اینهایی که مینویسم فقط برای درد و دل هست(چون من خیلی آدم درونگرایی هستم و اصلا اهل این نیستم حرف دلم رو به کسی بزنم ولی اینبار مینویسم شاید کمی آروم بشم)


اول بگم که من عاشق همسرمم اون هم عاشقمه یعنی حداقل تا قبل زایمانم اینطور بود
نمی‌دونم من زیاد حساس شدم یا واقعا اینطوریه ولی انگار که از بعد زایمان دیگه مثل قبل نیس هیچ چیزش
گاهی میگم شاید من همه توجهم روی دخترمه به خاطر همین اون کنار میکشه، گاهی میرم کنارش مثل قبلنا ولی میبینم نه اون مثل قبل نیس
البته که میدونم از لحاظ کاری یکم دچار مشکل شده ولی به خدا منم خیلی حواسم بهش هست که یهو توی این وضعیت گرونی فشاری بهش وارد نشه، مگه نه اینکه همیشه میگه من کار میکنم که بتونم تو رو خوشبخت کنم تورو به همه آرزوهات برسونم؟! واقعا اینقدر خودش رو درگیر کارش کردن، حرص خوردن و بی توجهی کردن به من باعث میشه من به آرزوهام برسم؟ من میخوام به آرزوهام نرسم ولی حداقل مثل قبل داشته باشمش

واقعا نمی‌دونم به خاطر کارش هست یانه فقط میدونم که خیلی از این وضع خسته ام به خدا انگار کم آوردم گاهی میگم کاش دوستش نداشتم که رفتارهاش برام مهم نبود💔🥲

۱۷ پاسخ

ماهم اینجوری شدم واقعا دلیلشو نمیدونم منم خیلی خیلی حساس شدم فک میکنم حساس شدنم باعث سردی شده

والا انگار ک خودم این متن رو نوشتم حرفای دل منو زدی

من حس میکنم اثرات زایمان هست
چون دقیقا منم گاهی اینطور فکر میکنم
فکر نمیکنم اونا عوض شده باشن ما حساس تر شدیم
یا شایدم عوض شدن نمیدونممممم🥴

منم همسرم تغییر کرده فک کنم دیگه یه نفرو داره که تو دنیا بیشتر از من دوسش داره🥲

منم چند روز پیش اینجا گفتم ولی پاکش کردم،بقیه فکر کردن من ناراحت اینم که چرا نزدیکی نداریم ولی منظور من سردی رابطمون بود.قبل از بارداری جرات نداشتم بوسش کنم چون دیگه ولم نمیکرد.اما الان تو این ۶ ماه که زایمان کردم دوبار باهم بودیم اونم نه با معاشقه.
همیشه هم تو حالت عادی راه میرفت بوسم میکرد ولی الان خیلی کم.قبلا از ته دل بهم میگفت عاشقتم ولی الان نه.
چند روز پیش همه اینا رو بهش گفتم.گفت من بخاطر خودت سمتت نمیام میگم خسته ای اذیت میشی.منم گفتم لابد بخاطر خستگیمم بهم محبت نمیکنی.
خلاصه از اونروز چند بار اومد سمتم ولی من از غصه این ۶ ماه زدم زیر گریه،بهش گفتم بهم دست نزن .گفتم من دوست ندارم بهت بگم بعد بیای سمتم .وقتی خودت نمیخواستی اینجوری فایده نداره.

عزیزم حق داره اونم قبلا دو نفر بودید الان سه نفر بهش حق بده برو سمتش باهاش حرف بزن
شرایط ما هم همینه دقیقا
با حرف زدن حل کنید
البته ما خانما هم بعد زایمان حساس و زودرنج شدیم

من هر کیو دیدم بعد زایمان همینو گفته و واقعا درک نمیکنم مردا رو اینجور مواقع که باید باشن نیستن پس به هیچ دردی نمیخورن

با اومدن بچه تمركز هر دو طرف ميره رو بچه،ما هم مثل قبل نيستيم،به قول تو همسرمم فرق كرده،حتي همديگه رو بغل نميكنيم،يه شكل ديگه اي از رابطه بوجود اومده،فكر كنم عاديه

