اینارو تایپ میکنی عزیزم؟
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#پارت59
سرم رو نزدیک بردم و آروم لب زدم:
- راستش من یکم ویار کرده بودم، وگرنه ازون کارا با هم نکردیم! یعنی من میخواستم ها ...اما چاووش خان نه ...
چشم توی حدقه چرخوند و اخم کرد.
- حیا کن دختر، نباید زیاد التماس مرد رو بکنی! باید خودش بخواد ...اون خاطر خواه زیوره ...با زن دیگه ای نمیتونه کنار بیاد!
سر تکون دادم و با شرمندگی از تخت پایین رفتم و لباس تن کردم.
پایین رفتم که زیور با نگاه حقیر آمیزی خیره شد.
لباس بیرون پوشیده بود و آماده کنار چاووش انگار داشتن جایی میرفتن که دایه رو به زیور کرد.
- داری میری شهر یادت نره سفارش های منم بگیری.
داشتن میرفتن شهر؟ پس چرا من خبر نداشتم؟
چاووش دستی به موهاش کشید و چهره خواب آلودم پوزخند زد.
آروم پرسیدم:
- میخواید برید شهر؟
زیور چینی به بینی داد که دایه خودش جوابم رو داد:
- زیور یه چند روزی میره پیش ننه آقاش ...حال مادرش خوب نیست.
سری تکون دادم و نزدیک چاووش رفتم و آروم پرسیدم:
- تو هم اونجا میمونی؟
اخم کرد و با همون غرور جواب داد:
- معلوم نیست!
چشم مالیدم و بی حوصله روی مبل جا گرفتم و نیمه دراز نشستم و با رفتنشون انگار ترس به جونم افتاد.
- دایه؟ چاووش هم توی شهر میمونه؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.