تجربیات زایمان پارت چهارم:
تجربیات زایمان
پارت چهارم:
ساعت ۶ و رب ک شروع کردم به راه رفتن شد ساعت ۷ و رب و من گفتم دیگ نمیتونم راه برم دارم هلاک میشم همش اون تایم کوچیک ترین کارشوهرم رو مخم بود و داد میزدم سرش و خب اون فقط نگام میکرد بیچاره
رفتم معاینه کرد و بدون اینکه چیز دیگه ایی بگه
گفت عزیزم بلندشو لباساتو بپوش
من ی لحظه کپ کردم داشتم فک میکردم من با این درد چجوری برم خونه؟ ک یهو دیدم لباس گذاشت کنارم و گفت میرم پروندتو اوکی کنم گفتم چند سانتم گفت ۴ تو ی ساعت دو سانت پیشرفت کردی ک این عالیهه
منم خووووشحال ک بستری شدم زنگ زدم به ماماهمراه ک بیاد
لباسامو پوشیدم و رفتم قسمت زایشگاه
پروندم قسمتت پذیرش بود و خب هنوز نوبت من نشده بود من دردام میگرفت و ول میکرد
و من راه میرفتم و کمرمو ماساژ میدادم ی نیم ساعتی شد ک ماما همراهم رسید
و سرم زد برام و تا وقتی ک برد منو توی اتاق شد ساعت ۸
نوار قلب رو وصل کرد و معاینه کرد و یهوبا ذوق گفت دختررر ۵ سانت شدی عالیه و کیسه ابمو‌خیلی یواش همونجوری ک داشت معاینه میکرد پاره کرد من فقط حص کردم ک گرم شد ی لحظه
دیگ کنارم موند و وقتی انقباض منو میگرف من خودمو ناخوداگاه به پهلو میکردم و پاهامو جمع میکردم
میگفت اصلا اینکارو نکن ب کمر منو صاف کرد و پاهامو باز کرد مثل حالت معاینه و گفت خیلی کمک میکنه به روند زایمان
یکم ک گذشت و من دردام بیشترشد و خب با تنفس و حرفای ماما یکم بهترمیشدم
بعد نیم ساعت معاینه کرد گفت شدی ۷ سانت خیلی داری خوب پیش میری
بلندم کرد و برد منو سرویس و گفت بشین رو توالت فرنگی و هرچی احساس دفع داری خودتو خالی کن دیگ رو توالت ک نشستم حص خوبی داشتم و میخاستم همش اونجا باشم به زور منو کشوند اورد دوباره رو تخت خابوند

