۴ پاسخ

ماماهمراه مگ نباید بخیه ام بزنه

برا منم همینطور بود میگفت معجزست اینقدر زود فول شدی از دوسانت یهو شدم ۸ سانت

چرا دردت میومد مگه بی حسی نزدن واست ؟؟من که هیچی حالیم نشد راحت ترین قسمت زایمان بخیشه

بخیه مگه بی حس نمیکنن وقتی میخوان بزنن؟بعضی پرستارا واقعا رو اعصاب میرن، شکر خدا پزستارهایی که یشب من بودم خیلی خوب بودن راضس بودم شکر خدا گذشت هن واسه من هم شما هم بقیه مامانا به امید خدا به اسونی بگذره

سوال های مرتبط

مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۸ ماهگی
طبیعی پارت چهار
و حالا رسیدیم ب مرحله جفت در اومدن ک گفت سرفه کن سرفه کردم و یکی هم اومد شکمم فشار داد و جفت و خون اومد بیرون اما یه جا خونریزی داخلی میکرد ک باند جا دادن داخل واژنم ک جلو یه بخشی از خون هارو بگیره و گشتن دنبال اونجایی ک خونریزی می‌کرد طوری خونریزی بود ک میپاشید تو صورت ماماها ک پیدا کردن و جلوشو گرفتن و میخاستن بخیه کنن ک گوشت من فوق العاده گوشت بد و شلی هست ک نگم براتون پنج بار داخلی هارو بخیه زد و هی باز شدن ک من سر بخیه زددددن آتیش گرفتم و خیلی خیلی اذیت شدم و بار آخر دیگه یه آمپول ریختن رو گوشتم ک گوشتمو سفت کنه بتونن داخلی هارو بخیه بزنن ک بخیه زدن و رسیدیم ب بخیه های بیرونی ک بخیه بیرونی هم ۴تا خوردم اما داخلی خیلی زیاد نگفتن بهم و من ساعت ۱۰ زایمان کردم و تا ۱۰:۵۰دقیقه بخیه میزدن و باند رو از واژنم در آوردن و گفتن ک الان پرسنل میاد جمع و جورت میکنه میبرتت بخش بچم تنش لباس کرده بودن رو تخت اونوری بود ک دیگه اماما اومد دوباره با بخیه ها معاینه کرد گفت بواسیرت زده بیرون ک من کلی تو ذوقم خورد و آنقدر درد دارم ک خدا میدونه بواسیر و بخیه ها خیلی خیلی دارن اذیتم میکنن نه خواب دارم نه میتونم بشینم نه راه برم همشون ب زور و کارم شده گریه اما خداروشکر میکنم دخترم سالمه و پیشمه ارزشش داشت اما خیلی داغون شدم هنوز برا یه نشستن گریه میکنم
مامان آیهان کوچولو👶 مامان آیهان کوچولو👶 ۱ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی ۵
خلاصه ک گف وقتی انقباضت شرو شد تا ۱۰ ثانیه زور بزن بعد ی نفس بگیر دوباره تا ۱۰ ثانیه زور بزن قبلشم بهم گفته بود ک چجوری زور بزنم اون ی ساعت این چیزارو داشت بهم میگف انقباضا ک شرو میشد با تموم جونم زور میزدم نگم‌ک چقدم خجالت میکشیدم بابت دفع ولی میگف این چیزا عادیه اصن بهش فک نکن و فقط زور بزن بعد دو بار زور زدن ی فشار سنگینی تو واژنم حس میکردم میگف سر بچس با دو س تا زور محکم میاد بیرون موقعی ک زور میزدم تا ۱۰ برام می‌شمارد و تکنیک تنفس و میگف ک انجام بدم ک با همه اینا بالاخره بعد ۲ ۳ تا زور محکم نی نی کوچولوی منم ب دنیا اومد ساعت ۸ و نیم صبح 🫠 بعدش گذاشتن رو شکمم ک ی حس خیلیییییی شیرینی بود بچه رو گذاشتن تخت بغلم ک تمیزش کنن و لباس بپوشونن بهش و شرو کردن به زدن بخیه بخیه های من همش داخلی بود و از بیرون بخیه نخوردم ک اونم ی رازی داشت ک اگ خواستید بهتون میگم 🫣😂خلاصه ک برای تجربه اول اونم زایمان طبیعی ک مث چیی میترسیدم برا من خیلی خوب بود همش با خودم میگفتم شاید اگ بی حسی نمیگرفتم اتقد راحت و زود زایمان نمیکردم شاید ب خاطر اون بوده ولی ب هر حال وقتی بچه اومد همه دردام تموم شد شکمم مث ی بادکنک خالی شد ی حس سبکی گرفتم ک خیلی خوب بود از بیمارستان شهدام بخوام بگم موقع دردا کسی ب دادت نمیرسه ولی اتاقا تک نفره بود تو همون اتاقم زایمان میکردی رسیدگی پرسنلش بد نبود بازم اگ سوالی داشتید بپرسید جواب میدم
زایمان طبیعی بارداری
مامان نینی🩷 مامان نینی🩷 ۹ ماهگی
#پارت-۳
دیگه واقعا طاقت اونهمه درد رو نداشتم...۴ تا سرم فشار بهم زده بودن، اون وسط دوتا آمپول فشار زدن که دیدن اونا اثر نمیزاره سوند وصل کردن با سوند دارو وارد بدنم میکردن💔💔💔
اینقدررررر دردم زیاد بود که اون وسط چندبار از حال رفتم که ب ضرب آی و سیلی ب هوش آوردن
آخر دیگه کم کم دهانه رحمم داشت باز میشد که بهم گفتن زور بزن جیغ نکش
دیگه وسط درد و جیغ زور میزدم که هرچههه زودتر تموم شه که گفتن سرش معلوم شد
سریع بردن رو تخت زایمان و زور و زور و زور تا بچه سرش اومد بیرون و ی قیچی زدن و بقیه بدنش هم اومد بیرون و همزمان درد تموم شد
بعدش دوتا آمپول بی حسی زدن و شروع کردن ب بخیه زدن. داخلی رو ک بخیه میزدن متوجه نشدن اما بیرون رو ک بخیه میزدن ب معنای واقعی کلمه عربده میکشیدم🥴
تا خلاصهههه تموم شد🫢
از ماما هم پرسیدم ک چقدر بخیه خوردم ک گفت اینقدر بخیه خوردی ک شمارش نداره🥲
هنوز ک هنوزه درد دارم و ب زور میشینم. اونجا هم خود دکتر گفت ک ت با سزارین هیچ فرقی نداری و بخاطر حال بدم ب مامانم کفتن پیشم بمونه
ک دیکه خداروشکر فرداش اومدن معاینه ک چیزی تو بدنم نمونده باشه و مرخصم کردن😪
اینم از تجربه ی زایمان طبیعی ک ب شدت اذیت شدم و حتی اگه میلیارد ها پول بدن حاضر نیستم ی ساعت برگردم ب اون درد😫😭
مامان محمد مامان محمد ۸ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی من
و ی حس خیلی قشنگ بود بعد دکتر گزاشتش بین سینه هام و پسرم بند نافش رو گرفته بود ول نمی‌کرد 😂
دکتر میگف پسر ول کن ول کن
پسرم ول نمی‌کرد
بعدش به پسرم گفتم خوش اومدی مامان خوش اومدی بعد بچه ی من گریه نمی‌کرد من یهو ترسیدیم داد زدم پس چرا گریه نمیکنههه
داد میزدماااا میگفتم چرا گریه نمیکنه
چرا صداش نمیاد
دکترم گف چشاش بازه نترس
ولی باز من هی گریه میکردم میگفتم چرا گریه نمیکنه همه ی نوزاد ها گریه میکنن
بعد دیگه دکترم این قدر زد پشت پسرم ک صدا در اومد و گریه کرد و خیالم راحت شد
پسرن رو گزاشت رو تخت کنار من و برای اکسیژن گزاشت (چون هی زود میزدم ک بیاد بیرون و دوباره میرفت بالا و دوباره هی زود میزدم واسه اون گزاشتنس اون تو ک عکسشو میزارم)
بعد دکترم گف زمان میدم ک خود جفت بیاد بیرون ک اذیت نشی
و من فقط محو پسرم بودم و همش داشتم نگاش میکردم
