سوال های مرتبط

مامان مهدیار👶🏻 مامان مهدیار👶🏻 روزهای ابتدایی تولد
روز اول که از بیمارستان اومدم مادرشوهرم و شوهرم بین خودشون قرار گذاشته بودن بچرو ببرن یه زنه گلوشو نگاه کنه بعد میاد مادرشوهرم بدون اینکه به من چیزی بگن بچرو بده من هر چی ام میپرسم نمیگن کجا میبریم منم گفتم من نمیتونم بمونم کجا میخای ببری مادرشوهرم ی سلیطه بازی در اورد ن من بمیرمم نمیبرم بخاطر خودت میگفتم کلی گفت شوهر بی غیرتمم هیچی بهش نگفت مامان بابام راضیم کردن برم منم داشتم کفشمو میپوشیدم شوهرم بچرو برداشت برد بالا خونشون داد ب ننش اومد ننشم ب من میگفت خودتو بکشی هم من فردا اینو میخام ختنه کنم از این بازی ها در نیار بچمو یجوری گرفته بود منم گریه کرذم داشتم برمیگشتم بابام نزاشت شوهرم به هیجاش نبود انقد که من سوختمم
بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند