امروز هشتمین ماهگرد علی جان بود🎈
نزدیک ظهر که بیدار شد براش پنکیک موزی درست کردم 🥞بعد نوش جان ‌کردنش چون خیلی کثیف کاری کرده بود نیاز به یه دوش ریز داش🚿...
بعد از دوش گرفتن لباساشو پوشیدم که ازش عکس بگیرم ....📸
بادکنک عدد ۸ که براش گرفتم نمیدونم چرا از کنارش بادش خالی میشد من هی چسب میزدم ولی باز فس فس کنان خالی میشد خلاصه همش رو مخم بود ...
از اون طرف با کفشای کالجش داستان ها داشتم👞 من هی پاش می‌کردم اون هی در می‌آورد آخرش دیگه واقعا کم آوردم گفتم اصلا بدون کفش ازش عکس بگیرم....
فسقلی شکمو مدام چشمش به شیرینی و شمعش بود🍰 چندین بار نزدیک بود با خاک یکسانش کنه ولی سر بزنگاه مانعش شدم....
نمیدونم‌چرا این وسط همش گیر داده بود به عروسکشو میخواس بخوردتش😂
ما بین این همه دلقک بازی واسه اقا که بخنده و مرتب کردن لباسش و پوشیدن کفشش و باد کردن بادکنک و هی خالی شدنش دیگه حقیقتا بیخیال شدم....🤦‍♀️🤦‍♀️

شمعشو فوت کردم و گفتم مامان آزاد شدی 😂
لباساشو داشتم در می آوردم که خیمه زد رو شیرینی....
کمتر از یه ثانیه بلایی سر خودشو اون شیرینی مظلوم آورد که نزدیک بود گریه کنم....😬😬
و دوباره پروژه ی دوش گرفتن ...🚿
روز از نو روزی از نو....😂

خلبان بمرده🥲

حالا بنظرتون دوباره ازش عکس بگیرم ؟
یا نه همینا خوبه ؟
توروخدا بگین که خوبه😆


فرزندپروری
دورهمی
ماهگرد

تصویر
۱۱ پاسخ

عوضش تلاش هات نتیجه قشنگی داشته❤️🥺

اخخخخخ چشاشوووو
ماشالاه

ای ننه چه مرتب نشسته 🤣😍😍

عزیزم میشه دستور پنکیک و بگی

عزیزم چه شیرین تعریف کردی ایشالا همیشه کنار هم خاطرات قشنگ بسازید😍

خودا مبارکه
عالی مادر گل😍
خدا قوت😂
انشاالله جشن فارغ‌التحصیلی از دانشگاه🙏🏻❤️

ای خدا چقد شیرین افتاده تو عکس پایینی 🥹
خیلی قشنگ شدن عکساش
مبارک باشه ۸ ماهگیت جوجه 😘🩵

اخییی چه قشنگ😅😍😍چه خاطره شیرینی

خیلی خوبه عزیزم😍
واقعا بچه ها هرچقدر بزرگ تر میشن عکس گرفتن ازشون سخت تر میشه

اخ اخ دقیقاااا پسر منم سر ماهگرد ۸ خونم کثیف کرد اینقدر چشمش ب کیک بود 😂😂😂😂😂😂😂

هزار ماشالله عالین عاااالی😍😍
خدا حفظش کنه برات

سوال های مرتبط

مامان ماهرخ🌜 مامان ماهرخ🌜 ۱۰ ماهگی
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.