ک یهو ی تیکه از بدنم در اومد بیرون ک گفتن جفته
و بعدش دکتر ی امپول بی حسی زد ک شروع کنه بخیه زدن
و چنتایی بخیه خوردم
بعد ب پرستاری ک پسرم و قد و وزنش رو می‌گرفت میگفتم سالمه ؟
بچم سالمه؟ چند کیلو عه؟
گف سالمه عزیزم صبر کن هنوز ک وزنش رو نگرفتم 😂
مامان هیرمان(شوپولی) مامان هیرمان(شوپولی) ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
خلاصه دردام خیلی خیلی شدیدتر شد و تا ساعت هفت و ربع دردام وحشتناک بود و همش داد میزدم حس مدفوع دارم بچم داره میاد تا اومدن معاینه کردن دیدن شدم ۷ سانت گفتن هنوز جا داری دوباره چند دیقه بعد فریادام بیشتر شد دیدن بچه داره میاد پرستارا میگفتن زور نده وگرنه جر میخوری باید زنگ بزنیم دکتر بیاد برش بخیه بده
حالا دکترم جواب تلفن نمیداد منم هی داد میزدم توروخدا امپول بی حسی بزنین دارم جررر میخورم دیگه خلاصه خودشون زود بی حسی زدن و پاره کردن ولی من اصلا بی حس نشده بودم و بچم ساعت ۸ دنیا اومد و از ساعت ۸ تا ۹ هم داشت پارگی هارو بخیه میکرد ولی از داخل بخیه نشدم فقط پارگی های بیرون بود و بدون بی حسی بخیه کرد چون اسپری بی حسی نداشتن😐و ب اندازه درد زایمان درد بخیه هم کشیدم
خلاصه خیلی خیلی زایمان سختی داشتم و ب نظرم زایمان طبیعی وحشتناک ترین دردیه ک یه زن میتونه تجربه کنه و تا ابد تو ذهنم میمونه ک چی کشیدم و ب نظرم تمام ورزش ها و تنفس هایی ک تو کلاس زایمان یاد میدادن همش الکیه چون وقتی درد خیلی شدید میشه تو حتی نمیتونی رو پات بایستی یا نفس بکشی
چاره ش فقط جیغه😂
این بود تجربه ی من از زایمان وحشتناک طبیعی
ولی خداروشکر ک خودمون خوبیم و وزن بچه موقع تولد ۲۶۰۰ بود در ۳۸ هفته و ۱ روز
و از امروز هم درگیر زردی هستم
راهکار بهم بدید واسه زردی🙏
مامان رایان 💙 مامان رایان 💙 ۵ ماهگی
مامان نفس مامان نفس ۱ ماهگی
دردام طاقت فرسا بود و جیغ و داد میزدم درد توصیف نشدنی بود ب خصوص وقتی ب طرف چپ خابیدم دخترم درس تو کانال قرار گرفت و خیلی تکون میخورد و دردا دیگ پشت سر هم بودن و از درد ب گریه افتاده بودم ،ک ماما اومد و معاینم کرد گف چهار فینگری و سر بچه پایینه و گف میرم یکم بعد میام ک بعد ی پنج دقیقع سر بچه رو درس تو واژنم حس کردم و کسی تو اتاق نبود داد زدم ک بچه داره میاد با عجله اومد و گف غیر ممکنه ب این زودی فول باز شی بعد معاینه کرد و گف داری زایمان میکنی دختر زور بدع و من و راهنمایی کرد و من با تمون وجودم زور زدم ک پرستارا دسپاچه شدن و تا ست زایمان اماده کردن دخترم ب هم داشت میومد و من زور میزدم و پرستارا هم نرسیدن بیحسی و پارع کنن واژنمو دخترم منو پاره کرد و سر اومد بیرون و ماما گف با ی فشار دیگ میاد و ی فشار دادم و تمام دخترم ب دنیا اومد بهترین لحظه زندگیم بود گذاشتن بغلم و گرمیشو خس کردم و از خوشحالی گریه میکردم فقط بردش از پیشم بعدش جفت هم ب اسونی دراوردن و تموم
ولی من ی بد شانسی اوردم