۳ پاسخ

مثلا ۱ سالش بشه گریه کنه شیر بخاد یا غذا چجوری میفهمونه؟

منم دوست دارم شیر شب قطع کنم دلم نمیاد😔

منم باورم نمیشه این من بودم که اون روزا رو تنهایی گذروندم
حتی همسرمم سرکار بود.
شهر غریب تنها بودم

سوال های مرتبط

مامان اردَوان مامان اردَوان ۱ سالگی
بارداری پر استرسی گذروندم ، زایمانم طبیعی بود ، هر چی روز زایمان خوب بود بعدش دردسرهای زیادی داشتم به دلایلی مجبور شدم برم خونه مادرشوهرم
خیلی بهم محبت داشتن اما انقدر این محبتهاشون بیش از حد بود که باعث شد افسردگی جای حس خوب مادر شدن بگیره ، همش منو میترسوندن سرکوفت تو نمیتونی،، میخواستم بشورم پوشک کنم نمیزاشتن میگفتن نمیتونی میخواستم بخوابونم یهو از بغلم میگرفتنش ، درحال لباس پوشوندن بودم بدفعه میومدن لباس میگرفتن تنش میکردن. میخواستم بهش شیر بدم میومدن سینه امو میگرفتن اینحوری باید شیر بدی دیگه ول نمیکردن که تو بلد نیستی. مدام میگفتن بچت ریزه فقیره مادرم اینا کمتر میومدن دیدنم میگفتن نمیشه همش بیایم اونجا همسرمم میرفت سرکار جوری شده بود میرفتم یه گوشه گریه میکردم روز نهم زایمانم حالم بد شد رفتم بیمارستان گفتن جفت جامونده ۳ روز بستری بودم انتی بیوتیکهای قوی میگرفتم دوری از پسرم حالمو بدتر کرد شیرمو کم ، کارم شده بود گریه خودخوری کورتاژ جردم برگشتم خونه مجدد مجبورم کردن بریم خوته مادرشوهرم تا ۱۵ روزی که پسرم انقدر حالم بد بود خود مادرشوهرم به همسرم گفت دست زنتو بگیر برو خونه حالو هواش عوض بشه تا ۳ ماهگی پسرم ادامه داشت جوری که رابطه منو همسرمم تاثیر گذاشته بود چشم دیدن خانواده همسرمو نداشتم همش احساس میکردم تحقیر شدم بعد از ۳ ماه میرفتم خونشون میگفتن تو نمیتونی بهش غذا بدی شیر بدی بده بخوابونیمش تا رفتم مشاوره و با همسرم جدی صحبت کردم تا یواش یواش اون روزها گذشت اما ارتباطم با خانواده همسرم و همسرم درست نشد و
مامان نیوان مامان نیوان ۱ سالگی
پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت
مامان نفس مامان نفس ۱۳ ماهگی
دخترم امروز یساله شد🥹😍
حس و حال عجیبی دارم
دست خودم نیست و مدام روز زایمانم و بعدش که دخترم بستری بود رو مرور میکنم
باخودم میگم کاش حسرت خیلی چیزا به دل من و همه ی مامانایی که مشکلات من و مشکلات دیگه ای رو تجربه کردن نمیموند
چون بی هوش بودم وقتی دخترم به دنیا اومد ندیدمش تا فردا عصر که مرخص شدم و بدون دخترم رفتم خونه😓
فکر نمیکردم قراره ۱۳ روز تو nicu باشه
بعد از چند روز بهم گفتن بیا اتاق مادران بمون من با درد شدید که حتی نمیتونستم بدون کمک بلند بشم شب و روز هردوساعت میرفتم بهش شیر میدادم
خیلی سخت بود ولی شیردادن خیلی حس خوبی داشت با ذوق میرفتم
وقتی مرخص شد خیلی روحیم خوب بود خوشحال بودم که میرم خونه و دیگه تنها نیستم
چند روز نگذشته بود که افسردگی شدید گرفتم و همش دوس داشتم از دخترم و مسئولیت هام فرار کنم
به بهترین غذا ها هم میلی نداشتم و اشتهام کاملا از دست دادم شبانه روز شاید دو قاشق یا دو لقمه میخوردم که از حال نرم
شیرم کم بود غذا که نمیخوردم کمتر شد و دخترم شیرخشکی شد😔
مجبور شدم دست به دامن دکتر و دارو بشم که ماه ها طول کشید تا حالم بهتر شد
اون روزا اگه خواهر و مامانم نبودن واقعا معلوم نبود چطوری میتونستم بگذرونم مخصوصا خواهرم که همش حواسش به دخترم بود امیدوارم خدا پاداش همه لطف هایی که بهم کردن رو به بهترین شکل بهشون بده و امیدوارم هرکسی خانواده داره خدا براش نگه داره هرکسی هم تنهاست خدا آدمای خوب سر راهش قرار بده که واقعا تنهایی تحمل این دنیا و مشکلاتش سخته