۳۵ پاسخ

خوندن پیام های مامانا و اینکه چقد احساس تنهایی و افسردگی میکردن و هیچ وقت درک نشدن و مجبور بودن تحمل کنن تا بگذره و اوضاع شاید به سامان برسه بیشتر از همه چیز آدمو ناراحت میکنه... 🙂🫂

وای من تا ۶ ماه حالم خیلی بد بود

منم همینطور بودم
بارها ب خودکشی فکر کردم! میگفتم خدایا چه گ. وهی خوردم بچه اوردم، مهمون میومد خونمون دلم میخاست خفشون کنم!

من با تاپیک شما و خوندن کامنتا فهمیدم تنهانیستم🥲

من شب تا صبح صبح تا شب بالا سر بچهام بودم
خونه مامانم بودم ولی هیشکی بهم کمک نمیکرد یکی نمیگفت بچهاتو ی ساعت نگه میداریم با خیال راحت بخواب یا یه ساعت وقتتو با همسرت بگذرون برعکس هی میگفتن شوهرت کجاس معلوم نیس کجا رفته

مال من الان اود کرده دلم میخوادخودمو بکشم

وای منم گرفتم شوهرمو خانوادش اصم درکم نمیکردن و نمیکنن...انقد افسرده بودم همش منتظر بودم بچه رو یکی بیاد ببره کولیک و رفلاکسم داشت جگرم خون بود افکارم ار افسردگی و تنهایی بود💔هنوزم افسردم 💔

منم شبا خیلی سخت گزشت تا صب نمیخوابید پسرم روزها هم خسته اصلا دوست نداشتم بیرون برم یکی بیاد خونه گریه های شبانه مخصوصا ۳ ماه اول من تازه دارم به خودم میام

واییییی دقیقا کلمه به کلمه ی ذهنیات من بود اینا

من فقط یه روز افسردگی شدید داشتم روز دوم زایمانم ولی وحشتناک بود با صدای بلند گریه میکردم طوری دلم گرفته بود وزندگی برام بی ارزش شده بود که دلم میخواست یا بمیرم یا ب گردم به زندگی مجردیم

🫠🫠من بعداز چهارماه حالم بد شد..دخترم شیرمو نخورد هنوز شیر تو سینه ام هست موندم چرا خشک نمیشه اخه شاید حالم بهترشه وقتی کامل خشک شه درهرصورت امیدوارم بره اون روزا و دیگه نیاد

درخواست دادم قبول کن

من الان تو اون دورم...

چقد منم مثل همتون بودم و فکر میکردم مشکل از من

فکرنمیکردم هیچوقت خوب شم، شوهرم خدافظی میکرد بره سرکار من مثل ابربهار گریه میکردم!!!!یا خونه مامانم بودم، من و مامانم پذیرایی میخوابیدیم، موقع خواب شوهرم شب بخیر میگفت و میرفت تو اتاق من زیر پتو زاااار میزدم!!! وای چه روزای بدی بود، خدای من

من وقتی یاد اون روزا میوفتم میگم غلط بکنم یه بچه ی دیگه بیارم

وای دقیقامنم همینطور بودم چ روزای پر استرسی داشتم کولیکش از یه طرف ختنش از یه طرف🥹انقد دلم گریه میخاس کم بود خودمو بکشم از فکر و خیال و بی خوابی
هنوزم افسردگی باهامه
بااینکه همسرم کمکم میکنه ولی بازم سخته🫠🥹شاید ۳ سالش بشه خیالم راحت بشه
یه مسافرتم نرفتم ۲ ساله🫢پسرم تو ماشین نق میزنه همش

خدا به همه ی مامان ها اول از همه سلامتی و دوم انرژی مضاعف بده...
سخت ترین کار دنیا به نظرم مادر بودن و خانه داری هست🫠

منم همینطوری بودم تا قبل بچه داشتن خب آزاد و رها میرفتم سرکار و هر وقت هم خسته بودم میخوابیدم،وقتی دخترم به دنیا اومده بود من تک و تنها چون خواهر نداشتم مادرم هم فوت کرده دخترم هم کولیک شدید داشت،و نمی‌خوابید گریه می‌کرد من واقعا پیش خودم همش میگفتم چرا بچه دار شدم و پشیمون بودم خداروشکررررر گذشتن اون روزا و الان همه چی تقریبا داره روال عادی خودشو طی میکنه و کارمو هم انجام میدم.