منو همسرمم همينطوري شديم قبلا اصلا دعوا نميكرديم الان انقد بهم ميپريم ولي احساس ميكنم بعد از ٦ ماهگي بچها يكم زندگي روي روال ميفته ولي روابط زن و شوهر هيچ وقت مثل قبل نميشه

تو تنها نیستی گلم.
همه همینطورن. نگران نباش

اینا همه عوارض زایمان😂😂
من همیشه این فکرو میکردم حتی بهش تهمت خیانت هم زدم ولی الان کم کم داره درست میشه

نگران نباش عزیزم همه مردا همینطورن به نظر من بخاطر هورمونها هم میشه خب بهم میریزه ماهم آدمیم شاید حساس شدیم ولی خب اونا هم باید درک کنن ک متاسفانه نمیفهمن دقیقا همسر منم وقتی یه کاری داشته باشه اصلا انگار ن انگار ک ما هستیم اما دیگه من عادت کردم ☹️🤦‍♀️

طبیعیه بعد زایمان به خاطر هورمونا یکم تغییر میکنیم . منم اینجوری شدم. رفتیم زوج درمانی خداروشکر خیلی بهتر شدیم .
دوستم زوج درمانه اگه میخوای تاپیکای قبلمو نگاه کن ایدیشو گذاشتم

عزیزم من فکرکنم همه اولش باهمسراشون همینجوری میشن،منم یجورایی دورشدم ازهمسرم حتی یه بغلم به سختی همو میکنیم چون دخترمون تایم نمیذاره،انقدرم حواسش به بچه و روکارای بچه دخالت میکنه بیشتر ازهم دورشدیم،خوبکاری میکنی نوشتی ،نوشتن باعث خالی شدن میشه من کامل درکت میکنم عزیزم

قطعا بعد از زایمان روابط بین زن و شوهر تغییر میکنه. خستگی و استرس و فشاری که روی مادر بوده همه اینا باعث میشه جر و بحث زیاد شه خیلیا همون سال اول بچه دار شدن حتی طلاق میگیرن. ولی باید یاد بگیرید شرایط رو مدیریت کنید و بیشتر همدلی کنید هم رو درک کنید. الان که شرایط به مراتب سخت تر شده گرونی شدید و اوضاع خراب کار و... واقعا هم روی مرد هم روی زن فشار وحشتناک شده. ناراحت نکن خودتو عزیزم. ببشتر همسرت رو درک کن.