۷ پاسخ

ماما همرات کی بود ؟

وای ک چقد دلم میخاد روز زایمان منم برسه ، دیگه واقعا سخت شده برام

ریپلای لطفا عزیزم

بقیه‌شو بذار عزیزم

واااایی ادامه اشششش

خیلی ام عالی

چقد خوب خیلی زود پیشرفت میرکردی

سوال های مرتبط

مامان میران:) مامان میران:) ۴ ماهگی
تجربیات زایمان طبیعی پارت نمیدونم چندم
و من واقعا دردام غیرقابل تحمل شده بودن و اصلا نمیتونستم تحمل کنم ک درخواست ماسک ضد درد کردم و انقد درد داشتم ک داد میزدم ماسک من کووو😂😂 بیارششش سریع
دیگ ی چند دیقه گذشت و ماسکو اوردن ماما من گفت بلندشو بریم تو ی اتاق دیگ چون میدونست اگه بگه راه بریم‌من راه نمیرم
من گفتم‌نمیتونمم بزار باشم اینجاا گفت ماسک نداره عزیزم اینجا کپسولش خالیه الان باید مریض بیاد اینجا من داد زدم گفتم مگه من مریض نیستممم نمیببنی چقد از بنده خدا ب بعدش معذرت خواهی کردم خیلی داغون بودم اصلا دست خدم نبود دیگ بلندم کرد رفتیم ی اتاق دیگ رو تخت دراز کشیدم و پاهامو باز کرد و ماسک رو هم زد برام و گفت هروقت انقباضاتت زیاد شد توی نفس عمیق بکش وقتی درد نداری نکش حالا من مثل ندیدبدیده ها همش داشتم نفس میکشیدم توش اون داشت معاینه میکرد میگفت ۹ شدی عالیه ۱۰ شدی باید همکاری کنی
من‌نگاش کردم دیدم خیلی تاره سرم گیج‌میره ولی دردو حص میکردم اما از شدتش یکم کم شده بود گیجم کرده بود زیاد دیگ نا نداشتم
بعد معاینه همش وقتی انقباض داشتم حص زور داشتم و ناخواگاه زور میزدم ک این خیلی کمک میکرد
یهو دیدم از در دکتر اومد با ی لباس مخصوص و ماما همراه من
دکتر بدون هیچ مقدمه ایی معاینه کرد گفت فول فوله ۱۰ سانته پاهامو جمع کرد تو شکمم و واژنم روکشید ب طور وحشتناک به سمت پایین و گفت ی زور محکمم بزن
من درد داشتم‌جیغ میزدم از درد میگفتم‌نمیتوننمممممم ولی بازم زور میزدم
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت یک🤕😛من دکتر برام ختم بارداری داد تو هفته ۳۸ و یک روز رفتم زایشگاه اونجا معاینه ام کرد و گفت لگنت خوبه معاینه ات خوبه و یک فینگری رو زایشگاه بستری شو اونجا بستریم کردن برای زایمان با امپول فشار اول ی آب مقطر وصل کردن بهم بعدش آمپول فشار وصل کرد قطره قطره ک میرفت تو بدنم درد ب وجود میومد اینقد داداش می‌گرفت ول میکرد خیلی دردناک بود درداش من از ساعت ۶ شب تا ۴ صبح فقد ۳ سانت بودم همشم جیغ میزدم کل زایشگاه از درد گزاشته بودم رو سرم ماما میومد میگفت فقد ۳ سانت نیم باز شدی معاینه میکرد میگفت معاینه ات خوبه دوباره میرفت بیرون صبح ساعت ۶ دوباره سرم فشار وصل کرد بهم اینبار سرعتش بیشتر کرد دردام بیشتر شد جوری ک میخاستم بمیرم همش ب خدا میگفتم یا منو بکش یا از این درد راحتم کن ماما اومد معاینه کرد گفت ۷ سانت شدی همینجوری پیش بره همکاری کنی تا ۴۰ دیقه دیگ زایمان میکنی من همش میگفتم ن من نمیتونم طبیعی بیارم بچم میمیره خودمم میمیرم همش داد میزد سرم ک حرفای احمقانه نزن ولی من فقد درد داش همشم التماس میکردم ک منو ببرین عمل ک
مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۵ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان میران:) مامان میران:) ۴ ماهگی
تجربیات زایمان پارت سوم:
روز بعدش ک روز پنجشنبه بود و صبحش شوهرم زنگ زد ک فردا بریم بیرون حال وهوامون عوض بشه ک بعد از بدنیا اومدن بچه سخته یکم و خب قرار بود جمعه صبح بریم بیرون تفریح
