دخترا اصلا دست خودم. نیستااا اما من ب شوهرم شک دارم ازش هیچی هم ندیدم این حس مث خوره افتاده ب جونم چیکار کنم
گوشیش رمز نداره. دوشیفت میره سرکار از کار هم میاد همش خابه اصلا با گوشیش هم ور نمیره اما بازم حس خوبی ندارم اینو میدونم ک چش چرون هست اما ک بگی با کسی در رابطه باشه نه حس میکنم چشش دنبال رفیقمه با چن تا حرفی ک همسرم در موردش گفت کلا ذهنم اینجا کشیده شد یه نمونه اش اینکه تولد بچه رو خونوادگی نگیریم پارتی بگیریم دوستاتو بیار بعدش قسم خورد ک. منظورش این بوده دخترونه بگیره برا من اما من میدونم ک منظورش این نبود میخاس منو محک بزنه ک میذارم با دوستام راحت باشه یانه ک راحت ب کاراش برسه
نمیدونم چرا اینجوری شدم
زودم عصبی میشم از کوره در میرم
همش استرس دارم استرس های الکی ک هیش کاری از دستم بر نمیاد
بنظرتون برم دکتر یا برم قرص آرامبخش بخرم از داروخونه
شیرخشک
فرزند پروری
غذای کمکی
گهواره
شیرمادر
رفلاکس
کولیک
رفلاکس

۵ پاسخ

منم دقیقا مثل توشدمه😑

ببیین داری زندگی خودتو خراب میکنی مطمعن باش مردی ک گوشیش رمز نداره یا رمزشو زنش میدونه دو شیف سر کاره بعد میاد خونه هیچ ریگی به کفشش نیست حالا یه مردی به جنس مخالف به جز زنش توجه میکنه بعضی ها ن بعضی واقعا نگاه میکنن ولی کاری نمیکنن زندگیشون خراب بشه ولی وقتی تو اینجوری بهش شک میکنی و حتی اگ یه بارم بگی بهش شک داری اون بفهمه براش عادی میشه فکر میکنه اگ کاری هم کنه پس اتفاق بدی نمیوفته پس به جا اینکارا یکم بیشتر بهش نزدیک شو بهش ابراز علاقه و عشق کن بهش حس قدرت بده مردا عاشقشن و یکی دیگه ک میدونم رعایت نمیکنی اصلا غیبت خانوادش نکن به خانوادش نمایشی هم شده احترام بزار لطفا

من که خودم هرووقت شک کردم فرداش بهم ثابت شد خداکنه براتو اینجوری نشه دردش خیلی سنگینه کمرتومیشکنه

وا هنو ک اتفاقی نیفتاده انقد ب این موضوعات فکر نکن سرتو گرم کن با کار یا ی سرگرمی برا خودت پیدا کن

قرص آرامبخش که فایده نداره
برای وسواس فکری برو مشاوره

سوال های مرتبط

مامان معجزه🦁🌞 مامان معجزه🦁🌞 ۱۰ ماهگی
من هنوز تو افسردگی بعد زایمان و بارداری گیز کردم از قبل هم سابقه پنیک و خوردن داروی اعصاب داشتم و گاها افسردگی ک خود ب خودی برای پنیکی ها میاد بارداری خیلی با ویارهای وحشتناکی داشتم زایمانم هم پنیک شدم پسرمم بعدش همش میبردمش دکتر زردی کولیک رفلاکس سرماخوردگی الانم دندون واقعا حوصله بازی کردن باهاش رو ندارم هنوز جونم خسته اس از طرفی فشارهایی ک بهم وارد کردن باعث شدن دیگه هیچوقت ب بچه دوم فکر نکنم برای پسرم اندازه توانم بهترینهازو سعی میکنم بخرم غذاهای خوب بدمش ب بهداشتش برسم نازش میکشم ماهگرداش یلدا عید آتلیه اینارو همه رو براش کردم حتی ی چیزی براش میخرم خیلی ذوق میکنم دوس دارم خودم هیچی نخرم اما پسرم همه چی داشته باشه بهشو میخندونم اما حس میکنم اون حس عمیق عاطفی رو با بچم اونقدر ندارم خواهشا قضاوت الکی نکنید من جوری هستم ک مثلا پسرم گشنه باشه یا دستشویی کرده باشه میام خودمو ب بیخیالی بزنم اصلااا نمیتونم زودی پامیشم براش شیر درست میکنم با جاشو عوض میکنم من مادر خوبی نیستم مامانا؟