۷ پاسخ

من این مشکل ندارم ولی بچم بد غذاس شدید هیچی نمیخوره ابکی اصن
نمیدونم خورشتی اصن ابگوشت اصن چهار تا غذا میخوره فقط خسته شدم
حس میکنم بهانشه عزیزم چیزیش نیس میخواد نخوره
پسر من میخاد نخوره میگ بو گند میده
الکی میگ
ولی شما دخترت ببر ی ازمایش انگلی ی سونو چیزی بده خیالت راحت شه

پیش یه متخصص کودک.یا گوش حلق و بینی ببر

بنطرم براجلب توجه ونخوردن هس دیده شماواکنش نشون میدین شلوغش میکنه

با متخصص کودکان حتما صحبت کن

پسر منم همش میگه داغ نباشه! سرد باشه! میگه سرد سرد و خام بده بخورم!

همینطورندبچه ها ادم رتمیکشندتتبزرگ بشن من دیشب تاخودصبج اشک میریحتم صبح که بیدارمیشم ۲۰سالشون شده باشه

سلام
پسر من ولرم رو به سرد میخوره، منذهم درعجبم چه جوری نمیتونه غذای گرم بخوره، یه کم گرمیش بیشتر باشه از دهنش میریزه بیرون

سوال های مرتبط

مامان هانا 🌙 مامان هانا 🌙 ۳ سالگی
دخترم را آرام در آغوش گرفتم و بی‌صدا از خانه بیرون زدم. آن‌قدر آهسته راه می‌رفتم که حتی صدای نفس‌هایم را میشنیدم.
صدای خواب‌آلود و متعجبش کنار گوشم پیچید: «مامانی... کجا می‌ریم؟ بابایی هم میاد؟»
لبخند تلخی زدم و گونه‌اش را بوسیدم. «بابایی خوابه، عزیزم... من و تو قراره با هم یه سفر هیجان‌انگیز بریم.»
تمام تلاشم را می‌کردم لرزش صدا و وحشتم را پشت لبخندم پنهان کنم. شاید دیگر قرار نبود پدرش را ببیند... اما برای دختر دو سال و نیمه‌ام، هیچ توضیحی بهتر از «یه سفر هیجان‌انگیز» پیدا نمی‌کردم.
درِ ماشین را آرام باز کردم و او را روی صندلی عقب نشاندم.
«هیس... دخترِ قشنگم بخوابه... لالالالا... هیس...»
چند دقیقه کنارش ماندم تا پلک‌های کوچکش سنگین شد و خوابش برد. خرگوش پارچه‌ای‌اش را هم در آغوشش گذاشتم؛ شاید نبودن در اتاقِ خودش را کمتر حس کند.
اسم‌هایی که برای عروسک‌هایش انتخاب می‌کرد، مثل خودش ساده و قشنگ بودند؛ خرگوشی، ببری، جوجه...
نفسم را عمیق بیرون دادم و پشت فرمان نشستم.
سوییچ را چرخاندم.
قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش را می‌شنیدم.
می‌ترسیدم صدای استارت ماشین بیدارش کند... یا شاید هم نیمه‌شب، وقتی مثل همیشه با سرفه از خواب بیدار می‌شد و دیگر من نبودم تا لیوان آب را دستش بدهم...
اما از همه بیشتر، از لحظه‌ای می‌ترسیدم که قبل از طلوع آفتاب قبل از آن ساعتی که باید بیدار شود، او می‌فهمید...
من رفته بودم.

@hiva_tales ✍🏻
مامان مایکی💕 مامان مایکی💕 ۳ سالگی
میخوام یه چی تعریف کنم کمی آگاهتر و دقیقتر بشید . شوهرم یه پسرخاله داره این همه عمرش معتاد بوده . این پسرخاله هه وقتی بچش کوچیک بود پسرش که ۴ سالش بود با بچه همسایه دعواش میشه میاد ب باباش میگه دعوام شد اونم یه تیزبر میده دست بچه میگه برو اونو بزن . این بچه ۴ ساله میره پسرهمسایه رو میزنه با تیزبر تو گردنش که اکنم همین سنی بوده و اون بچه بیچاره فوت میکنه ! همینقدر دردناک! میبرن دادگاه میگه چیکارش کنیم اخه ۴ سالشه که دیگه دیه میدن و این مساله برای ۱۸ سال پیشه . باید پدر آشغالشو مجازات میکردن .
چند روز پیش پسرمو برده بودم پارک یه دختر بچه ۶ ساله داشت بازی میکرد اومد گفت باهم بازی کنیم منم خوشحال شدم ولی همونجا ایستاده بودم نگاه میکردم دیدم دست بچمو خیلی فشار میده بش گفتم آرومتر بگیرش . بعد رفتن بالا سرسره من از لای سرسره نگا میکردم رفتن تو تونل گلوی پسرمو فشار داد کشید که بیارتش بیرون که من داد زدم سرش بعدم ردش کردم بره . پرسیدم مادرت کجاس گفت نمیدونم
ادامه تایپیک
فرزندپروری