۲۰ پاسخ

روحش شاد عزیزم


تولد دختر گلت مبارک

داستان زندگیتون یه تشابهی باخانواده ما داره
من داداشم ازدواج کرد و رفت زنش هربلایی میتونس زنش سرخانوادم اورد اونطرف مامانم ناراحت داداشم اونطرف حرف و....زن داداشم
کل خانواده غم زده بودیم و بابام دورازجون تا مرزسکته رفت و تنها دارایی پدرم یه مغازه بودکه با پول بازنشستگی گرفته بود که بنام داداشم کرده بود اونو میخاس بفروشه و نگم برات تا اینکه اون داداشم ازدواج کرد و بچه اش به دنیا اومد و زندگی ما از اونجا شروع شد...

فدای همه هشت اردیبهشتی ها

تولد دختر گلت مبارک عزیزم❤️
روح برادر عزیزت هم شاد

دقیقااا بچه ها وقتی ما میخایم نمیان وقتی بهشون احتیاج داریم میان ❤️ تولدش مبارک

خدا روح داداشتو شاد کنه بشماهم صبر بده

منم ۸ ماه بعد ازدواجم باردارشدم ،شوهرم عاشق دختر بود خدا بهمون دختر داد ،دخترم یکسال و چهار ماهش شد شوهرم فوت شد ،الان ۶ ماهه شوهرمو ندارم هروقت گریه میکنم دخترم میاد اشکمو پاک میکنه یجوری میخنده توصورتم دلم میسوزه و با دلی شکسته و داغون میخندمو بوسش میکنم ،نمیدونم حکمت خدا چیه یسری کاراشو من با این اتفاق میگم نباید بکنه ولی بازم میگم شکر ک دخترم هست اگه نبود روانی میشدم😔😭

روحش شاد خدا بهتون صبر بده 😔
بله خدا فکرتون و کرده بوده یکی بجاش داده یکی رو گرفته
حکمت خداست دیگه ..💔😔

الهی بمیرم برا دلت منم پسرم یک سال و سه ماهش بود داداشم فوت شد الان حالتو میفهمم پدر و مادر منم درست مثل پدر و مادر شما به امید پسر من زندگی کردن روزی نیس به یاد داداشم اشک نریزم خیلی سخت میگذره ولی چاره ای نیس الان که مینویسم اشکام میریزه چون خیلی مهربون بود بی نهایت پسرمو دوست داشت خیلی زیاد دلم روزی هزار بار از نبودنش میگیره

همه چی خوب تا رسیدم ب اونجا ک گفتی داداشت فوت شد مو ب تنم سیخ شد.روحش شاد خیلی ناراحت شدم

من دوستی انگار داشت لقاح انجام میگرف پریودم تاخیر خورد بی بی مثبت ازمایش منفی رفتم با دمنوش و پله پریود انداختم خودمو خیلی روزای پر استرس بود🤣

تولد گل دخترت مبارک و روح برادرعزیزت شاد و در آرامش✨️🌸😘

روحش شاد عزیزم

عزیزدلم خدا بیامرزه برادر عزیزت رو گلم خیری ناراحت شدم
خدا حفظش کنه دختر گلت و گلم تولدش مبارک

روحِ برادر عزیزتون شاد❤️🫂

🥲🥲

روحش شاد عزیزم

خداحفظش کنه برات

غم و شادی ... چه قشنگ بود داستانت جانم❤️❤️

آخی خدا داداشتونو رحمت کنه خیلی ناراحت شدم

سوال های مرتبط

مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.........


رفتن توی خونه خودشون هر هفته هر ماه می‌دیدم داداشم یا خودش .. خودشون نیندازند توی خونه مامانم که بیایین بچه تشنج کرد این بچه از هوش میرفته می‌گفته تشنج کرده این بچه نارسایی داره حالا نمی‌دونیم قرصش به موقع نمی‌داده یا غذا نمی‌داده قندش میفتاده یکی از این دو حالت بوده چون هر دفعه که بچه اینجوری میشد سریع میبردن دکتر چکاپ میکردن تمام جواب آزمایش ها خدارشکر سالم بود این دکتر آخری که بچه اینجوری شد و بردن بچه روزی که دنیا اومده بود دکتر ی آزمایش سه میلیونی نوشته بود که دختر خالم که عروسمون هم هست با مادرش رفته بود آزمایش بدن زنگ زدن بابام سریع به حسابشون پول ریخت .. خلاصه

این دکتر آخری دکتر مخصوص بچه گفت من روزی که بچه دنیا اومده بود ی آزمایش نوشتم گرفتیم یهو عروسمون گفته نه دکتر پاشده سرو صدا که چرا نگرفتی با اجازه کی نگرفتی به مامانم اشاره کرده دکتر با مامانم دعوا کرده می‌خواسته زنگ بزنه به پلیس که مامانم شروع کرده به گریه بخدا آقای دکتر این مامانش اومده بودن آزمایش بگیرن ما از روستا پول سریع واریز کردیم که کم کسری نداشته باشند اون موقع عروسمون به حرف اومده آره گرفتیم جوابش اومده تو گوشیم دستم خورده پاک شده .......
مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......