۱۲ پاسخ

سلام عزیزم من مطمئنم و ایمان دارم خوب میشی، حق داری اگه فکر و خیالم سراغت بیاد تموم حس و حالات طبیعیه،از خدا و امام رضا میخام خیلی زود شفا پیدا کنی یا من اسمه دوا وذکره و شفا🙏

وای چقدر به فکرت بودم دیشب خوب شد پیام گذاشتی خدارو شکر.‌ایشالله که زود خوب شی

خیلی تو فکرت بودم ان شاا... به زودی سلامتی کاملتو به دست بیاری عزیزم🙏🏻🌹

سلام عزیزم خوبی من از وقتی تاپیک هاتون و دیدم روزی نیست چ موقع اذان چ نماز چ وقتی ک میرم بیرون امامزاده میبینم هر لحظه شما میاین جلو چشمم و دلم روشن ک بزودی زود خوب میشین اینو مطمئن باشید ب امید روزای خوب واسه شما دوست عزیزم 🌱♥️

گلم انشاالله خوب میشه امید داشته باش به خدا

عزیزالان علم پیشرفت کرده سرطان درمان میشه عمردست خداست باروحیع به زندگیت ادامه بده تنهانمون فکروخیال کنی... انشالاسریع خوب، میشی، بادخترکوچلوت عشق میکنی

انشالله خوب میشی عزیزم توکلت ب خدا باشه

عزیزم میگذره خیلی سخته ولی میگذره مامان منم سرطان سینه داشت اون سالها خیلی حالمون بد بود ولی گذشت فقط خاطره اش میمونه روحیه ات رو نباز امید داشته باش

عزيزم انشاالله هرچی زودتر خوب میشی امیدت به خدا من عمم شیمی درمانی واینا کرد دکتر گفت فقط روحیه مهمه وخداروشکر آنقدر گفتیم واینا روحیش بهتر شدو دارو شیمی درمانی جواب داد عمم پرتو درمانی هم میرفت خداروشکر الان بهتر شده سرطان سینه داشت

واقعا اینجا دیگه من به همه میگم خواهر چون مثل خواهر میمونن برام باحرفا واینا آروم میشم یا چیزی تایپ میکنم آروم میشم اینجا از واقعی هم واقعی تره انشاالله خدا برای همه خوب بخواد منم مشکل داشتم بعد ۲هفته قهر توخونه دیروز با همسرم مفصل حرف زدم امیدوارم حرفام روش تاثیر بذاره ویکم بهتر بشه

عزیزم قشنگ حال روزتو درک میکنم پارسال همین موقع ها بود شرایطم همین بود هر کیو میدیدم فقط میگفتم دعام کنین فقط بدون این روزا میگذره همونطور که واسه من گذشت فقط قوی باش دیگه افتادی تو این مسیر باید تا اخرش بریم توکلت به خدا باشه فقط

سلام عزیزم من چندروزپیش پستتو دیدم زیرچندتاشونم کامنت گذاشتم امیدت به خداباشه مطمئن باش کسی که این بیماری وسرراهت گذاشته خودشم هواتوداره انشاالله زودزودبیای بگی خوب شدی عزیزم❤️❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان هانا مامان هانا ۵ سالگی
مامانایی که بچه همسن هانای من دارید،بیشتر چه چالش هایی دارید؟
هانا هر دوره سنی رو یه رفتار قفلی میزد و ول کن نبود
واقعا دیگه خسته شدم،واقعا مادر بودن انقدر سخته یا به من داره سخت میگذره؟

کافیه یچیزیو بهونه کنه چناااان جیغ و گریه که دیگه هیچ جوره آروم نمیشه،مشاور میگه اون لحظه هم قدش بشو دستاشو بگیر اروم بگو داد میزنی من متوجه نمیشم چی میخوای،گریه نکن اروم حرفتو بزن،میگم باباااا این رفتارای روانشناسانه اصلا رو بچه من تاثیر نداره میگه اقتضای سنشه میگذره😐خب هیچی از اعصابم نموند که آخه مگه میشه
روز به روز‌لج باز تر سرتق تر ،همش میگم این به سن نوجوونی برسه نمیشه کنترل کرد،واقعا باید چیکار کنم؟ چجوری رفتار کنم؟ دیگه نمیدونم چی درسته چی نیست
بخاطرش هیییچ جایی نمیرم با کسی رفت و امد نمیکنم چون وقتی می افته رو لج دیگه اروم نمیشه ابرو حیثیت واسه ادم نمیزاره
مثلا دیشب خونه مادرشوهرمینا موقع شام گفت من نمیخورم گفتم باشه عزیزم هروقت گشنت بود بگو مامان واست غذا بیارم،ببین یجوررری خودشو میکوبوند زمین و جیغ که شمام نباید غذا بخورید بعد شروع کرد بهونه گیری الکی اعصاب همرو خورد کرده بود