سوال:سلام مامانا شوهرم فکر میکنم مشکلی داره
همش می‌ترسه ترس تو وجودش برای همچی میترسه بچه خودش کار مسافرت همش ترس داره خونه خریدن همچی
بعد دیشب میگه خسته شدم همه کارا رو دوش خودمه گفتم من‌چه کار کنم اخه من کاری ازم نمیاد همه همینن میگه کسی مثل من اینقدر سختی نکشیدم هرچی میدوعم نمیرسم بچه چیزی همش دارم کار میکنم نمیرسم‌منم میگه‌ناامیدی بعد دیشب میگه‌کاش میمیردم همچی خوب میشد اخه من‌خیلی میترسم بچه ها اینجوری میگه بچه هام هنوز کوچیکن اکر یه باکیش بشه چی گفتم بره یه مشاوره یا روانپزشک
نمیدونم مشکل از کجاست من کاری کردم اون همش میگه خونمون کوچیکه خونه ناارم ۵۰ سالم بشه صاحب خونه بشم‌دیه لذتی نداره که
منم میگه‌ما که مشکلی نداریم که باهم هم باهم خوبیم هم بچه هامون هم‌کار تو حالا نداشته باشیم مگه چی میشه قانع نیست از زندگی دیشب
ما رفتیم پارک برای یه پارک اصلا دیشب گف چقه شلوغه من روم نمیشه بشینم یه کسی من و ببینه چی ننم خسته شدم گفتم بریم و ن شامی خوردیم ن‌هیچی امدیم خونه بعدش میگه اخررشب میگه حالم بده استرس دارم
منم میگم فکر کنم وسواس فکری دلشوره کلا اشفتگیداره به نظرتون چهوکار کنم بگم بره مشاوره تو یزدم‌مشاور خوب سراغ ندارم من چه کار کنم بهتر بشه میگم‌اصلا بهش فکر نکن به بیخیالی بگیر
همچیو نمیتونه یه راحکاری بزارید جلو من‌میگم این باید بره روانپزشکی جایی. خودش گف قرص آرام بخش بگیرم بخور گفتم نمیدونم. خوبه خوب نیست نمیدونم اصلا

گهواره پوشک رفلاکس غذای کمکی آپتامیل پوشک شیر خشک

۵ پاسخ

همه همینه عزیزم
دقیقا شوهر منم دیشب می‌گفت هرچی کار میکنم ب هیچ جا نمیرسیم چکار کنم اینا ...
بابا اقتصاد داغونه همه چی گرون شده .
این بدبختا همش دارن حرص میخورن...

ترس یعنی کمبود روی(مس) تو بدن.....عزیزم شربت تقویتی ایمونیس فاقد زینک بخر از داروخونه بده بهش .....همش انرژی مثبت بهش بده خدامون بزرگه کلا شرایط سخته برا اکثریت ولی چه میشه کرد زندگی جریان داره

عزیزم بهتره پیش روانپزشک بره اینجوری هم خودش اذیت میشه هم شما و بعد ها رو بچه هاهم تاثیر میزاره حتما بره روانپزشک که دارو بگیره روانشناس نه

متاسفانه وضعیت اقتصادی خیلی داره فشار میاره ب همسرامون شوهر منم همش ناامیده همش استرس دارع میگه درآمدم زیاد نیست پس من کی ب آرزوهام قرارع برسم

اوضاع اقتصادی خیلی خرابه
همه مردا دارن دیوونه میشن چون فشاره واقعا
بره روانپزشک

سوال های مرتبط

مامان لارا مامان لارا ۱۶ ماهگی
میگم چرا مادرشوهر من همش فکر میکنه من بچه داری بلد نیستم...
خیلی حس بدی میگیرم تا چند روز روانم بهم میریزه راجع به جرفای بقیه اینجوری نیستم ولی مادرشوهرم یکجوری حرف میزنه انگار با حرفاش عذاب میکشی....نمیدونم چکار کنم انقدر روانم بهم نریزه از حرفاش...شیر میدم بچه رو میگه همینقدر سیر نمیشه که من بچمو اینجوری شیر میخوردن غذاشو میزارم جلوش سریع میاد قاشق دهن بچه بزارید بچه آب شد هیچی تو دهنش نمیره یا میگه همش همینقدر میخوره تلویزیون روشن کنید آهنگ بزارید پویا بزنید که بیشتر بخوره درصورتی که هرچی بخواد میخوره از اول ۶ هم همین بود غذا جلوش بوده هرچی خواسته خورده...لباس تنش میکنم یکم پاهاش دیده بشه میگه وااای بچه رو به سرما دادی در صورتی که من دخترمو میشناسم که به گرما طاقت نداره لباس میخرم براش میگه واای اینا چیه خریدی براش....دیشب به شوهرم میگم نکنه واقعا من مامان خوبی نیستم بعد شوهرم میگه من میبینم که تو چه مامان خوبی هستی به حرف بقیه گوش نکن ولی حرفای مادرشوهرم خیلی نیش داره نمیدونم شایدم رو اون حساس شدم....