ظهر شد من درد داشتم و خب فک میکردم کاذبه و ی لیوان تخم شیوید مامانم برام دم کرد و من خوردم و خب دردام خیلی بیشتر شد
تایماشو میگرفتم میدیدم دارن منظم میشم توی تاپیک های قبلی هست
و من ب دکترم زنگ‌زدم و جریان رو گفتم و چون نبود شوهر ما گفت باید معاینه شی اینطوری نمیشه تشخیص داد
و من گفتم خب محض اطمینان ی دوش بگیرم
دیگ رفتم دوش گرفتم و وقتی اب گرم میریختم رو کمرم خیلییی خووب بود دیگ درد نداشتم همین ک اب گرم تموم میشد دردام ده برابر میشدن اومدم بیرون و ساعت ۶عصر رفتیم بیمارستان
نوبت من شد و معاینه کرد گفت همون دوسانتی ک تغییری نداشتی من گفتم من خییلیی درد دارم از انقباضات گاهی گریه میکردم
گفت توی بیمارستان ۲ ساعت راه برو و بعدش بیا اگه تغییری داشتی امشب بستری
دیگ خلاصه من شروع کردم به راه رفتن از ساعت ۶ و رب ک شروع کردم ب زور قدم برمیداشتم و درد داشتم و از درد حالت تهوع گرفته بودم و همش احساس فشار داشتم به واژن و مقعدم و به هر زوری بود راه میرفتم و اصلا نمیخاستم بشینم چون توی تاپیک هام ی مامانی گفته بوداصلا نشین ک زایمان سخت میشه برات و راه رفتن خیلی تاثیرداره
مامان جوجه. مامان جوجه. ۵ ماهگی
پارت پنجم
نگرانیم بیشتر شد چرا اینقدر فاصله اش کم شد به این زودی.. دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ۱۱ رفتم گفتم دردام خیلی فاصله اش کمه. معاینه ام کنین.. ماما معاینه کرد گفت ۷ سانتی .. اینقدر خوشحال شدم به این زودی ۷ سانت رسیدم . کیسه ابمو پاره کرد و زنگ زدن ماما همراهم .. کیسه اب پاره شد دیگه دردام شدتش خیلی زیاد شد ولی بازم سعی میکردم با یاد خدا و صلوات و تنفس خودمو کنترل کنم .. اصن جیغ نمیزدم .. دردا خیلی نزدیک به هم شد هر یک دقیقه.. ۱۱ و ربع حس زور داشتم سریع گفتم چون از قبل میدونستم باید بگی و یعنی زایمان نزدیکه. اومد دوباره معاینه کرد گفت فولی. زور برن سر بچه دیده بشه بریم اتاق زایمان بعدم ماما رفت..ماما همراهم رسید. گفتم من فولم خیلی منتظرتون بودم .. خیلی تعجب کردد گفت به من همین الان گفتن ۷ سانتی چقدر زود شدی فول .. تو یه ربع از ۷ به ۱۰ رسیدی..با اینکه دیر اومد ولی واقعا خوشحال بودم چون. کنارم بود. ماساژم میداد دستمو میگرفت کاملا برعکس مامای زایشگاه که خودم میرفتم به زور میاوردمش منو معاینه کنه
مامان فرهاد مامان فرهاد ۱۴ ماهگی
پارت۴
ساعت ۱۲ ظهر ک شد ی ماما اومد معاینه کرد و گفت ۲ سانت نیم بازی و بهت دارو تزریق میکنیم ک دردات شروع بشه
ی سروم داخل واژنم گذاشتن و گفتن تا ساعت ۳ طول میکشه ک تموم بشه و وقتی این از داخل بدنت در بیاد یعنی ۴ سانت باز شدی
گذاشتنش داخل بدنم خیلی درد داشتن اما بعدش دیگ دردی حس نکردم
ساعت ۲ ک شد گفتن بلند شو راه برو و کمر تو بچرخون همراهش
و منم تا بلند شدم ازم کلی آب خون ریخت و گفتن طبیعیه بخار سروم داخل واژنت هست
حدود نیم ساعت راه رفتم تو اتاق بعدش خسته شدم دراز کشیدم ساعت ۲ ۵۰ دقیقه سروم از بدنم خارج شد و من انقباض هام در حد ۵ دقیقه ۳۰ ثانیه بود
از وقتی سروم اومد بیرون ی ماما اومد و گفت هر یکساعت میام معاینه تحریکیت میکنم تا کمک کنه بهت من دردام قابل تحمل بود تا ساعت ۹ شب من همینجوری انقباض داشتم و هی معاینه میشدم و نوار قلب میگرفتن از بچه
