیم مسئولیت به این سنگینی نداشتم و واقعا جسمی و روانی خسته ام
فقط منتظرم با گذر زمان و بزرگتر شدن پسرم شرایط بهتر بشه

سوال های مرتبط

مامان سارینا🌺 مامان سارینا🌺 ۳ ماهگی
یادمه وقتی یکی می‌گفت بچم سرما خورده دارم گریه میکنم بهش میگفتم قوی باش اگر واسه چیزای به این کوچیکی گریه کنی دیگه هیچی! خودم تو بارداری کلی چالش داشتم اما میشد مدیریت کرد میشد با انرژی مثبت ردش کرد، اما الان هر لحظه دلم واسه بچم کبابه، اون از روزی که زود دنیا اومد، اون از روزی که زردی داشت تا همین پریروز که دیگه خودم حس کردم خیلی بهتر شده و امروز که بردم دکتر و دیدم واقعا پایین اومده اما دو روزه بالا میاره، واقعا با این حجم بدن دردی که خودم دارم باید کمک حال بچه باشم، کمکی هم دارم ولی خب دلسوزی های مادرانه خودم یه طرف، حال جسمی خودم طرف دیگه، آدم انگار دیگه نمیتونه به خودش فکر کنه، شاید تو بارداری میتونستم ذره‌ای به خودم فکر کنم اما الان همه فکر و ذکرش آیلینه که زودتر خوب بشه، هر بارم خوب میشه بعدش چالش جدید داریم و با یه چیز دیگه باید سر و کله بزنیم. برامون دعا کنید زودتر خوب بشه بچم از بس بالا آورد دیگه نا نمونده براش، کلی هم دارو داده دکترش که اگر خوب نشد فردا بازم ببرم این بار سرم بزنه دلم کبابه براش هر بار کلی سوزن سوزن کردن بچمو
مامان نیلا🧿😍 مامان نیلا🧿😍 ۹ ماهگی
سلام دوستان میخام از تجربه زایمانم بگم ۱۸شهریور زایمان کردم
قشنگ ترین روز زندگیم استرس همراه خوشحالی لحظه دیدن بچت
سزارین شدم واقعا درد داری بعدش با شیاف کنترل میشه ولی انقد دیدن بچت برات قشنگع که حس نمیکنی روزای اول واقعا سخته بچه شیر نمیخوره گریه می‌کنه خودت درد بخیه داری نمیتونی به بچه شیر بدی راحت کاراش بکنی واقعا یک همراه نیازه که بخودت برسه و بچه‌
از لحاظ روحی خیلی ضعیف شده بودم میرفتم حموم گریه میکردم گل گاو زبان هر روز صبح با زرده تخم مرغ و فندق بخورید برای کاهش افسردگی
فکر میکردم گناه کردم بچه رو به دنیا آوردم حالا از پسش برنمیام ولی بعد چند روز که حال خودم بهتر شد و سرپا شدم کم کم روال زندگی دستم اومد و عادت کردم تو این دوران درک شدن توسط همسر و اطرافیان خیلی مهم سعی کنین نسبت به حرف های بقیه بی اعتنا باشید فقط از بو کردن و لمس کردن بچه تون لذت ببرید اگرم مادر یا خواهر یا دوست آشنایی هست تا ده روز کنارتون باشه تا به روال زندگی عادی برگردین و بتونین در روز چند ساعتی بخوابین.قرص شیر افزا از دو روز قبل زایمان بخورین و مایعات فراوان