یه وقتایی با خودم میگم ،من کی مادر شدم؟
اصلا باورم نمیشه یه پسر دارم و هرروز کنارمه🩵
یادش بخیر برای زمانی که مارشمالو خان نبود و هربار حرف از بچه میشد ،میگفتم فعلا نه،فعلا زوده،فعلا نمیشه🥲
همیشه فکرمیکردم بارداری خیلی معقوله وحشتناکی هست و پروسه زایمان از اون بدتر…
وقتی به زایمان و بارداری و بچه داری فکر میکردم تمام بدنم میلرزید😃
اما اینطور که میگفتن نبود(اینرو کسی بهتون میگه که بسیار آدم حساس و اکتیوی هست)
اصلا ترسناک و سخت نبود،خیلی ام جذاب و شیرین بود😍🌱
مادر شدن خیللللی قشنگه،باید از نزدیک این حس رو لمس کنی تا بدونی چی میگم🥹🧑‍🍼من دقیقا در همین زمان،آمادگی مادرشدن را داشتم،نه زودتر و نه دیر تر…
درست در همین نقطه ای که ایستاده ام دلم میخواست فرزندم کنارم و در آغوشم باشه و همینم هست🩵🌱
خیلی خوشحالم خداوند منو لایق این نعمت عظیمش کرده…
همیشه دلم میخواست همچنین پسری داشته باشم ،تو از حد تصور منم زیباتری🥹🩵

تصویر
۷ پاسخ

من هفته دیگه انتقال جنین دارم
الان ک این تاپیکو دیدم یجوری شدم
من حس میکنم خیلی زوده برام انگار یه عالمه کار نکرده دارم
همش میترسم همش میگم زوده ومیترسم رو انتقال نتیجه منفی بزاره
انگار هم ممیخوام بچه هم میخوام نتیجه درمان و عمل و هزینه هام مثبت شه
تو دوراهیم
میترسم
بنظرم بارداری و بعد بدنیا اومدن نی نی هیچی به قشنگی الان نیست
منظورم زندگی دو نفره اس

ای خدا 🥺کوووچوووولووووو🥺🥰به جا من ماچ ماچیش کن حسابی🥰❤️💋

بمونید برای هم

اره فقط اگه بعد زایمان بهت غذا بدن
تحقیرت نکنن
خواهرات یه ذره غذا بدن یکم بچه رو بگیرن تا بخوابی
و بدتر از همه مادر داشتم بزرگترین نعمته که من نداشتم 😭😭😭😭😭😭😭سخت ترین روزای زندگیم بود
اون وسژام افسردگی و جابجایی و امبولی شدن و اسباب کشی به شهر دیگه
زایمان دومم دقیقا ده روز بعدش اسباب کشی کردم
صاحب خونه از حمان سرویس تو حیاط که از ما بود استفاده میکرد و هر دفعم 💩
باید میشستم
دبگه نمیتونستم بعد ۳هفته اسباب کشی کردم
وسایل سنگین برداشتم فتق ناف گرفتم
بی کس نیستم ۷تا خواهر براردر دارم که هیچ کدوم نگفتن کاری برات انجام بدیم

من الان استرس اینو دارم بره بیرون ماشین نزنتش یا اتفاقی تو مدرسه براش پیش نیاد این موضوع حالمو بد میکنه

عزیزم انشالا ک بزرگ شدنشو تماشا کنی و لذتشو ببری

جاانم😍خدا حفظش کنه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان مارشمالو👶 مامان مارشمالو👶 ۹ ماهگی
من همیشه از اون آدم هایی بودم که بدون برنامه ریزی کاری رو پیش نمیبردم…
برای بدنیا اومدن فرزندم هم کاملا پلن ریخته بودم که از اول بارداریم چه کارهایی انجام بدم و تا آخر بارداری و جشن ها و زایمانم و دکترم و بیمارستانم و….راجب تک تک لحظاتم فکر کرده بودم…
یکسری پلن هم بود که باید انجام میشد تا بخوام به بچه فکر کنم…
از اونجایی که همسرمم خیلی دلش نی نی میخواست اما من اصلا دلم نمیخواست 😅اما پلن هامو که گفتم با حمایت هاش همرو دونه به دونه انجام داد
و درنهایت برای زمان بدنیا اومدن فرزندمونم کاملا برنامه ریزی و فکر کردیم که چه تاریخی باشه و در چه ماهی…
و از قضا خدا هم حسابی همراهمون بود😍هم مطابق با خواسته هام همه چی پیش رفت و هم فوق العاده بارداری و زایمان خوبی داشتم…
اصلا در دوران بارداریم تا نه ماهگی نمیفهمیدم باردارم از بس همه چی عادی و نرمال بود😅(اخه همیشه فکر میکردم بارداری آدم بی حال و بی انرژی میشه یا همش حالت تهوع داره یا ویار یا افسردگی)من هیچکدومو شکر خدا نداشتم
حتی زایمانمم عالی بود(با اینکه بسیار آدم حساس و وسواسی هستم،همه چی مطابق با سلیقم پیش رفت)
کلی بگم عاشق دوره بارداری و زایمانمم😅😁ه
مامان مارشمالو👶 مامان مارشمالو👶 ۹ ماهگی
بنظرتون چرا بارداری و زایمان برای خیلی ها یک ترس بزرگه؟؟؟
قبل از آگاهی و تجربش برای ماهم ترسناک بود
اما الان یک امر طبیعی و حتی خیلی ام شیرین به حساب میاد(برای من که هم بارداری هم زایمان پروسه بسیار راحت و خوب و خاطرانگیز بود🥲

ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است و باید به یاد داشته باشید که زایمان نیز پدیده‌ای طبیعی است. اگر شما تصمیم گرفته‌اید که انسانی را به دنیا بیاورید، تقریباً نصف راه را رفته‌اید و زایمان ترسی بیشتر از آن ندارد. مطمئن باشید با داشتن اطلاعات کافی در مورد چگونگی و مراحل زایمان می‌توانید بر ترس‌های خود غلبه کنید🩵

به خاطر داشته باشید که در طول تاریخ، زنان زیادی پیش از شما نیز زایمان کرده‌اند، کودکانی به دنیا آورده و با سلامت کامل زندگی کرده‌اند؛ به زودی شما نیز به این دسته خواهید پیوست. با این حال، بهترین راه برای رهایی کامل از ترس زایمان، کسب اطلاعاتی دربارۀ آن است. لازم است بیشتر دربارۀ ترس‌های رایج زایمان بخوانید تا حقایق، شما را در غلبه بر ترستان یاری دهد🌱🌹)
مامان آقا کیان مامان آقا کیان ۱۶ ماهگی
باورم نمیشه همه چی عین برق و باد داره میگذره
۷ ماه پیش راهی بیمارستان شدم ۴۱ هفته رو تموم کرده بودم و از زایمان طبیعی خبری نبود
و اورژانسی سزارین شدم وقتی صورت کوچولوشو به صورتم چسبوندن 🥹رو ابرا بودم ...
اره فردا پسر کوچولوی من ۷ ماهش میشه و من خدارو هزار مرتبه شاکرم که چنین نعمت باارزشی رو بهم داد...
درسته سخت بود خیلی سخت دوران بارداری که به تنهایی و دور از همسرم گذشت , پایی که در ماه هفت بارداری شکست , و نیومدن های پسری که هر روز پر استرس و سپری کردن .
زایمانی که از طبیعی تبدیل به سزارین شد و بعد گذشت یک ماه دوباره راهی اتاق عمل شدم برای عمل مجدد بخاطر عفونت و باز شدن بخیه
و پسری که تا ۵۰ روز هر شب تا خود صبح بیدار بود و گریه میکرد و کلی ماجرای دیگه
گذشت سخت ولی شیرین و این روزا شاهد رشد و بزرگ شدن امید زندگیمون هستم پسری که با هر خندش دلم ضعف میره و از شدت شیرین بودنش به گریه میوفتم و برام غیر قابل باور که یه تیکه از قلبم جلوم داره می‌خنده و دلبری می‌کنه🫀🍀✨
خدا نگهدارت باشه نور زندگیم🌠
قند مادر 🤱🏻🩵✨
هفت ماهگیت مبارکمون😘🌈
مامان نی نی مامان نی نی ۹ ماهگی
اینهایی که مینویسم فقط برای درد و دل هست(چون من خیلی آدم درونگرایی هستم و اصلا اهل این نیستم حرف دلم رو به کسی بزنم ولی اینبار مینویسم شاید کمی آروم بشم)


اول بگم که من عاشق همسرمم اون هم عاشقمه یعنی حداقل تا قبل زایمانم اینطور بود
نمی‌دونم من زیاد حساس شدم یا واقعا اینطوریه ولی انگار که از بعد زایمان دیگه مثل قبل نیس هیچ چیزش
گاهی میگم شاید من همه توجهم روی دخترمه به خاطر همین اون کنار میکشه، گاهی میرم کنارش مثل قبلنا ولی میبینم نه اون مثل قبل نیس
البته که میدونم از لحاظ کاری یکم دچار مشکل شده ولی به خدا منم خیلی حواسم بهش هست که یهو توی این وضعیت گرونی فشاری بهش وارد نشه، مگه نه اینکه همیشه میگه من کار میکنم که بتونم تو رو خوشبخت کنم تورو به همه آرزوهات برسونم؟! واقعا اینقدر خودش رو درگیر کارش کردن، حرص خوردن و بی توجهی کردن به من باعث میشه من به آرزوهام برسم؟ من میخوام به آرزوهام نرسم ولی حداقل مثل قبل داشته باشمش

واقعا نمی‌دونم به خاطر کارش هست یانه فقط میدونم که خیلی از این وضع خسته ام به خدا انگار کم آوردم گاهی میگم کاش دوستش نداشتم که رفتارهاش برام مهم نبود💔🥲
مامان تابان مامان تابان ۱ سالگی
پدر و مادر برای بچه‌ها زحمت زیادی می‌کشن؛ از روزای بارداری تا بزرگ شدنشون. اما آیا درسته یه روزی سرشون منت بذاریم و بگیم: «من بزرگت کردم، من شیرت دادم، من شب‌ بیداری کشیدم»؟ نه… چون هیچ‌کدوممون با خواست خودمون به دنیا نیومدیم.

من خودم خیلی وقتا حس کردم محدود شدم. دلم می‌خواست آزادتر زندگی کنم، سفر برم، تجربه‌های تازه داشته باشم، اما مادرم همیشه فکر می‌کرد صلاح منو می‌دونه و باعث شد خیلی وقتا نتونم اونطور که می‌خوام زندگی کنم. حتی وابستگیم به مادرم باعث شد نتونم کنار همسرم اون شادی واقعی رو داشته باشم که دلم می‌خواست.

ایراد از اینجاست که ما فکر می‌کنیم صاحب بچه‌هامون هستیم؛ در حالی که فقط هم‌مسیرشونیم. باید کنارشون باشیم، راه درستو نشون بدیم، اما بذاریم آزاد باشن، تجربه کنن و حتی شکست بخورن.

وابستگی‌های شدید، هم بچه رو خسته می‌کنه و هم والدین رو. زندگی قشنگ‌تر می‌شه وقتی به هم اعتماد کنیم، نه وقتی مدام منت بذاریم و عذاب وجدان بدیم