تا اینکه ساعت ۱۰ شر اومدم ی آمپول بهم زدن ک بلافاصله بعد اون آمپول دردام ده برار شد و انقاباض ها ب ۲ دقیقه ۵۰ ثانیه رسید ساعت ۱۰ نیم آمدن معاینه یهو شده بودم ۷ سانت و از اون به بعد من فقط داد میزدم و اصلا باهاشون همکاری نمیکردم تا ساعت ۱۱ نیم انقد داد زده بودم ک گلوم زخم شده بود و قلب بچه افت کرده بود
....پارت بعدی
Bano Bano قصد بارداری
خب تجربه زایمان طبیعی من
من یکشنبه 30 فروردین 38 هفتم کامل بود اصلا دردی مشکلی چیزی نداشتم ب خاطر یسری مشکلات میخاستم زودتر زایمان کنم ب دکترم گفتم اولش قبول نمیکرد میگفت باید 40 هفته بشی منم یکم باهاش صحبت کردم دیگ قبول کرد که با امپول فشار زایمان کنم دکترم گفت یکشنبه ساعت 7 برو بیمارستان الکی بگو درد دارم و بگو مشکوک ب ابریزشم وگرنه بستری نمیکنن من رفتم اینارو گفتم گفتن ک باید یبار مامای بخش معاینه کنه تا بشری بشی دکترمم ک گفت عیبی نداره بزار معاینه کنه دیگ معاینه کرد ی سانت بودم دیگ گفتن چون ابریزش داشتی بستری میشی بستری شدم
رفتیم با دکترم داخل اتاق ورزشامو شروع کردم و دکترم امپول فشار زد داخل سرم و گفت اگ دکترشون اومد نگو امپول فشار زدم بگو دردای خودمه منم یربع گذشت دیدم اصلا درد ندارم بعد یربع کم کم دردام شروع شد 5 دقیقه یبار بود ک دکترم میگفت باید یدیقه یبار بشه دیگ خلاصه ک از یکسان یهو شدم 4 سانت وقتی 4 سانت شدم کیسه ابمو دکتر پاره کرد وقتی کیسه ابو گاره کرد سرمو هم باز کردم بعد نیم ساعت دردام خیلی خیلی شدید شد ک جیق میکشیدمو گریه میکردم اینقد بی قراری کردم ک دکترم معاینه کرد گفت فول شدی و سریع بقیه پرستاران اومدن و دکترم لباساشو عوض کرد خیلی خیلی خیلیییی شدید درد داشت 🥴🥴دکترم میگفت زور بزن من اصلا نمیتونستم خیلی بی‌حال شده بودم دیگ با کمک اکسیژنو این چیزا دیگ تونستم یکم دزدامو کنترل کنم و زور بزنم گفت سر بچه مشخص شده بعدش یهو جیق کشید گفت بند ناف دو دور دورگردن بچس داره خفه میشه سریع قیچی کرد واژن منو🥺و فسقلمو بدنیا آورد وقتی بچم بدنیا اومد همه دردام یهویی ناپدید شد و بچه من وقتی بدنیا اومد تا 10 دیقه اصلا گریه نکرد بعدش گریه کرد وزنشم 3 کیلو بود قدشم 52 😁بای بای
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان هیراد🥺✨ مامان هیراد🥺✨ روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم
ساعت ۳ صبح منو بردن زایشگاه و به ماما اومد بالا سرم و ازم هی نوار قلب می‌گرفت و می‌گفت نوار قلب زیاد خوب نیست تا ساعت ۷ صبح من همینجوری توی خواب و بیداری بودم تا اینکه ساعت ۷ ماما اصلیم اومد و خدا خیرش بده کلی بهم کمک کرد
اول ک معاینه کرد گفت هنوز ۴ سانتی و معاینه تحریکی کرد یکم و گفت پاشو رو توپ ورزش انجام بده منم درد داشتم و ورزشارو انجام میدادم ولی همش دلم میخواست بخوابم و فوق العاده زیاد هی دسشوییم می‌گرفت باز میومدم و دوباره ورزش بهم سرم و اکسیژن وصل کرد و آمپول فشار زد و همینجوری هعی می‌گفت ورزش کن
من اصلا چیزی نخوردم قندم افتاده بود و فشارم پایین بود قبل اینکه برم ت فاز فعال زایمان حالم خیلی بد شد و بالا آوردم و توی همون حین کیسه آبم پاره شد و رفتم توی فاز زایمان
دکتر بیهوشی اومد و برام بی حسی اسپینال انجام داد که اصلا درد نداشت من اصلا حس نکردم
بعد از بی حسی دیگ هیچ دردی نداشتم فقط حس مدفوع داشتم
ماما هم میگفت وقتی این حسو داشتی زور بزن تا موقعی ک این حس تموم نشده زورتو ول نکن