۱۴ پاسخ

من از الا استرس ختنه کردنشو گرفتم☹️

حق داری واقعا

نفهم کیه!چیشده بود؟عزیزم 🫠خوب کردی زود بردیش راحت تره براش

والا ما موقع ختنه پسرم بردیم مطب کنارش هم موندیم دکتره انقد با آرامش کاراشو‌کرد بی حسیو زد بچه کلا هیچی نفهمید اصلا گریه نکرد راحت کاراشو‌کرد .ولی بچه برادرم رو فک کنم فقط با زایلاپی بی حسش کرده بودن اونم زیاد گریه کرده بودولی پسرمو آمپول زد خیلی خیلی آسون گذشت

وااای نگوووو حدیث استرس خانه رو دارم دیونه میشم بچم درد بکشههه😫😫😫

حالا من ماهانو ک عمل کردم خود دکتر گفت پیشش باشم حس امنیت بیشتری بش میده پیشش بودم همزمان بهش با شیشه شیر دادم خداروشکر اصلا گریه نکرد

مبارکه عزیزم
جراحیه دیگه سختیای خودشو داره 🥺

ب چ روشی انجام دادین ؟

ای جانم 😕😕🥹

آخه چرا میبرین اتاق عمل گناه داره بچه
دکتر تو مطبش انجام میده خودتم کنارشی بچه کمتر میترسه

اخی عزیزم😢

عزیززززم 🥺

وای منم ترس و استرسش و دارم😓😓😓

وحشت ختنه کردنشو دارم🥲

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده