۹ پاسخ

ای جونم خدا همشون رو حفظ کنه
وقتی پسرمو نگاه میکنم به این فکر میکنم قشنگ ترین چیزیه که تو عمرم دیدم، برام از گلا قشنگ تره ، از بستنی شیرین تره
واقعا درد و ناراحتی‌رو از مادر دور میکنن🥰

من دو روزه زانو و پشت پای سمت راستم سوخته نه معمولی خیلی شدید طوری که به بنفشی میزنه و پر از تاوله درد میکنه میسوزه ولی وقتی پسرم میخنده برام کل دردام یادم میره دلیل حس خوب منه دلیل ارامش منه ..اصلا انگار صورت خندونش برام بزرگترین مسکنه ..واقعا مادر شدن حس قشنگیه و چه قدر ادمو قوی میکنه من فکرشم نمیکردم یه روزی پام اینجوری بشه ولی بازم پسرمو بغل بگیرم برقصم بخندم انگار نه انگار چیزی شده

کارای خونه و بچه داری خیلی خستم میکنه اما هربار ک نگاش میکنم و با لبخندش بم جواب میده خستگیم یادم میره فقط میگم خدایا شکرت که این موجود زیبا رو بم دادی

بله دقیقا همینه ، بعد از اینکه مادر شدم
فهمیدم این پدر و مادرا بخصوص مادرا هستن که خیلی بچه هاشونو دوست دارن و چقدر این حس قشنگه ...

عزیزمممم😍الهیییی ک همیشه بخنده. دقیییقا منم دیشب باغ بودم اصلاااا نزاشت بشینم، دوس داشت شیر بخوره ولی نمیخورد نق میزد،دیدم اینجوره بیشتر ازسه ساعت دوام نیوردم، اومدیم خونه با شوخی دعواش میکنم بهم میخنده😑🤣دیگه کلی قربونش رفتم اصلااا یادم رفت ک تفریحو زهرمارم کرده

دقیقا منم دیشب اینجوری بودم و تو اون مهمونی و شلوغی مجبور بودم همش اتاق باشم و هی گریه میکرد اما اصلا صبرم تموم نشد😅
قبلا مادرا رو میدیدم اینجوری میگفتم وای چ صبری دارن چجوری عصبی نمیشن

دقیقا همین که گفتی برای منم اتفاق افتاده با لبخند بچه هام


اینم بگم بچه ها جای شلوغ دوست ندارن همهمه عصبیشون می‌کنه

اره همبن دیشب بیرون بودیم تو صندلیش نمیموند جیغ و‌گریه قبلشم با کلی گریه خوابیده بود داشتم به همسرم میگفتم حس میکنم دارم افسرده میشم و آیهان شروع کرد کریه برگشتم گفتم مامان چرا غر میزنی یه خنده ای برام کرد که افسردگی و خستگی یادم رفت

ارهههه دختر منم همینه😁

سوال های مرتبط

مامان خانم‌کوچولو🩷:) مامان خانم‌کوچولو🩷:) ۳ ماهگی
بچه ها خیلی دلم گررفت..
اومدیم خونه زنموم اینا یه مهمونی زنونه..
دخترم همه رو که دید گریه کرد یعنی چنان گریه و جیغی زد و غریبی که کرد که نگو
یه خانومه رو هم تو راه‌پله دید اول خوب بود و یهو جیغ زد و گریه کرد..
کلا جوری که اروم نشه
تاحالا از اینکارا نکرده بود، یعنی من مراسمای دیگه ام رفته بودم مثل مراسم ولادت حضرت زینب و..
حالا هرکی ام از هرگوشه یه حرفی میزنه، منم به هیچکس محل ندادم، یکی میگه اخییی مبینا خودش هنوز بچه‌س و..
بعد بغلم اروم شد، دوباره یه چنددقیقه بعد رفت بغل مامانم ولی اونجا هم خیلی گریه کرد، دوباره آروم شد ابجیم که همیشه میشناسه و بهش میخنده هم اومد گریه کرد، ابجیمم گفت خوابش میاد برداشتی اوردی اینجا
برو تو اتاق شیرش بده، مامانمم میگه نه همینجا بشین شیرش بده بزار تو جمع باشه
منم گفتم ای بابا هرکدومتون یه چیز میگین🥺😂
بلند شدم اومدم تو اتاق
الان همه تو پذیرایین
و منو دخترم تو اتاق تنها..
تو بغلمه شیرخورد و خوابیده همونجوری..
دلم گرفت خلاصه، ینی ناراحتم یکم😔🫠