امروز بعد از مدت ها بچه داری کلافم کرد😐از اینور خونه بهم ریخته داشتم جمع میکردم حالا مگه جمع می‌شد طلسم شده بود انگار ازاینور ناهار داشتم میزاشتم از یه طرفم دخترم هی غررررررر میزد که بیا بشین پیشم یا بردار دیگ آنقدر کلافه شده بودم که نگوووو همینجوری که داشتم حرف میزدم با دخترم وسیله به دست رفتم اتاق خواب دخترمم بیشتر غر میزد که دیک عصبانی شدم دستم دفترچه بود محکم پرت کردم زمین دوتا ام زدم تو سره خودم 😑😑😑بعد انگار کهچیزی نشده با لبخند اومدم بیرون پیش دخترم 😐😂😂😂🤦🏻‍♀️خلاصه که ناهارم خوردیم خونرم جمع کردم به دخترمم رسیدم😁مادر بودن همون قدر که شیرین خیلییییی ام سخته دیک هیچی مثل قبل نیست🙁قبلاً از بیکاری دوبار خودرو تمیز میکردم به همه کارام میرسیدم تازه وقت اضافی داشتم حوصلم سر می‌رفت ولی الان وقت نمیکنم درست حسابی دسشویی برم😂😂😂بااین حال خدارو خیلیییی شکر میکنم به خاطره وجود دخترم همسرم 😍😍شما چجوری به کار هاتون میرسین خانوماااا ؟؟؟

۸ پاسخ

بچه ها حس های مارو کاملا میفهمن ما وقتی کلافه ایم اونا هم کلافه میشن من هر وقت پسرم نگام کنه لبخند میزنم اونم قشنگ میخنده بهم همسرم راس میگه من هر وقت استرسی بشم فرهانم نااروم میشه

دقیقا من امروز این شرایطو داشتم😫😫😫 الانم از خستگی نمیتونم پاشم شام بخورم

من همه اینا خست به اضافه درسی وپایان نامه😅😅

دقیقا عین تو انقد خسته ام که نگو هی بدو بدو تا کارا تموم شه روز بگذره شب شه بچه بخوابه ما هم بخوابیم هیچ کمکی هم ندارم
ولی واقعا خداروشکر که دختر و همسرمو دارم
عاشقشونم

به سختی
من تقریبا شوهرم خونه س و کمکم میکنه و بچه رو میگیره و منم به کارام میرسم
نهایتا روزی دوسه ساعت بره بیرون
ولی بازم مثل قبل نیستم ،هرچند قبلا سرکارم میرفتم

منم به بدبختی 🤦‍♀️
کارامو تقسیم کردم
مثلا یه روز کردگیری
یه روز جارو برقی و تی کشیدن
غذا درست کردن و جمع و جور کردن که هر روز هست
کلا هم مارا تمومی نداره گاهی اوقات منم خیلی خسته میشم

منم امروز رو کلا سرپا بودم الانم دخترم سر لج برداشته باهام هرکاری میکنم اروم نمیشه بخابه خابشم میاد حالا بقیه روزا میخابید منم میخابیدم امروز خیلی کار داشتم نخابیدم ک لِه لِه ام 😤😤😤🥲😄

تصویر

حالا فکر کن من به جز کارهای خونه و بچه داری پروژه هم میگیرم امشب از بی‌خوابی و کار زیاد حالم بد شد فشارم افتاده 😑😑

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۲ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان مهدیار🩵 مامان مهدیار🩵 ۴ ماهگی
امروز یه تجربه خیلیییی بد داشتم طوری که هنوز تموم تنم میلرزه
پسرم رفلاکس داره از زمانی که به دنیا اومد
تو بیمارستان دوبار نفسش رفت پرستارا ریختن سرش نفسش برگشت
ولی از اون به بعد اینجوری نشده بود
امروز بهش شیر دادم هرکار کردم آروغ بده نداد
بعد گفتم یه لحظه بزارمش پایین لباسمو درست کنم دوباره بگیرمش که آروغ بده
همین که سرشو گذاشتم رو بالشت نفسش قطع شد
به پشت برش گردوندم پشتشو زدم هرکار کردم نفسش نیومد
همسرمو صدا زدم اومد چندتا محکم زد تو پشتش و برعکسش کرد نفسش برگشت
وقتی اینکارارو میکرد فقط میگفت خدایا ازم نگیرش
هی داد میزد چرا نفسش نمیاد
منم فقط گریه میکردم و نگاش میکردم
همه این اتفاقا سه جهار دقیقه بودولی برامون انگار یه عمر بود
نفسش که برگشت سه تایی نشستیم گریه کردیم
نمیدونم از دیروز چه اتفاقی افتاده که یه سره بدبیاری داریم
تو محل کار همسرم مشکل پیش اومد،وامی که همه چیزش حل شده بود و باید ریخته میشد به حسابمون یهو کاراش گره خورد و نریختن،همسرم تصادف کرد باید کلی خرج ماشین کنیم،الانم که پسرم اینجوری شد
صدقه دادم،اسپند دود کردم،همسرم میخواد قربونی کنه
دیگه نمیدونم چیکار کنیم که این بلا و بلایا از سرمون رفع شه
ولی هیچکدوم از این اتفاقا اندازه اتفاقی که برا پسرمون افتاد دیوونمون نکرد
خدا هیچکسو با بچش امتحان نکنه
مامان آدرین✨️💙 مامان آدرین✨️💙 ۱ سالگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم