سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت سیزده 👉
معاینه کرد گفت ۷ سانتی الان به دکترت زنگ میزنم با این ک فکر می‌کرد هنوز ۵ سانتم دوباره منو میتونه ببره تو وان وزرش بریم ولی کار به اونجا نکشید ،گفت پاشو بریم بیاییم تو وان گفتم نمیشههههه وای فشار رومه کمکککک ،داشتن ک به دکتر زنگ میزدن گفتم مامان شوهرمم بگو بیاد گفته بود زنگم بزن خبرم بده پیش خودم گفتم حیف الان مامانم میره شوهرم میاد ک دوتاشونم خدارو شکر پیشم بودن من هی جیغ داد ک واییییییییییی دکتر کووووو مامان فشار امد بهمممم و جیغ من کم میشد زور میومد زور میدادم وای. وای وای اولش کم کم زور امد ولی شدید گفتم بدوییییییید. اونام ک متوجه شدن سریع فول شدم خودشون گم کردن چون دکتر نیومده بود فکر میکردن هنوز فول نمیشه زود ک از شانسم زود فول شدم معاینه کرد حین درد گفتم چند سانت شدم گفت همون ۸ نهی‌ وایییی جیغ زدم دکترررمممممممم کو پسسسسسسس هی گفت میاد آخر دیگه ناامید شدم میدونستم بچه امد با زوری ک بهم وارد شد گفتم نرو بچه میاد میوفته گفت ن نمیاد وایسا پاهام خم می‌کرد گفتم امد امد نریدددد داشت خودش میدید بچه آمده هی میگفت ن مامانم گفتم مامان بچهههههههه امد مامانم گفت ن زور وارد میشه با این ک من میدونستم امد همون لحضه دیگه دستکش خودش دستش کرد.

بارداری زایمان
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۶ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۳ ساعت ۸ شب کیسه آبم پاره شد و ۸ و ربع رسیدم بیمارستان بستری شدم و ماما همراه گرفتم ماما همراهم ساعت ۹ اومد بالاسرم معاینه ام کرد گفت از الان به بعد یه جوری معاینه ات میکنم که درد بگیره کمکت کنم زودتر باز بشی یعنی در اصل میخواست پاره ام کنه آنقدر درد داشت دستش رو می‌برد تا آرنج تو میچرخوند خیلی بد بود بهش فکر میکنم چهارستون بدنم میلرزه🫠
خلاصه ساعت ۱۲ یکم دردام زیاد شد اومدن معاینه ام کردن گفتن ۳ سانتی گفتم خب پس اینجوری پیش بره ۴ صبح زایمان کردم ماما هم گفت فعلا استراحت کن ساعت ۲ میام ورزشا دو شروع کنیم باید ۴ سانت بشی این رفت خوابید من موندم و دردهایی که هر لحظه بیشتر میشد تا ساعت ۳ نیومد من ۳ دردام خیلی زیاد شده بود ماما شیفت اومد بالاسرم معاینه کرد گفت چهارسانتی دیگه خیلی خوشحال شده بودم چون شنیده بودم از ۴ سانت تا ۱۰ سانت زود میگذره ماما همراهم زحمت کشید از خواب پاشد اومد بالا سرم معاینه کرد گفت نه هنوز ۳ سانتی ولی خوبه پیشرفت میکنی ولی من چون امیدوار شده بودم و دردام زیاد بود این رو که شنیدم گفت هنوز ۳ سانتی خالی کردم زدم زیر گریه گفتم تروخدا من نمیتونم من رو ببرید سزارین مامانم اومد یه لحظه پیشم گفتم مامان تروخدا برو بگو شوهرم بیاد رضایت بده من برم سزارین ولی ماما همراهم گفت نه داری خوب پیش میری کم نیار (خب تو چرا من رو سرد میکنی 😐)
بعد جالب اینجا بود ماما شیفت ازش پرسیده بود بنظرت ساعت چند زایمان میکنه این برگشت گفت میره پایین منظورش این بود که کارم به سزارین میکشه دوباره باز یکم امیدوار شده بودم این رو شنیدم دوباره حالم بد شد التماس کردم گفتم من رو ببر سزارین نزار دوتا درد بکشم به من می‌گفت نه خوب داری میری نا امید نشو نمیدونم چرا دو رو حرف میزد
