بارداری پر استرسی گذروندم ، زایمانم طبیعی بود ، هر چی روز زایمان خوب بود بعدش دردسرهای زیادی داشتم به دلایلی مجبور شدم برم خونه مادرشوهرم
خیلی بهم محبت داشتن اما انقدر این محبتهاشون بیش از حد بود که باعث شد افسردگی جای حس خوب مادر شدن بگیره ، همش منو میترسوندن سرکوفت تو نمیتونی،، میخواستم بشورم پوشک کنم نمیزاشتن میگفتن نمیتونی میخواستم بخوابونم یهو از بغلم میگرفتنش ، درحال لباس پوشوندن بودم بدفعه میومدن لباس میگرفتن تنش میکردن. میخواستم بهش شیر بدم میومدن سینه امو میگرفتن اینحوری باید شیر بدی دیگه ول نمیکردن که تو بلد نیستی. مدام میگفتن بچت ریزه فقیره مادرم اینا کمتر میومدن دیدنم میگفتن نمیشه همش بیایم اونجا همسرمم میرفت سرکار جوری شده بود میرفتم یه گوشه گریه میکردم روز نهم زایمانم حالم بد شد رفتم بیمارستان گفتن جفت جامونده ۳ روز بستری بودم انتی بیوتیکهای قوی میگرفتم دوری از پسرم حالمو بدتر کرد شیرمو کم ، کارم شده بود گریه خودخوری کورتاژ جردم برگشتم خونه مجدد مجبورم کردن بریم خوته مادرشوهرم تا ۱۵ روزی که پسرم انقدر حالم بد بود خود مادرشوهرم به همسرم گفت دست زنتو بگیر برو خونه حالو هواش عوض بشه تا ۳ ماهگی پسرم ادامه داشت جوری که رابطه منو همسرمم تاثیر گذاشته بود چشم دیدن خانواده همسرمو نداشتم همش احساس میکردم تحقیر شدم بعد از ۳ ماه میرفتم خونشون میگفتن تو نمیتونی بهش غذا بدی شیر بدی بده بخوابونیمش تا رفتم مشاوره و با همسرم جدی صحبت کردم تا یواش یواش اون روزها گذشت اما ارتباطم با خانواده همسرم و همسرم درست نشد و

۱ پاسخ

این میشه دوستی خاله خرسه
تاثر این رابطه روی هرکس ی مدله
یکی ممکنه با همین شرایط هرجا بشینه بگه خداروشکررر خونواده همسرم نزاشتن دست ب سیاه و سفید بزنم از پوشوندن لباس گرفته تا پوشک کردن من فقططط استراحت کردم
ولی منم ی شخصیتی دارم شبیه شما تو نمیتونی اذیتم میکنه ادمو تحقیر میکنه اوکی من نمیتونم یکبار ک لباسشو پوشوندی من یاد گرفتم بار دوم خودم میپوشونم ولم کنین

سوال های مرتبط

مامان یه گل پسر مامان یه گل پسر ۱۶ ماهگی
یاده روز زایمانم افتادم سزارین بودم پسرم من چند ثانیه گریه کرد صداش به زور درامد و بهم نشونش ندادن🥲🥲🥲سریع بردنش گفتن اب شکممو خورده تنفسش مشکل داشت اصلا نشونم ندادن فقط ترسیدم گفتم پسرم حالش خوبه چرا نشونم نمیدیش دکتر بهم گفت حالش خوبه باید بره استراحت ولی مثل خودت خوشگله🥲🥲🥲دو روزی هم که بیمارستان بودم بچمو پیشم نیوردن تا ۶ روز بستری بود ان آی سی یو
هر مادری میومد تو اتاقم با صدا یه بچه میومدن انقدر اونشب گریه کردم مامانمم پا به پام گریه میکرد🥲🥲🥲میخواستم دق کنم میگفتم چرا بچم پیشم نیست🥲🥲ولب چون سنم کم بود تحمل دردمم پایین بود بعضی وقتا میگم شاید حکمت خدا بود تو اون شرایط خدا گفت خیلی بتونه خودشو جمع کنه توان بچه رو نداره سزارینم اسون بود خودمم خواسته بودم سزارین شم ولی خوب بخیس دیگه به راحتی نمیتونی شیر بدی و بدیش اینه که تا ۱۲ساعت نباید بلندشی
روزی که رفتم ان ای سی یو به پسرم شیر بدم برا اولین بار خیلی راحت بود برام سزارینم بهتر شده بود و خودم جونی داشتم که بتونم بچمو هندل کنم
درکل از بارداریم و زایمانم راضی بودم فقط خاطره دیدن پسرمو نداشتم🥲🥲🥲
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
میخوام یکم باهاتون درد و دل کنم
من سال ۸۶ ازدواج کردم و دو سال بعد ناخواسته باردار شدم
یه دکتر انتخاب کردم و از اول تحت نظر همون بودم آزمایش ها خوب بود و فقط کم خونی داشتم اون زمان سونوگرافی ان تی و آنومالی نبود و از روی سونو هم همه چیز اوکی بود سونوی آخر رو که دادم دکتر گفت یکم ریزه میزست ولی اصلا نمی‌گفت چی بخور چی نخور و اینکه به شدت بد ویار بودم و تا ماهای آخر بالا میاوردم هر چی هم به اون دکتر از خدا بی‌خبر میگفتم میگفت طبیعیه اون موقع نه هم گوشی ها انقدر پیشرفته بودن و نه اینترنت همگانی بود و در دسترس
خلاصه سر وقت زایمان کردم و پسرم با وزن ۲۲۵۰ به دنیا اومد
خیلی کوچولو بود🥺 وقتی میخواستم بهش شیر بدم باید روی بالش میزاشتمش همه چیز خوب بود تا اینکه ۳ ماهگی متوجه شدم زیر بغلش غده در اومده چند تا دکتر بردم و همشون یک نظر گفتن طبیعیه و از عوارض واکسنه و باید بمونه تا خودش سر باز کنه و مایع داخلش تخلیه بشه اما نه تنها خوب نشد بلکه بغل گردنش هم یه غده ی دیگه درآورد😔بردمش پیش یه جراح عمومی که با سرنگ مایع داخلشون رو تخلیه کرد تا یه مدت خوب شد اما دوباره عود کرد😮‍💨پنج ماهش شده بود دیگه وزن نمی‌گرفت و ما همچنان درگیر اون غده ها بودیم خونه عموم نزدیک بیمارستان مفید به اصرار زنعموم بردیمش اونجا وقتی دکتر دید کلی غر زد که تا الان کجا بودید و این حرفا...
ادامه تاپیک بعد....
مامان آرتا👶🏻 مامان آرتا👶🏻 ۱ سالگی