سخت نگیر بعد زایمان کلا حساس میشی فک میکنی با اومدن بچه توجه به تو کم شده

عزیزم با خودش حرف بزن همه اینارو بگو

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۱۰ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان معجزه مامان معجزه ۷ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه
مامان 🩷آهو خانم🩷 مامان 🩷آهو خانم🩷 ۱۰ ماهگی
کاش یاد بگیریم هر حرفی که توی ذهنمون میاد رو به زبون نیاریم من خودم به شخصه توی نوزده ساله زندگیم سعی کردم هر شخصی چه از لحاظ اندام و چه از لحاظ چهره دچار کمبودی بود و باهاش روبرو شدم و بهش بگم تو بهترینی ولی یه آدم هایی با من برخورد میکنن که اصلا اینجوری نیستن
مثلا امروز برای اولین بار جلوی در رودر رو با خانم همسایه بغلیمون که تازع هم اومدن هم صحبت شدیم دوسال از من بزرگ تره و ی دختر ۲ سال ۱ ماهه داره زایمانش هم طبیعی بوده و اندامش خوب بود شکمی نداشت یدفعه برگشته به من میگه زایمانت چی بود منم گفتم طبیعی میگه خیلی شکم داری منم گفتم اره خب و اینکه فتق ناف دارم بخاطر اونم هست آدمی هستم حرف مردم اصلا برام ارزش نداره ولی واقعا تر زد به حالم من خودم کلی روی اندامم حساسم و واقعا از بعد از زایمان حتی دوست ندارم با شوهرم را بطه داشته باشم بخاطر شکمم پر از ترک های زشته و افتاده شده مثل اینکه ۵ ماهه باردارم شوهرم میگه از قبل بهتر شده ولی من قبول ندارم واقعا خجالت میکشم ورزشم که نمیشه کرد میگن نمیدونم شیرت کم میشه😞
حالم خیلی بد شده
مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۶ ماهگی
شورِ شور اشکام سرازیر شده…
خسته‌ام، خیلی بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه توضیحش بدم.
حالم از خودم بهم می‌خوره… به جایی رسیدم که حتی وقت نمی‌کنم موهامو شونه کنم. از کمردرد دارم می‌میرم، از خستگی جون ندارم، ولی باز باید بلند شم و ادامه بدم… چون یه کوچولویی هست که به من نیاز داره.
هیچ‌کس نیست بگه:
«بیا دخترم، این یه لیوان آب رو بخور… یه کم بشین، من حواسم به بچه هست.»
کاش مامانم پیشم بود…
کاش فقط می‌تونستم سرمو بذارم روی شونه‌هاش و بگم:
«مامان، خیلی خسته‌ام… میشه بغلم کنی؟»
کاش می‌شد به بابام بگم:
«اون دختر نازک‌نارنجی‌ای که همیشه لوسش می‌کردی، الان خودش مادر شده…
همون دختری که با یه خستگی کوچیک می‌اومد پیشت و تو هواییشو داشتی، الان خودش تنهایی داره از پس همه‌چی برمیاد…
اونم دور از شما، تو غربت.»
من ناشکر نیستم…
هزار بار خدا رو شکر برای بچه سالمی که بهم دادی.
برای داشتن پناه، برای خنده‌هاش، برای نفس کشیدنش، برای اینکه مادرشم… ❤️
من از داشتن بچه‌م ناراضی نیستم، از مادر بودنم پشیمون نیستم…
فقط خسته‌ام.
فقط دلم یه بار، فقط یه بار، می‌خواد یکی حواسش به من باشه…
همون‌طور که من هر روز حواسم به همه هست.

بمونه یادگار از روز های سخت مادر بودن
1405/7/13
مامان آیه مامان آیه ۷ ماهگی
سلام قهرمان های یگانه ،سلام مامان های عزیز منم مثل خیلی ها حالم بد میشه ،حتی چند ماه قبل که خونه مادرم بودم و خونه خودمون حاضر نبود خیلی سخت تر هم بود ،از طرفی مادر شوهرم همزمان با زایمان من بیماری سختی گرفته و هیچ کاری نکردند و هیچ مراسمی برگزار نشد برای دخترم که بعداز ۱۰سال دوا و درمون معجزه وار خدابهمون بخشید ، حتی همسرم هم چندین ماهه که جای خوابش رو ازم جدا کرده ،خلاصه زندگی و رابطه و روحیه و جسم و جانم همه چیزم بهم ریخته ،اونقدر خسته و بی‌خواب هستم که الان نمیتونن چشم هام رو باز نگه دارم و دلم میخواد بخوابم ولی باید غذا درست کنم خونه تمیز کنم جارو بکشم ،و..‌کلی کار های دیگه که خودتون میدونید ،ولی وقتی به پیام های دوستان نگاه کردم و فهمیدم که تنها من نیستم که حالم خوب نیست ،و خیلی از مامان ها هستن که اینطوری هستند ،فقط به مادرم فکر کردم که اونها چه شرایط سخت‌تری رو گذروندن ولی طاقت آوردن و الان حالشون بهتره ،خواستم بگم ،بیاید به خودمون قول بدیم قوی تر بشیم ،نه به خاطر هیچکس جز خودمون چون این روزا درسته سخته ،خیلی هم سخت ولی ما از پسش برمی‌آییم یعنی امید وارم و میدونم که میتونیم فقط کافیه یه استراحت کافی داشته باشیم و یکم به خودمون برسیم و کمی بیخیال اطرافیان و بی توجهی هاشون و واکنش هاشون باشیم ،به جاش به خودمون عشق بدیم ❤️❤️❤️❤️دوستتون دارم مامان های قهرمان