۵ پاسخ

گلم من آدم مذهبی زیاد نیستم ولی صلوات زیاد بفرس همش خدارو یاد کن با خودت بگو همه چی دست خداست چرا بترسم من ک اینارو میگم خودم آدم بشدت داغونیم از همه لحاظ فکرای عجیب غریب ناراحتی‌های بی مورد ولی میگم خدا هست حواسش هست هرچی بترسی از خوشی روزگارت کم کردی اگه پدر و مادرت هنوز هستن برو پیش اونا سربزن با آدمایی ک حالتو خوب میکنن بیشتر رفت و آمد کن سعی کن تنها نمونی گلم

منم همین طورم انقد به خودم فشار آوردم قلب درد می‌گیرم و دستم تیر میکشه انشالله زودتر این روزا تموم بشه

دیگه ترسیده شدیم منم همینم بعد از اون بزن بزنا موشک شوهرم که میخواست بره مغازش منم میرسوند خونه مامانم ولی دیگه چندباری تنهایی موندم خونه مجبوریم تحمل کنیم این روزا بگذره

این ترست طبیعیه خب

فقط باید با یه روان شناس صحبت کنید

سوال های مرتبط

مامان آلبالو مامان آلبالو ۳ سالگی
رستا چند ماه دیگه چهار ساله ميشه ومن هنوز باورم نميشه روزها انقدر زود گذشتن و دختر كوچولوم داره بزرگ میشه
یک روز از من پرسید: «مامی تو از چی میترسی؟»
هزار تا فکر اومد تو سرم...مثلا :
از این میترسم که یه روزی دست هات دیگه برای گرفتن دستهای من دراز نشن،و آغوشت دیگه جای همیشگی من نباشه
از روزی می ترسم دیگه خبری از شیطونی و شلوغی اسباب بازیهات نباشه
از غصه هایی می ترسم که بهم نمی گی،از آدمهایی که شاید چراغ دلتو خاموش کنن و از دردهایی که نمی تونم ازت دور کنم
از روزی می ترسم که دیگه برای تعریف کردن اتفاق های روزت با ذوق سراغم نیای
از روزی می ترسم که اون قدر درگیر دنیای خودت بشی که حتی هفته ای یکبار هم فرصت حرف زدن با من رو نداشته باشی،
اما هیچ وقت این ترس ها رو بهت نمی گم؛نمی خوام از بزرگ شدن بترسی،از آدم ها،از روزهای نبودنمون،از تنهایی،میخوام با خیال راحت بزرگ بشی بدون اینکه بدونی مامانت از فکر کردن به آینده ت و دور شدن ازت می ترسه...
تو دوباره سوالتو میپرسیو نمیدونم چطور بگم...بیشتر از هر چیزی از رها کردنت میترسم.
پس میگم : سوسک🪳
تو هم میخندی و میگی :«منم همینطور»