یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤

۲ پاسخ

چقد روزاي اولت مثل من بودي منم همينجور همش در تلاش ك ب بچم برسم خودم حال روحي بدد اما الان همچي خ بهتره و بزرگ شدع دخترم اما دلم نميخواد ديگه بچه بيازم انقد ك اوايل زايمان بهم بدگذشته
انا شوهرم بازم بچه ميخواد بزاي اينده

انشالله همیشه خوش باشی عزیزم
حرفات قشنگ بود❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
سلام
مامانا من کل روز سر پام... از صب ۱۰ اینا که بیدار میشم همش کار میکنم تا شب ساعت یک دو.... البته برا صبونه دادن و بعضی وقتا ناهار بچه ها می‌شینم پیششون و غذا میدم بهشون...یا بعضی وقتا با اینکه پاهام از خستگی درد دارن باهاشون بدو بذو میکنم تا بقول معروف خسته شن برا شب.... اما اصلا طول روز استراحت ندارم...وقتی خوابیدن ممکنه انقد خوابم بیاد موقع قصه گفتن بهشون هذیان میگم ...اما بعد اینکه خوابیدن زود پامیشم و دوباره کار ...مثل ظرف شستن ...آشپزخونه جمع کردن یا غذا درست کردن ....اصلا فرصت کوشی دست گرفتن ندارم آخر شب ها مثل همین موقع که دراز میکشم دیگه برا خودمم و متاسفانه تا سه اینا بیدارم 🙁شما هم کاراتون تمومی نداره؟؟ گاهی وقتا فک میکنم شاید بلد نیستم و همش دارم برا خودم کار میتراشم ؟؟
چون دیگه سر کار نمیرم واقعا حس میکنم انقد تو خونه کار میکنم دیگ خسته شدم...خیلی وقتا از خوابم میزنم و کارایی مثل اینه پاک کردن شستن روشویی و ... انجام میدم با خودم میگم الان که خونه هستم سر کار نمیرم باید خونه یه فرقی با موقع سر کار رفتنم داشته باشه و مرتب باشه...شما هم مثل من سر پا هستید کل روز ؟
مامان محمد حسینم❤️ مامان محمد حسینم❤️ ۲ سالگی
محمد حسین دیگه خیلی به باشگاه عادت کرده از یک ماهگی بردیمش باشگاه چون هم من هم باباش مربی هستیم روزای که باشگاه نره بهونه میگیره خیلی تو ارتباطش تأثیر خوب داشته هم با دخترا هم پسرا کار می‌کنه دوست شده با همه گریه می‌کنه که تایم باباش هم بمونه باشگاه هفته ای سه روز از ساعت چهار تیم تا هشت باشگاه هستیم یه ساعت نیم تایم من یه ساعت نیم تایم باباش دیگه همه وسایلش مورد نیاز باشگاه داره از پوشاک لباس خوراک همه چی قشنگ برا خودش اونجا بازی می‌کنه زیاد اذیت نمیکنه روزای که ما کلاس داریم صبح زود بلندش میکنم صبحانه بخوره ظهررم ناهار
بخوره دوساعت بخوابه با انرژی بریم کلاسمون برا پسر من که خوب بود محیط باشگاه از الان به نظر خودم اجتماعی شده تو کلاس هم همه عاشقشن دخترا براش کادو میخرم حتی عیدی دادن بهش من روزای که باشگاه داریم زود بلند میشم تا هم شاهم هم ناهار درست کنم چون کارای باشگاه من خیلی زیاده رسیدیم خونه شام آماده باشه تجربه ای خوبی هست برامون یه خاطره عالی با پسرمون




فرزند پروری. .دورهمی
مامان رادین مامان رادین ۲ سالگی