وای من تا۴۰ روز خونه بابام بودم
شب ک همه میرفتن شوهرمم میرفت خونه اینقد گریه میکردم میگفتم من نمیتونم از پسش بر بیام از شب میترسیدم دیگ بعضی شب ها همسرم میخابید پیشمون🤣😐
یادمه ۳روز بعد زایمان عروس عمم خیلی باهاش صمیمی ام اومد پیشم کمکم کرد رفتم سرویس تو حیاط اینقد گریه کردم میگفتم من نمیتونم بزرگش کنم پشیمونم کاش بچه نمیاوردم

خیلی سخت بود
حس پشیمونی ، ناکافی بودن ، اعتماد ب نفس کم ، خستگی ، ترس دلهره
واقعا من دوست ندارم دوباره تجربه کنم هنوز فوبیا دارم

من چقدر حساس بودم رو رفتار همسرم
یعنی اگه از سرکار میومد نازمو نمی‌کشید دهنشو سرویس میکردم😜😅

من میرفتم تو پارکینگ خونمون شب تا صبح ک بچه خواب بود اونجا گریه میکردم
خودم خودمو بغل میکردم ای خدا چه دوره بدی بود

یه روز تو۸ ماه حاملگی دراز گشیدم جلوی بخاری اینقد گریه کردم شوهر تلویزون میدید فک میکرد خوابم خواهر شوهرم امد گفت گریه کردی گفتم نه گفت دعواتون شده چشمات پف کرده شوهرم گفت خوابیده بود گفت من نگین بحثتون شده اینقد زود رنج شده بودم اما گزشته الان خنده‌ها ی پسرم میبینم بادم میره

خیلیییی روزای بدی بود خداروشکر گذشت تموم شد 😮‍💨😮‍💨

منم همش پشیمون بودم از بچه دار شدن و بچه آوردن همش گریه یه چه چیزایی که فکر نکردم اونموقع بعد رفتم پیش روانپزشک دارو مصرف کردم الان بهتر به لطف خدا و خانوم دکتر

من پنج روز پسرم بستری بود دلم نمی‌خواست بیارمش خونه میترسیدم حالم خیلی بد بود 🥲

من ۴روز بعد زایمانم بستری شدم ای سی یو اینقدر خوشحالم بودم ی هفته تنها بدون مسیولیت بدون اطرافیان بودم

من پسرم که بدنیا اومد همش گریه میکردم
نمیدونستم افسردگی گرفتم
بچم برا زردی بردم دکتر اطفال حال روزم که دید گفت افسردگی بعد زایمان گرفتی
ی مدت قرص سرتالین هر شب نصف خوردم خوب شدم

منم افسردگی گرفت بودم فکر میکردم اون روزها هرگز نمی‌گذره

وای سخترین روزای زندگیم بود ، و من تنهای تمها بودم

واقعا منم خیلی روزای سختی داشتم ، خدارو شکر که گذشتن

من چقدر تو دستشویی مینشستم گریه میکردم فکر میکردم دنیا ب اخر رسیده من نمیتونم این بچه رو نگهدارم

عزیزم یک سوال ...شما همکاری یا کسی هست ک در بیمارستان ابن سینا مشهدکار کنه؟؟خواستم شرایط رسیدگی به بیماران رو بدونم چطور اونجا

خدا کنه افسردگی بعد زایمان نگیرم

سوال های مرتبط

مامان ال ای : یزدان مامان ال ای : یزدان ۲ سالگی
مامان nora مامان nora ۱ سالگی
یه سلام بکنم به همه مامان های قوی، افسردگی من از اونجاشروع شد زایمان طبیعی کردم و بخیه هام عفونت کرد و یه سری مشکلات بوجود اومد، بچه ای که روز اول شیرین ترین حس دنیارا بهش داشتم کم کم دیگه بهش علاقه ای نداشتم، و رفتم دکتر برام قرص نوشت مصرف کردم هیچ تاثیری ندیدم ، من فکر میکردم با اولین قرصی که میخورم باید خوب شم، خلاصه قرصما نخوردم چون میدونستم توی شیردهی ضرر داره، گریه های شدیدم ادامه داشت تا بهم یه دکتر جدید معرفی کردن که یه مطب فوق العاده شلوغی داشت بعد از سه ساعت نشستن وقتی وارد اتاق شدم با یه دکتر ن با یه احمق رو به رو شدم، به مادرم گف دختر شما افسردگی حاد گرفته و باید بیمارستان بستری بشه که همونجا داخل اتاق مادرم گریه اش گرفت،گف تراخدا راهی به جزبستری شدن بگید گف قرص ها خیلی زمان بر هستن و یهو دخترتون خودکشی کنه😶😑😑 مادرم گف میبرمش خونه خودم قرص بهش بده،دکتر گف دخترتون بستری بشه و شوک الکتریکی بهش وارد بشه تا جریان زایمانش از یادش بره خلاصه قبول نکردیم و قرص برامون نوشت یک هفته خوردم و به خودم قبولوندم که خوب میشم،هفته ی بعد وقتی رفتم مطب تو این ۳ ساعت با خانم هایی که توی مطب نشسته بودن صحبت کردم که هرکدوم چندین سال متوالی قرص مصرف میکردن برای مشکلات مختلف و همشون بهم پیشنهادمیکردن قرص نخور راه های دیگه را امتحان کن،،نوبتم شدو رفتم داخل مطب با همسرم، دکتره بهم