مامان تمنا مامان تمنا روزهای ابتدایی تولد
دیگه دیدم درد خاصی ندارم در حد همون پریودی ب همسرم گفتم ی جا نگهدار یچی بخوریم من گرسنمه یچی خوردم و راهی شدم بیمارستان هم نزدیک خونه بود دیگه قبل ۷ بیمارستان بودم معاینه شدم سه سانت ب قول خودشون سه سانت خیلی خوبی باز بود منظورشون نرم بود دهانه رحمم خلاصه درد داشتم اما با نفس های عمیق ک می‌کشیدم زود تموم میشد و آزار دهنده نبود مامایی ک داشت کارا بستریم میکرد گفت چ زائو خوبی آفرین ک نفس عمیق می‌کشی
خلاصه همون موقع زنگ زدم ماما همراه ک گفت الان میام تا بیاد دقیقا هفت بود همه چیز خیلی خیلی زود و دور از تصورم بود از همون موقع ک ماما اومد ورزش شروع شد تا هفت و نیم ک معاینه شدم و گفت پنج سانت باز شدع من دیگه کم آورده بودم خود ماما می‌گفت چرا اینقدر دردات عجیبه و خیلی خیلی زود میاد و می‌ره گفتم چقدر مونده گفت خسته شدی گفتم آره اذیتم گفت دراز بکش پاهات جمع کن تو شکمت و وقتی گفتم زور بزن تا کمکت کنم زود باز بشی همینم شد دست کرد تو ک چون باز بود من اصلا حسش نکردم سه تا زور جانانه زدم ک تو همین حین گفت هشت سانت شد پاشو بریم رو تخت زایشگاه دیگه من احساس فشار شدید داشتم نمی‌تونستم راه برم منو بردن ک تا دراز کشیدم نتونستم زور نزنم و بچه اومد بیرون
نیم ساعت هم موندم چون جفت خارج نشده بود اما دیگه ن دردی بود ن چیزی بچه اومد من راحت شدم
مامان میران:) مامان میران:) ۲ ماهگی
تجربیات زایمان پارت چهارم:
تجربیات زایمان
پارت چهارم:
ساعت ۶ و رب ک شروع کردم به راه رفتن شد ساعت ۷ و رب و من گفتم دیگ نمیتونم راه برم دارم هلاک میشم همش اون تایم کوچیک ترین کارشوهرم رو مخم بود و داد میزدم سرش و خب اون فقط نگام میکرد بیچاره
رفتم معاینه کرد و بدون اینکه چیز دیگه ایی بگه
گفت عزیزم بلندشو لباساتو بپوش
من ی لحظه کپ کردم داشتم فک میکردم من با این درد چجوری برم خونه؟ ک یهو دیدم لباس گذاشت کنارم و گفت میرم پروندتو اوکی کنم گفتم چند سانتم گفت ۴ تو ی ساعت دو سانت پیشرفت کردی ک این عالیهه
منم خووووشحال ک بستری شدم زنگ زدم به ماماهمراه ک بیاد
لباسامو پوشیدم و رفتم قسمت زایشگاه
پروندم قسمتت پذیرش بود و خب هنوز نوبت من نشده بود من دردام میگرفت و ول میکرد
و من راه میرفتم و کمرمو ماساژ میدادم ی نیم ساعتی شد ک ماما همراهم رسید
و سرم زد برام و تا وقتی ک برد منو توی اتاق شد ساعت ۸
نوار قلب رو وصل کرد و معاینه کرد و یهوبا ذوق گفت دختررر ۵ سانت شدی عالیه و کیسه ابمو‌خیلی یواش همونجوری ک داشت معاینه میکرد پاره کرد من فقط حص کردم ک گرم شد ی لحظه
دیگ کنارم موند و وقتی انقباض منو میگرف من خودمو ناخوداگاه به پهلو میکردم و پاهامو جمع میکردم
میگفت اصلا اینکارو نکن ب کمر منو صاف کرد و پاهامو باز کرد مثل حالت معاینه و گفت خیلی کمک میکنه به روند زایمان
یکم ک گذشت و من دردام بیشترشد و خب با تنفس و حرفای ماما یکم بهترمیشدم
بعد نیم ساعت معاینه کرد گفت شدی ۷ سانت خیلی داری خوب پیش میری
بلندم کرد و برد منو سرویس و گفت بشین رو توالت فرنگی و هرچی احساس دفع داری خودتو خالی کن دیگ رو توالت ک نشستم حص خوبی داشتم و میخاستم همش اونجا باشم به زور منو کشوند اورد دوباره رو تخت خابوند