۳ پاسخ

سر بارداریم هم گفتن وایی اگه پدرشوهرت بفهمه ناراحت میشه
انکار قتل کردم شوهرم کف گوهخورش اگه شمایید بگید من بدونم
هرجا نشستن گفتن دختره دختره ما دختر نداریم دختر می‌خوایم دختر بشع کارا میکنیم.

بچم دختر شد نون خامه ای داد بخیل بدبختن دیگه
هرجا نشستن گفتن واااایی پدرشوهرش گفته دختر بشع زندگیش میریزغ بع پاش

حالا کدوم زندکی نداشته رو میگفتن خدا می‌دونه یه خونه ندارن

😂😂😂😂



در کل می‌خوام بگم. مهم این بود که شوهرم واقعا دوستم داشت موند
منم دوستش داشتم موندم
تا آخرین نفس هم میمونم

قسمت تقدیر آدم اینه خدا بزرگه عزیزم

ببخشید طولانی هم شد خیلی لازم داشتم

خلاصه خواهر دلم خون بود
گذشت دوسال عقد بودیم دیگه هم من خسته بودم هم شوهرم با اینکه بابام یه اتاق بالا برامون درست کرده بود راحت بودیم ولی خب نمیشد
شوهرم رفت در خونه باباش گف ابرو‌ نمی‌ذارم براتون باید برام عروسی بگیرید
اولش ک نداریم فلان. اخرم اومدن نصف نصف کردن بابام بهترین تالار بهترین تدارکات رو آورد پول داد

اینقدر زرزر کردع‌بودن پیش فامیل خودشون ک ما براش سرویس گرفتیم فلان
والا گوشواره اندازه نخود بود گردنبند هم دوتا نخود کنار هم

زیر لفظی هم مروارید پلاستیکی
جلو همه گفتن مروارید اصل


بهترین عروسی بابام گرفت
شوهرم خونه گرفت بهترین جهاز بردم

همین ک رفتم خونه خودم یک ماهم بود نمی‌دونستم اصلا
چون هم باشگاه میرفتم هم سرکار. هم جهیزیه چینی اصلا یادم رفته بود پریود هستم یا نه


آخر سر فهمیدم خود خانواده شوهرم اجاره نشینن ماشین هم پراید دارن

همون موقع ک من سپردم به جد مادرم
فهمیدم ۳ملیارد بدهی بالا آوردن
الان ۳سال شده نتونستن پرداخت کنند
حکم جلب پدرشوهرم یک ماه پیش اومده

خوشحالی نمیکنم ولی با چشم دیدم ک خدایی هم هست

خداروشکر الان زندگیت خوبه گاهی آدم سرنوشتتش اینه
من دوسال عقد بودم قبلش خانواده همسرم اصلا منو قبول نداشتن
همش پز میدادن ک ای پول دارن فلانن
به زور ضرب شوهرم اومدن صیغه محرمیت خوندن بابام دوماه تو روم نگاه نکرد گف منو خورد کردی مگه بیوه بودی

گذشت

صیغه ۱سالع بود ۱۱ماه بود شوهرم گف عقد کنیم منم گفتم باشه
خانوادش گفتن نه ما نمی‌خوایم به درد هم نمیخورید کلی بد بیراه بار من خانوادم کردن. مامانم سیده. دست مامانم گرفتم رفتم امامزاده سیدجعفر. همونجا زار زدم قرآن باز کردم ک هرکی ناحقی در گردن خودم خانوادم کرد الهی خوش نبینه. به جد مادرم سپردم برگشتم

شوهرم دوماه درگیرشون بود قبول نکردن. اومد بع بابام گف من دخترتون می‌خوام قرارع با من زندگی کنه نمی‌ذارم اب تو دلش تکون بخوره من پسرم اختیارم دست خودمه اجازه بدید بریم عقد
اولش بابام قبول نمی‌کرد سه روز شوهرم التماس درخواست کرد تا بابام راضی شد
همینطور بدون هیچی با چشم پر اشک خودم خانوادم شوهرم عقد کردیم حتی شاهد هم پول دادیم
نداشتیم فک فامیل بفهمن الکی گفتیم عقد محضری کردیم رفتیم مشهد

شوهرم فیلم کوتاهی ک‌از بلع گفتن من خودش بود فرستاد برا داداشش خبر نداشت طفلی اومد دیدنمون کلی داداشش بغل کرد گریه کرد گفت یه روزی خانوادمون جواب پس میدن دل دختر مردم شکستن

سوال های مرتبط

مامان ارسلان مامان ارسلان هفته سی‌ام بارداری
بچه ها یچی بهم بگین آروم بشم خواهش میکنم🫤🥲

من یه دوستی دارم با شوهرم خیلی. راحت همیشه حرف میزنه کلن ولی ک با منه دوستم
زیاد شوهرمو کلا نمی‌بینه ولی
شوهرم چند روز پیش چون کارش آزاده و باید حتمن خونه های طرف بره تا وسیلشونو درست کنه
یه روز می‌ره خونه پسر خاله و خاله دوستم منم خبر داشتم دوستمم بهم گفته بود ک شوهرت بیاد اگر می‌تونه شوهرمم بهم گفته بود پسر خالش چند بار زنگش زده
تا اینجاش اوکی ام
بعدی ک رفته خونشون شوهرم از شانس دوستم و مادرشو اینا هم اونجا بودن
بعدی ک کارش تموم میشه پسر خالش اصرار می‌کنه ک بشینه یکم میوه و چایی بخوره شوهرم گفته نه ولی گفت خیلی اصرار کرده نشستم یه چایی خوردم
در همون حین پسر خاله و مادرش و مادر دوستم و خود دوستم انگار اونجا بودن نشسته بودن
و چون من سرکلاژ شدم همشون یه دور احوالمو پرسیدن و حرف زدن
بعد دوستمم ازش پرسیده بوده ازش دختر میخواستی یا پسر یا ریحانه خوبه حالش و ... در کل اینا بعدم شوهرم گفته یکم سرش برو تنهاس گفته باشه میرم
من خیلی بدم اومده ک اونجا نشسته و با اون حرف زده
نمیدونم شاید خیلی حساسم ولی اصلا خوشم نیومد😕
شوهرمم همیشه وقتی میخواد حرف بزنه با کسی همیشه لبخند می‌زنه حرف می‌زنه
بعدم به شوهرم گفتم اصلا خوشم نیومد از کارت گقت چیزی نگفتیم و ک بعدم پسر خالش اصرار کرده و اگر دختر بدی بود چیزی بود در کل خودش می‌رفت برام چایی میآورد و فلان
😕😕😕حالا نمی‌دونم تقصیر خودمه یا شوهرم یا دوستم
😭




#بارداری#فرزندپروری#اقدام#سونو#فرزند#حاملگی#فرزندآوری