۱۴ پاسخ

یادش بخیر اون موقع زندگی خیلی گوگولی و رویایی بود😄 الان زندگی شبیه یه گودزیلاست😁

تصویر

من عکس نگرفتم فقط تو خونه گرفتم شب آخر و روزای قبل تر
با خودم گفتم خب ایفون ۱۳ کیفیتش خوبه دیگ چرا برم پول اتلیه بدم
ولی الان ک عکسای شماهارو میبینم فک میکنم اشتباه کردما😂چون لباساتون باحال تره

عکس نگرفتیم

برای من چنتا عکس بیشتر نگرفتیم و خیلی ساده

تصویر

اینم من یادش بخیر

تصویر

اینم من

تصویر

استراحت مطلق بودم و پسرم زوددنیااومد ولی سر دومی حتما حتما میرم

اینم من😊😊😊

تصویر

این یکیش خیلی دوست دارم عکسای بارداریمو🥹بارداریم عالی بود خیلی دوره خوبی بود فکنم من ۳۴ بودم‌اینجاا

تصویر

منم خیلی عکسامونو دوست دارم

تصویر

ولی لباست خوشگله

من ک ۳۸ هفته بودم رفتم 😂😂
گش اد کرده بودم شدید

بفرما عزیزم😁

تصویر

منم تو همین هفته بود که میخواستم برم عکاسی که کیسه آبم پاره شد زایمان کردم 🙃

سوال های مرتبط

مامان پرنسس مامان پرنسس ۱ سالگی
بیایین خاطره روز سزارین بگم برم خیلی جالبه
من حاملگی سختی داشتم افسردگی داشتم سرویکس پایین تهوع شدید کمر درد اعزام شدم به شهر دیگه باز شده بودم ببخشیدا 😂 درد زایمان کشیدم ولی بچم بریچ بود خداروشکر چون از طبیعی بدم میاد ریره میزه هم هستم نمیتونستم ینی اون شب خیلی درد کشیدم ولی خدارو شکر گذشت و اومدم خونه مامانم به زور خودمو رسوندم به هفته ۳۸ ینی تو تخت غذا میخوردم فقط برای سرویس پا میشدم وزنممم رفت بالا توپ شده بودم روز سزارین رسید من اون شب از ذوق نخوابیدم اونقد خوشحال بودم که رسوندم خودمو به ۳۸ صب که رفتیم بدون استرس سوار ماشین شدم بیمارستان خودم پله ها رو بالا رفتم پرستارو گفتن حداقل رو ویلچر مینشتی یکم ناز میکردی شوهرت میبرد خودم زود تر از همه رسیدم اتاق عنل اصلا استرس نداشتم اونجا امپول زدنی یهو یکی گف نترس اون لحظه یکم فقط ترسیدم😂🤣 تازه شکمم بریده بودن من نمیدونستم کلا ریلکس با صدای دخترم فهمیدم بعد زایمانم همون روز شبش با کمک پاشدم راه رفتم سرویس رفتم از فرداش هم کلا نمیخوابیدم با شیاف درمو میگرفتم راه میرفتم فقط ذوق داشتم تموم شد خیلی حس خوبی داشتم اون روزا واقعا استرس حس خوب رو از ادم میگیره
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱۷ ماهگی
این عکس واسه ماه آخر بارداریم بود
داشتم فکر میکردم با اینکه بارداری خوبی داشتم و همه جوره بهم میرسیدن و حال جسمی و روحی امم خوب بود ولی دیگه حاضر نیستم بازم باردار شم و یه بچه دیگه بیارم .چون دوست ندارم تمام وقت و عمرم صرف بزرگ شدن بچه باشه .هروقت هم که بارداری خوبی داشته باشی نه بدنت بدن قبل میشه نه قیافت نه زندگیت . بچه هرچقدر بزرگ بشه مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشه . نمیخام تمام عمرم به نگرانی برای زندگی و آینده و بزرگ شدن بچه بگذره.میخام برگردم باشگاه و حتی دارم به این فکر میکنم ی مغازه لازانیا فروشی بزنم آخه همه بهم میگن خیلی خوب لازانیا درست میکنی در کل خیلی دستپخت خوبی دارم ولی فقط نظرم رو سرو ی چیزه برای شروع
امیدوارم بشه و با هیرمان و باباش بترکونیم
بچه خیلی خوبه ها ولی بنظرم باید اول به خودت بگی آیا من آدم بچه بزرگ کردن اونم چندتا بچه هستم؟
من که آدمش نیستم و بنظرم هیرمان برای تمام عمرم کافی
با اینکه بچه خیلی خوب و صبوری داشتم حاملگی و دوران نوزادی همه چی اوکی بود ولی حس میکنم بازم منِ جدید خیلی فرق داره با منِ قبلی و نمیخام خودمو کامل فدای بقیه بکنم
مامان ماهورا خانوم مامان ماهورا خانوم ۱ سالگی
میخواستم اینو توی قلبم بزارم حفظ بشه و به هیچکس نگم...ولی میگم فقط اینجا....من شوهرم تو بارداری خیلی هوام داشت و محبت میکرد و بهم می‌رسید نمیدونم دلیلش چی بود که وقتی بچم بدنیا اومد دوسش نداشتم حس خوبی بهش نداشتم...وقتی شیر میدادم دلم میخواست زود بخوره و از خودم جداش کنم...خیلی ازش خوشم نمیومد اینجور بگم ازش خوشم نمیومد....با اینکه بجه اولم و تو بارداری خیلی منتطر بودم بدنیا بیاد....تا یکماه اینجور بودم ولی به روی خودم نمیاوردم،هنوز ده روز نگذشته بود تا میخوابیدم انگار یکی زیر کمر بغلم میکرد و می‌کوبید به دیوار و جیغ میکشیدم
یبارم خواب دیدم شوهرم داره وحشتناک کتکم میزنه و باز جیغ میکشیدم.....نمیدونم دلیلش جی بود ولی مامانم طبق گفته های قدیمی اومد سرمه کشید به چشام و دست و صورتم
نخ سیاه و سفید بست به دست و پام ،، و خوب شدم
بعد کم کم که دخترم بزرگ بزرگ تر شد بیشتر دوستش دارم الان خیلی دوستش دارم حس میکنم هی بزرگتر میشه
علاقه م بیشتر میشه و دلم میخواد دائم ببوسمش
ولی همیشه برام سوال بود چرا اون حس داشتم ،چرا اون خواب ها رو میدیدم که دارم کتک میخورم و اون طرف نمیبینم مثل روح بود....و فقط یبار شوهرم بود....
چرا نسبت به بچه م سرد بودم....
الهی دورش بگردم الان غصه م میگیره بهش فکر میکنم