۵ پاسخ

کودوم مادری دلش میخواد از بچش دور باشه اما چاره چیه منم شاغلم و بخاطر اینکه پیمانی بودم ناچار بخاطر اینکه تامین حقوق را کم می‌ریخت پنج ماه فقط از مرخصی ۹ ماهه استفاده کردم درخواست دادم برگشتم سر کارم چون خیلی قسط داشتیم و خرج البته من مادرم نگهداشت برام این سه سال امسالم نگه میداره از مهر برم سر کار انشالله بعد یه مدت رفتن میبینی چقد مغزت سبک میشه من چند ماهه مدارس بستست رسما رد دادم مدرسه میرفتم مغزم آرامش بیشتری داشت با تمام خستگی ها یه سره بودن با بجه آدم را خیلی از پا میندازه

عزیزم شرایط بیشترمون مثل همه
بچه های همه به قلبمون وصله، اما اینجوری فکر کن که الان نری، دو سال بعد هم نری، بالاخره بچه بزرگ میشه نیاز مالی داره، میخواد بره بیرون ۴ تا بچه همسن خودش رو ببینه نمیتونی که تا ابد بهش بچسبی
خیلی سخته اما کم کم سعی کن بچه رو چند ساعت از خودت دور کنی که عادت کنی
انقد که واسه مادر سخته واسه بچه سخت نیست
بچه هم مریض میشه، مگه ما مریض نشدیم؟ نمیشه که پاستوریزه نگهش داری
الان مریض نشه، بره مدرسه مریض میشه بالاخره
من خودم مهد کودکی بودم الآنم به سلامتی بزرگ شدم و مادر هستم
برو سرکارت روحیه ت عوض میشه هم پول در میاری

کسی اطرافت نیست بتونی پیش اون بذاری؟ مثل مادر ، خواهر که بچه احساس غریبی نکنه. اگه در نهایت تصمیم گرفتی بری سر کار از همین حالا روزانه از نیم ساعت شروع کن و هر هفته نیم ساعت بهش اضافه کن و پیش یه آدم امن و مطمئن تنهاش بذار تا بچه یهو موقعی که میری سر کار مواجه نسه با تایم طولانی تنها بودن. از سه سالگی هم میتونی بذاریش مهد کودک خصوصا وقتب از پوشک گرفتیش بهترین زمانه البته اگه از قبل بچه رو از خودت دور کرده باشی و بچه درگیر اضطراب جدایی نشده باشه کارت برای مهدکودک گذاشتن راحت میشه

متاسفانه باید انتخاب کنی
من باشم کار رو انتخاب میکنم دوری از بچه سخته ولی بیکاری بدتره بخدا
مهدکودک خوب پیدا کن خیلی خوبه و توی رشد اجتماعی و شخصیتیش خیلی تاثیر داره اصلا بچه از این رو به اون رو میشه

عزیزم خب بزار جای دیگه چه اشکالی داره؟ منم بچه ام رو دوست دارم. دوست دارم خونه باشم ولی با این شرایط اقتصادی واقعا نمیشه. همین بچه بزرگ شه فکر میکنی قدر محبت هامون رو میدونه؟ یه نگاه به اطرافت بنداز . بعدشم تو به خاطر بچه و زندگیت میری سرکار بعدها ممنونتم میشه خودتم تو اسایشی. بدون عذاب وجدان بزار برو سرکارت

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